از حوادث مهم سال پنجم هجرت که به قول معروف در ماه شوال آن سال اتفاق افتاد جنگ خندق بود،که با توجه به کثرت سپاه و تجهیز لشکریان قریش،و محاصره طولانی و نبودن آذوقه کافی در شهر مدینه،و دشواری وضع اقتصادی،کارشکنی های داخلی که از ناحیه یهود بنی قریظه و منافقین می شد و به سختی مسلمانان را تهدید می کرد،برای پیغمبر اسلام و پیروان آن بزرگوار یکی از سخت ترین جنگها و دشوارترین درگیریهایی بود که با دشمن داشتند و مانند گذشته به کمک و یاری خدای تعالی و ایمان و فداکاری و استقامت،بر همه این مشکلات پیروز شده و همه دشمنان را مغلوب ساختند و از این کارزار سخت و دشوار نیز فاتح و سربلند و پیروز بیرون آمدند.

در پایان غزوه بدر صغری گفته شد که چون مشرکین به دستور ابو سفیان در بدر صغری حاضر نشدند و آن سال را مناسب برای جنگ ندیدند مورد شماتت و سرزنش بزرگان قریش و مردم مکه قرار گرفته و قبایل عرب بازگشت آنها را حمل بر ترس و فرار از برابر مسلمانان کردند،و از این رو ابو سفیان تصمیم گرفت لکه این ننگ را از دامن خود بشوید و بار دیگر شوکت و عظمت خود را به رخ مسلمانان و ساکنان شبه جزیره عربستان بکشد و به همین منظور نزدیک به یک سال،یعنی از ذی قعده سال چهارم تا شوال سال پنجم در صدد تهیه سربازان جنگی و ابزار و اسلحه کافی برای چنین جنگ بزرگی بر آمده و توانستند روزی که از مکه به سمت مدینه حرکت کردندبیش از ده هزار مرد جنگی را با تمام تجهیزات بسیج کنند به شرحی که در ذیل خواهید خواند.

عامل دیگری که در بسیج این لشکر زیاد و ترتیب دادن این جنگ مهم بسیار مؤثر بود،تحریکات جمعی از بزرگان یهود بنی نضیر و بنی وایل مانند حیی بن اخطب و هوذه بن قیس بود که چون به دستور پیغمبر اسلام ناچار به خروج از مدینه و جلای وطن گردیدندبه شرحی که پیش از این گذشتدر صدد انتقام از محمد(ص)بر آمده و سفری به مکه و نزد قریش رفتند و آنها را بر ضد مسلمانان و پیغمبر اسلام تحریک کرده و به آنها اطمینان دادند که اگر شما به جنگ او بروید ما همه گونه کمک و مساعدت به شما خواهیم کرد،تا آنجا که نوشته اند:وقتی قریش حال بنی النضیر را از ایشان پرسیدند آنها در پاسخ گفتند:

بنی النضیر در میان خبیر و یثرب چشم به راه شما هستند تا بر محمد و یارانش هجوم برید و آنان به کمک شما بشتابند.چون از حال بنی قریظهکه هنوز در مدینه سکونت داشتندجویا شدند گفتند:آنها نیز منتظر هستند تا چه وقت شما به شهرشان برسید و آن وقت پیمان خود را با محمد بشکنند و به یاری شما بشتابند.

قرشیان که در اثر مبارزات طولانی با مسلمانان تا حدودی خسته به نظر می رسیدند و از طرفی تدریجا عقایدشان نسبت به مراسم دینی قریش و آیین بت پرستی سست شده و به حال تردید در آمده بودند،برای اطمینان خاطر نسبت به مرام و آیین خود از آنها که جزء بزرگان یهود و اهل کتاب به شمار می رفتند سؤال کردند:راستی!شما که اهل کتاب هستید و از آیین ما و محمد اطلاعات کافی دارید به ما بگویید:آیا آیین ما بهتر است یا دین محمد؟

یهودیان در اینجا روی دشمنی با پیغمبر اسلام(ص)و عناد با آن بزرگوار از یک حقیقت مسلم و قطعی دست برداشته و برای خوشایند و تحریک آنها آشکارا حق کشی کرده و پاسخ دادند:مطمئن باشید که شما بر حق هستید و آیین شما از دین او بهتر است. (۱) قرآن کریم در مذمت آنان بسیار زیبا گوید:

«الم تر الی الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفروا هؤلاء اهدی من الذین آمنوا سبیلا،اولئک الذین لعنهم الله و من یلعن الله فلن تجد له نصیرا» (۲)

[آیا ندیدی آنان را که بهره ای از کتاب داشتند به جبت و طاغوت می گروند و به کافران گویند:راه شما به هدایت نزدیکتر از راه مؤمنان است،آنهایند که خدا لعنتشان کرده و هر که را خدا لعنت کند یاوری برای او نخواهی یافت.]و از برخی از تواریخ نقل شده که یهودیان برای اطمینان قریش به مسجد الحرام آمده و در برابر بتهای مشرکین سجده کرده و خواستند با این رفتار عملا نیز حقانیت آیین آنها را ثابت کنند.

قریش مکه با این جریان از نصرت یهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آیین باطل خود دلگرم گشته و آمادگی خود را برای جنگ با مسلمانان اعلام کردند.

حیی بن اخطب و دیگر بزرگان یهود وقتی قرشیان را آماده کردند به نزد قبایل دیگری که در حجاز سکونت داشتند مانند قبیله غطفان،بنی مره و بنی فزاره و هر کدام که روی جهتی با پیغمبر و مسلمانان عداوت و دشمنی داشتند آمده و آنها را نیز با سخنانی نظیر آنچه به قریش گفته بودند برای جنگ با مسلمانان تحریک و آماده کرده و پس از گذشتن چند روز دسته های مختلف از میان قبایل به مکه آمده و با قریش ائتلاف کرده به سوی مدینه حرکت کردند.ریاست قریش با ابو سفیان بود و قبایل دیگر نیز هر کدام تحت ریاست و فرماندهی یکی از بزرگان خویش حرکت کردند و ریاست همه سپاه را نیز به ابو سفیان واگذار کردند،و چنانکه گفته اند :وقتی از مکه خارج شدند متجاوز از ده هزار سپاه بودند.

رسیدن خبر به مدینه و دستور حفر خندق

خبر حرکت لشکر قریش به رسول خدا(ص)رسید و برای مقابله با این لشکر جرار در فکر فرو رفتند و چاره ای جز آنکه در مدینه بمانند و حالت دفاعی به خود گیرند ندیدند،اما باز هم برای حفظ شهر از حمله دشمن،تدبیری لازم بود،از این جهت پیغمبر اسلام با اصحاب خود در این باره مشورت کرد و سلمان فارسی که در آن وقت از قید بردگی آزاد شده بودبه شرحی که در جای خود مذکور شدو می توانست در جنگها شرکت کند پیشنهادی داد که مورد تصویب قرار گرفت و قرار شد بدان عمل کنند.

سلمان گفت:ای رسول خدا در شهرهای ما اهل فارس معمول است که چون لشکر زیادی به شهر هجوم آورند که مردم آن شهر را تاب مقاومت با آنها نباشد اطراف خود را خندقی حفر می کنند و راه حمله را بر دشمن می بندند،اینک به نظر من خوب است دستور دهید آن قسمت از شهر مدینه را که سر راه دشمن می باشد خندقی حفر کنند.رسول خدا(ص)این نظریه را پسندید و قرار شد قسمت زیادی از شمال و بخصوص شمال غربی مدینه را به صورت هلالی خندق بکنند،و روی هم رفته قسمتی را که پیغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد قسمت شمالی مدینه بود که شامل ناحیه احد می شد و تا نقطه ای به نام راتج را می گرفت،چون در قسمت جنوب غربی و جنوب،محله قبا و باغستانهای آنجا بود و در ناحیه شرقی نیز یهود بنی قریظه سکونت داشتند و لشکر دشمن ناچار بود از همان ناحیه شمال و قسمتی از شمال غربی به مدینه بتازد و از این رو فقط همان قسمت را برای حفر خندق انتخاب کردند.

پیغمبر خدا دستور داد برای این کار خطی در آن قسمت ترسیم کنند و هر ده ذراع و یا چهل ذراع و یا به گفته برخی بیست گام و سی گام را میان ده نفر از مهاجر و انصارتقسیم کرد،برای خود نیز مانند افراد دیگر قسمتی را معین کرد تا در ردیف مهاجرین آن قسمت را به دست خود حفر کنند.

فضیلتی از سلمان

سلمان با اینکه طبق روایاتی که در شرح حال او گذشت عمری طولانی داشت،مردی نیرومند و کارگر خوبی بود که در هر روز به اندازه چند نفر کار می کرد و از این رو میان مهاجر و انصار درباره او اختلاف افتاد و هر دسته او را از خود می دانستند،مهاجرین می گفتند:سلمان از ماست و انصار می گفتند:از ماست؟

رسول خدا(ص)که چنان دید فرمود:

«السلمان منا اهل البیت»

[سلمان از ما خاندان است.]

سختی کار

پیش از این اشاره شد که ائتلاف احزاب و داستان جنگ خندق در وقتی اتفاق افتاد که در مدینه خشکسالی شده بود و مردم شهر از نظر آذوقه و مواد خوراکی در فشار و مضیقه بودند و از این رو وقتی خبر حرکت آن سپاه عظیم و مجهز به مردم مدینه رسید سخت به وحشت افتادند،منتهی آنان که ایمان محکمتری داشتند دل به نصرت خدا بسته و این حادثه را آزمایشی برای خود می دانستند ولی آنها که پایه ایمانشان سست و یا در دل نفاق داشتند نمی توانستند اضطراب و وحشت خود را پنهان کنند و همه جا سخن از سقوط شهر مدینه و اسارت زنان و کودکان به دست دشمن به میان آورده و پس از ورود لشکریان قریش و مدت محاصره نیز به بهانه های مختلف از فرمان رسول خدا(ص)و توقف در کنار خندق سرپیچی کرده و فرار می کردند،و سخنان ناهنجاری که موجب ترس و دلسردی دیگران نیز بود به زبان آورده و نفاق باطنی و بی ایمانی خود را همه جا آشکار می ساختند،به شرحی که در جای خود مذکور خواهد شد.

و به عبارت روشنتر به دنبال خبر حرکت لشکر احزاب وحشت سرتاسر مدینه رافرا گرفت با این تفاوت که افراد با ایمان با علم به اینکه آزمایش سختی در پیش دارند از این وحشت داشتند که آیا بتوانند بخوبی از عهده آزمایش برآیند یا نه؟و افراد سست عقیده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچه و اموال و داراییشان وحشت داشتند،اینان در کار حفر خندق نیز سستی می ورزیدند و تا جایی که می توانستند شانه از زیر کار خالی کرده فرار می کردند و در عوض مردمان با ایمان با کمال جدیت و علاقه و کوشش کار می کردند.

اگر احیانا احتیاجی ضروری پیدا می کردند که دست از کار کشیده و سری به خانه و زن و فرزند خود بزنند از رهبر بزرگوار خود اجازه می گرفتند و با موافقت آن حضرت بسرعت به خانه آمده و باز می گشتند و بر عکس منافقان و افراد سست ایمان برای فرار از کار،نا امن بودن شهر و خانه را بهانه قرار داده و یا به بهانه های مختلف دیگر بیشتر وقت خود را در خانه می گذراندند و بلکه گاهی دیگران را نیز به فرار وا می داشتند.

خدای تعالی درباره مؤمنان آیه ذیل را به پیغمبر نازل فرمود:

«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله و اذا کانوا علی امر جامع لم یذهبوا حتی یستأذنوه إن الذین یستأدنک أولئک الذین یؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوک لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله ان الله غفور رحیم» (۳)

[جز این نیست که مؤمنان حقیقی کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان کامل دارند و هر گاه در کارهای عمومی که حضورشان لازم باشد حاضر شوند تا اجازه نگیرند از نزد وی بیرون نروند کسانی که از تو اجازه گیرند همان کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده اند و چون از تو برای بعضی کارهاشان اجازه خواستند به هر کدامشان که خواستی اجازه بده و برای ایشان آمرزش بخواه که خدا آمرزنده و مهربان است.]

و درباره منافقان نیز در دو آیه بعد فرموده: «…فلیحذر الذین یخالفون عن امره أن تصیبهم فتنه او یصیبهم عذاب الیم» .

[باید کسانی که از امر خدا مخالفت می کنند بترسند از اینکه دچار فتنه ای گردند یا به عذاب دردناکی دچار شوند.]

و نیز فرموده:

«و إذ قالت طائفه منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستأذن فریق منهم النبی یقولون ان بیوتنا عوره و ما هی بعوره ان یریدون الا فرارا» (۴)

[آن گاه که گروهی از ایشان گفتند ای مردم یثرب جای ماندن شما نیست باز گردید و گروهی از ایشان از پیغمبرشان اجازه خواسته و می گفتند خانه های ما بی حفاظ است!خانه هاشان بی حفاظ نبود و جز فرار کردن قصد دیگری نداشتند.]

و بخصوص وقتی شنیدند یهود بنی قریظه نیز پیمان شکنی کرده و با احزاب و دشمنان ائتلاف کرده و می خواهند از پشت بر آنها حمله کنند،این ترس و اضطراب خیلی شدیدتر شد.

به هر صورت مسلمانان به کار حفر خندق مشغول گشته و هر کس روی سهمی که برایش مقرر شده بود به حفاری مشغول شد و با تمام مشکلاتی که برای آنها داشت کار بسرعت پیش می رفت.

چنانکه بیشتر مورخین نوشته اند کار حفر خندق شش روزه به پایان رسید و علت عمده این سرعت عمل و پیشرفت کار هم آن بود که خود پیغمبر اسلام نیز مانند یکی از افراد معمولی کار می کرد و مسلمانان که می دیدند رهبر عالی قدرشان نیز با آن همه گرفتاری و مشکلات و بلکه گرسنگی و نخوردن غذای کافی به اندازه یک مسلمان عادی کلنگ می زند و سنگ و خاک به دوش می کشد به فعالیت و کار تشویق می شدند و موجب سرعت عمل آنها می گردید.

مسلمانان برای سرگرمی و رفع خستگی خود ارجوزه هایی می خواندند و گاهی به صورت سرود دسته جمعی همگی با هم،همصدا می شدند و رسول خدا(ص)نیز گاهی در همه سرود و گاهی در جمله آخر و قافیه آن با آنان همصدا می شد.از جمله این رجز بود که با صدای بلند می خواندند و عبد الله بن رواحه آن را سروده بود:

لا هم لو لا انت ما اهتدینا
و لا تصدقنا و لا صلینا
فانزلن سکینه علینا
و ثبت الاقدام ان لاقینا
ان الاولاء قد بغوا علینا
اذا ارادوا فتنه ابینا

صدور چند معجزه از پیغمبر خدا(ص)در حفر خندق

پیش از این گفته شد که یکی از نشانه ها و علایم نبوت که پیغمبر صادق را از کاذب متمایز و جدا می سازد«معجزه»است،معجزه عبارت است از آن عملی که از نظر عقلی انجام آن محال نباشد ولی افراد عادی هم از انجام آن عاجزند،و پیغمبران الهی دارای انواع معجزات بوده اند و از پیغمبر اسلام نیز معجزات زیادی در مکه و مدینه به ظهور پیوست که برخی از آنها در بحثهای گذشته مذکور شد.در جنگ خندق چند معجزه آشکار از آن حضرت دیده شد که مورخین بخصوص برای آنها بابی جداگانه باز کرده اند از آن جمله«نرم شدن سنگ از برکت دعا و آب دهان پیغمبر»بود که ابن هشام و بخاری و دیگران نوشته اند و از جابر نقل کنند که گفت:

در قسمتی از خندق،سنگ بزرگی ظاهر شد که کار کندن خندق را مشکل ساخت جریان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند،حضرت ظرف آبی طلبید و مقداری از آب دهان خویش در آن انداخت سپس دعایی بر آن خوانده پیش رفت و آن آب را بدان سنگ پاشید و فرمود:اکنون بکنید!

جابر گوید:به خدا سوگند،آن سنگ سخت،از برکت آب دهان و دعای پیغمبر،مانند خاک نرم شد و با بیل و کلنگ به آسانی آن را کندند.

برکتی که در خرما پیدا شد

بشیر بن سعد از کسانی بود که حفر خندق می کرد و شوهر خواهر عبد الله بن رواحه بود که اشعاری از او ذکر شد.دختر همین بشیر گوید:روزی مادرم مقداری خرما در دامان من ریخت و گفت:اینها را برای پدرت بشیر و داییت عبد الله ببر!به گفته مادرم خرماها را به کنار خندق آورده و برای اینکه پدر و داییم را پیدا کنم به این طرف و آن طرف می رفتم،در این میان رسول خدا(ص)مرا دید و به من فرمود:دخترک نزدیک بیا ببینم چه در دامن داری؟گفتم :ای رسول خدا مقداری خرماست که مادرم داده تا برای چاشت پدرم بشیر و داییم عبد الله بن رواحه ببرم.

فرمود:آن را پیش بیاور.

من نزدیک رفتم و خرماها را در دستهای پیغمبر ریختم و چندان نبود که دستهای آن حضرت را پر کند،پس رسول خدا(ص)دستور داد پارچه بزرگی آوردند و آن را پهن کرد.خرماها را روی آن ریخت،آن گاه به مردی فرمود:اهل خندق را خبر کن تا همگی برای غذای چاشت بیایند.

آن مرد فریادی زده مردم را به خوردن چاشت دعوت کرد ناگاه تمام کسانی که مشغول حفر خندق بودند دست کشیده اطراف آن چادری که پهن شده بود نشستند و شروع به خوردن کردند.

دختر بشیر گوید:من ایستاده بودم و با کمال تعجب دیدم که همگی از آن خرما خوردند و رفتند و باز هم در آن پارچه خرما بود!

برکت غذای جابر

داستان برکت غذای جابر را محدثین شیعه و سنی و اهل تاریخ مختلف نقل کرده اند و اجمال داستان که در مجمع البیان طبرسی و صحیح بخاری و کتابهای دیگر آمده این است که جابر گوید :روزی از آن روزها که مسلمانان به کار حفر خندق مشغول بودند به سراغ رسول خدا(ص)رفتم و آن حضرت را در مسجدی که در آن نزدیک بود مشاهده کردم که ردای خود را زیر سر گذارده و به پشت خوابیده و برای آنکه گرسنگی در او اثر نکند و خالی بودن شکم او مانع از کار حفر خندق نشودسنگی به شکم خود بسته است. (۵)

جابر گوید:آن وضع را که دیدم به فکر افتادم تا غذایی تهیه کرده و آن حضرت را به خانه ببرم،از این رو به خانه رفتم و بزغاله ای را که در منزل داشتم و از نظر اندام متوسط بودنه چاق و نه لاغرذبح کردم و از زنم پرسیدم:چه در خانه داری؟گفت:یک صاع (۶) جو،بدو گفتم:این بزغاله را بپز و جو را نیز آرد کن و نانی بپز تا من امشب رسول خدا(ص)را به خانه بیاورم.زن قبول کرد و من کنار خندق آمدم و دوباره پس از ساعتی از آن حضرت اجازه گرفته بازگشتم و دیدم بزغاله پخته شده و چند قرص نان نیز پخته است.به نزد رسول خدا(ص)رفتم و چون شام شد و مردم دست از کار کشیده و خواستند به خانه های خود بروند از آن حضرت دعوت کردم تا شام را در خانه ما صرف کند.رسول خدا(ص)پرسید:چه در خانه داری؟من جریان بزغاله و یک صاع جو را عرض کردم.حضرت دستور داد جار بزنند تا همه افرادی که در حفر خندق کار می کردند شام را در خانه جابر صرف کنند.

و در نقل دیگری است که خود آن حضرت فریاد برداشت:

«یا اهل الخندق ان جابرا صنع لکم شوربا فحی هلاکم»

[ای اهل خندق جابر برای شما شوربایی ساخته همگی بیایید!]

جابر گوید:خدا می داند در آن وقت چه بر من گذشت و با خود گفتم:«انا لله و انا الیه راجعون»،زیرا می دیدم آن گروه بسیار(که طبق مشهور بیش از هفتصد نفر بودند)همگی به راه افتادند و به فکر فرو رفتم که چگونه از آن اندک غذا می خواهند بخورند و سیر شوند،از این رو بسرعت خود را به خانه رسانده به همسرم گفتم:ای زن!رسوا شدم،رسول خدا با همه مردم به خانه ما می آیند!

زن گفت:آیا پیغمبر از تو پرسید چه در خانه داری؟

گفتم:آری

همسرم گفت:پس ناراحت نباش خدا و رسول او به جریان داناتر هستند و براستی آن زن با همین یک جمله اندوه بزرگی را از دل من دور کرد،و بخوبی مرا دلداری داد.

در این وقت پیغمبر وارد شد و یکسره به سوی مطبخ آمد و سر دیگ و تنور رفت و دستور داد پارچه ای روی دیگ و پارچه ای نیز روی تنور نان انداختند و خود ایستاد و فرمان داد مسلمانان ده نفر ده نفر بیایند و برای هر دسته مقداری نان از زیر پارچه از تنور بیرون می آورد و با دست خود در کاسه های بزرگی که تهیه شد،ترید می کرد.سپس به دست خود ملاقه را می گرفت و سر دیگ می آمد و آبگوشت روی نانها می ریخت و قدری گوشت هم روی آن می گذارد و به آنها می داد و در هر بار پارچه ای را که روی دیگ و تنور بود دوباره روی آن می انداخت و بدین ترتیب همه آن جمعیت بسیار را سیر کرد و پس از همه ما نیز با خود او غذا خوردیم و به همسایه ها نیز دادیم.

و در نقل دیگری است که گوید:خانه ما هم تنگ بود و حضرت با دست خود به دیوارهای اطراف اشاره می کرد و آنها به عقب می رفت و همه مردم را در خانه بدین ترتیب جای داد.

برقی که از سنگ جهید

عمرو بن عوف گوید:سهم من،سلمان،حذیفه،نعمان و شش تن دیگر از انصار چهل ذراع شده بود و مشغول کندن آن قسمت بودیم که ناگهان سنگ سختی بیرون آمد که کلنگ در آن کارگر نبود و چند کلنگ را هم شکست ولی خود آن سنگ شکسته نشد،ما که چنان دیدیم به سلمان گفتیم:

پیش رسول خدا برو و ماجرای این سنگ را به آن حضرت بگو تا اگر اجازه می دهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را کج کنیم و گرنه دستور دیگری به ما بدهد.زیرا ما بدون اجازه او نمی خواهیم راه را کج کنیم،سلمان خود را به آن حضرت رسانده و جریان را معروض داشت .پیغمبر از جا برخاست و در حالی که همه آن نه نفر کنار خندق ایستاده بودند تا سلمان دستوری بیاورد پیش آنها آمد و کلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود کلنگی به آن سنگ زد و قسمتی از آن سنگ شکسته شد و برقی خیره کننده جستن کرد که شعاع زیادی را روشن نمود،همچون چراغی که در دل شب فضای مدینه را روشن سازد.پیغمبر بانگ به تکبیر(الله اکبر)بلند کرد و مسلمانان دیگر نیز بانگ الله اکبر برداشتند،سپس رسول خدا(ص)کلنگ دوم را زد و قسمت دیگری از سنگ شکسته شد و مانند بار اول برق زیادی جستن کرد و دوباره پیغمبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند و برای سومین بار کلنگ زد و برق جستن نمود و همگی تکبیر گفتند.

سنگ شکست و رسول خدا(ص)دست خود را به دست سلمان گرفت و از خندق بیرون آمد و چون سلمان ماجرای آن برقهای زیاد و خیره کننده و تکبیر آن حضرت را به دنبال آنها پرسید؟پیغمبر (ص)در حالی که دیگران نیز می شنیدند فرمود:کلنگ نخست را که زدم و آن برق جهید،در آن برق قصرهای حیره و مداین را که همچون دندانهای نیش سگان می نمود مشاهده کردم و جبرئیل به من خبر داد که امت من آن کاخها را فتح خواهند کرد،در دومین برق کاخهای سرخ سرزمین روم برایم آشکار شد و جبرئیل به من خبر داد که امت من بر آنها چیره می شوند و در سومین برق قصرهای صنعا را دیدم و جبرئیل مرا خبر داد که امتم آن قصرها را می گشایند،پس بشارت باد شما را!

گروهی از منافقان که این سخن را شنیدند از روی تمسخر به هم گفتند:آیا از این مرد تعجب نمی کنید!و این نویدهای دروغ او را باور می کنید؟وی مدعی است که از یثرب قصرهای حیره و مدائن را می بیند و وعده فتح آنها را به مردم می دهد و شما اکنون از ترس به دور خود خندق می کنید و جرئت بیرون رفتن از آن را ندارید!

کار حفر خندق در شش روز به انجام رسید و رسول خدا(ص)برای رفت و آمد از آن،هشت راه قرار داد که فقط از آن هشت راه رفت و آمد به خارج خندق مقدور بود،و در مقابل هر راهی که به خارج خندق متصل می شد یک نفر از مهاجر و یک تن از انصار را با گروهی از سربازان اسلام گماشت تا از آن نگهبانی و محافظت کنند.سپس به داخل شهر آمده ابن ام مکتوم را در مدینه به جای خود گمارده و زنها و بچه ها را در قلعه های شهر جای داد و برج و باروی شهر را نیز محکم کرده با سه هزار نفر از مردان مسلمان برای جنگ با احزاب قریش حرکت کرد و تا جلوی خندق آمد و صفوف مسلمانان را طوری قرار داد که کوه«سلع» (۷) پشت سرشان قرار داشت و کوه احد در برابرشان بود و خندق میان آنها را با دشمن جدا می کرد،و پیش از اینکه لشکر قریش به مدینه برسد تمام این کارها سروصورت پیدا کرده و انجام شده بود. (۸)

یهود بنی قریظه پیمان خود را می شکنند

حیی بن اخطب که یکی از محرکین اصلی این جنگ بود و در حرکت دادن لشکر قریش و احزاب سهم بسزایی داشت به ابو سفیان گفته بود:اگر شما به یثرب حمله کنید و به جنگ محمد(ص)بیایید یهود بنی قریظه نیز پیمان خود را با محمد شکسته و به یاری شما خواهند شتافت.

همین که احزاب به نزدیکیهای مدینه رسیدند حیی بن اخطب روی قولی که به ابو سفیان داده بود از آنها جدا شده و بسرعت به مدینه آمد و صبر کرد تا چون شب شد به سوی قلعه های بنی قریظه و در خانه کعب بن اسدرئیس یهود بنی قریظهرفت و در را کوفت.کعب بن اسد پشت در آمد و چون دانست حیی بن اخطب است در را باز نکرد.

حیی فریاد زد:در را باز کن!کعب گفت:تو مرد نامبارک و میشومی هستی و برای وادار کردن ما به پیمان شکنی و نقض عهد با محمد به نزد ما آمده ای،در را به روی تو باز نمی کنم،ما با محمد پیمان داریم و در این مدت جز محبت و وفا از او چیزی ندیده ایم.

حیی گفت:در را باز کن تا دو کلمه حرف با تو بزنم!

کعب پاسخ داد:در را باز نخواهم کرد،از راهی که آمده ای باز گرد.

حیی که خود را با شکست مواجه می دید گفت:به خدا باز نکردن در تنها به خاطر این است که می ترسی لقمه ای از نان تو بخورم!

این حرف کعب را بر سر غیرت آورد و در را به رویش باز کرد،و چون چشم حیی بن اخطب به کعب افتاد گفت:وای بر تو ای کعب،من عزت همیشگی را برای تو آورده ام!یک دریا لشکر به یاری تو آورده ام،این سپاه عظیم قریش است که من به همراه آنها به اینجا آمده ام و از آن سو بزرگان قبایل دیگری نیز مانند غطفان،اشجع و بنی مره را با آنها همراه کرده و همگی یک دل و یک زبان تصمیم به نابودی محمد و یارانش گرفته و هم عهد شده اند،که تا محمد و پیروانش را نابود نکنند از اینجا نروند و هم اکنون در پشت دروازه یثرب هستند.

کعب در جوابش گفت:به خدا اینکه برای من آورده ای ذلت و خواری ابدی است(نه عزت همیشگی)و ابری است بی آب که بارانش را در جای دیگر ریخته و رعد و برقی بیش در آن نیست.ای حیی ما را به حال خود واگذار که ما از محمد جز نیکی و وفاداری چیزی ندیده ایم.

اما حیی بن اخطب از این سخنان نومید نشده و آن قدر از این در و آن در سخن گفت تا کعب را به شکستن پیمانی که با پیغمبر اسلام بسته بود حاضر کرد و از او قول گرفت که با احزاب و قریش در وقت جنگ کمک و همکاری کند. (۹) و خلاصه به هر ترتیبی بود بنی قریظه را وادار به نقض عهد نموده و بدین ترتیب مقدمات نابودی و کشتن آنها را فراهم ساخت چنانکه در صفحات آینده خواهید خواند.

بنی قریظه برای احتیاط کار بدو گفتند:ممکن است با تمام این احوال لشکر قریش و غطفان و سایر احزاب نتوانند کاری بکنند و با شکست روبه رو شده از اینجا باز گردند آن وقت معلوم نیست سرنوشت ما با محمد چگونه خواهد بود پس باید تو نیز تا پایان کار پیش ما بمانی و در سرنوشت با ما شریک باشی!

حیی بن اخطب به ناچار این شرط را پذیرفت و در آن قلعه پیش بنی قریظه ماند و برای قریش پیغام فرستاد که بنی قریظه عهد خود را با محمد شکسته و آماده کمک با شما هستند،جز آنکه ده روز مهلت خواستند تا آماده جنگ و مجهز شوند.

رسیدن لشکر قریش و احزاب به مدینه

در این خلال سپاه انبوه قریش و سایر احزاب هم پیمانشان دسته دسته با تجهیزات جنگی که داشتند از راه رسیدند و در دامنه کوه احد اردو زدند و چون به لشکر مسلمانان برنخوردند به سوی مدینه حرکت کرده تا کنار خندق پیش آمدند،و چون آن خندق را با آن کیفیت مشاهده کردند در شگفت شده گفتند:

این حیله ای است که عرب تاکنون از آن آگاه نبوده!

و به ناچار چون نمی توانستند جلوتر بروند در همان سوی خندق اردو زدند،مسلمانان نیز از این سو ورود لشکر مجهز قریش و قبایل دیگر عرب را گروه گروه مشاهده می کردند و خود را برای دفاع از شهر و دیار خود آماده می ساختند.

در این میان خبر پیمان شکنی یهود بنی قریظه نیز به رسول خدا(ص)رسید و فکر آن حضرت را نگران ساخت،راستی هم کار سختی بود زیرا با این ترتیب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره کرده بود و این خطر بود که بنی قریظه در این حالی که مردان مسلمانان رو به روی لشکر احزاب در کنار خندق موضع گرفته اند آنها از فرصت استفاده کرد به داخل شهر حمله کنند و زنان و کودکان و خانه های مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند.

پیغمبر خدا برای تحقیق بیشتر و درستی و نادرستی این خبر،چند تن از انصار مدینه را مانند سعد بن معاذ،سعد بن عباده،عبد الله بن رواحه و خوات بن جبیر که سابقه دوستی با یهود مزبور داشتند و یا جزء هم پیمانان آنها محسوب می شدند به سوی قلعه های بنی قریظه فرستاد و بدانها فرمود:اگر دیدید این خبر راست است وقتی برگشتید با رمز و کنایه این خبر را به من بگویید،ولی اگر دیدید دروغ است علنی و آشکارا به من خبر دهید.

افراد مزبور به پای قلعه های بنی قریظه آمدند و دیدند کار از آنچه شنیده اند بدتر است زیرا وقتی نام پیغمبر اسلام را برای آنها بردند و موضوع پیمان دوستی و عدم تعرضی را که میان پیغمبر و آنان به امضا رسیده بود به میان کشیدند یهودیان زبان به دشنام گشوده گفتند:محمد کیست؟ما هیچ گونه پیمان و عهدی با او نداریم.سعد بن معاذ که مرد غیور و متعصبی بود وقتی این سخنان را از آنها شنید زبان به دشنام آنها گشود،آنان نیز سعد را دشنام دادند و سعد بن عباده که چنان دید رو به سعد بن معاذ کرده گفت:کار از این حرفها گذشته آرام باش!

اینان به سوی رسول خدا(ص)بازگشته و همان طور که دستور فرموده بود با دو جمله که صورت رمز داشت،درستی و صحت آن خبر را به اطلاع آن حضرت رساندند. (۱۰) اما رسول خدا برای اینکه مسلمانان دیگر از قضیه مطلع نشوند تکبیر گفت:و سپس فرمود:«ابشروا یا معشر المسلمین»مژده ای مسلمانان!

اما چنانکه برخی گفته اند:این خبر پنهان نماند و تدریجا همه مسلمانان از پیمان شکنی بنی قریظه مطلع شدند و بر ترس و اضطرابشان افزوده شد.در این میان آنچه شاید از شمشیرهای لشکر احزاب و حمله بنی قریظه سخت تر و خطرناکتر بود سخنان وحشت آور و زخم زبانهای منافقان بود که از یک سو روحیه مسلمانان را با سخنان ترس آور خود تضعیف می کردند،و از سوی دیگر با نیش زبان بر دلهای جریحه دار و مضطرب آنان نمک می ریختند.و به هر صورت کار خیلی سخت و دشوار شد تا آنجا که خداوند آن روزهای سخت و افکار گوناگونی که مردم مسلمان را احاطه کرده بود چنین توصیف می کند:

«اذ جاؤکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا،هنالک ابتلی المؤمنون و زلزلوا زلزالا شدیدا،و اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا» (۱۱)

[هنگامی که دشمن از سمت بالا و پایین شما را در میان گرفت و چشمها خیره شد و جانها به گلوگاه رسید و به خدا گمانها بردید،در اینجا بود که مؤمنان امتحان شدند و به تزلزل سختی دچار گشتند،در آن وقت منافقان و آن کسانی که در دلهاشان مرضی بود می گفتند:خدا و پیغمبرش جز فریب به ما وعده ای ندادند.]

شجاعت یک زن مسلمان هاشمی

شهر مدینه از مردان جنگی و سربازان اسلام خالی شده بود و همگان در خارج شهر و در کنار خندق بودند،و بجز برخی از پیرمردان و از کار افتادگان دیگری که به عللی از حضور در میدان جنگ معاف بوده و در خانه ها مانده بودند،مرد دیگری در شهر نبود و زنان و کودکان را به دستور پیغمبر اسلام در جاهایی که در و دیوار محکمی داشت و یا قلعه ها جای داده بودند و گاهگاهی چند تن از طرف رسول خدا(ص)مأمور می شدند تا در ساعتهای معینی برای سرکشی و حفاظت به داخل شهر بیایند و وضع داخلی شهر را به آن حضرت گزارش دهند.

یهودیان بنی قریظه نیز پس از آنکه به نقض عهد و شکستن پیمان خود با محمد(ص)و مسلمانان مصمم شدند آماده حمله به شهر گشتند ولی باز هم از مقاومت و درگیری با مردم مدینه و بلکه از عاقبت کار بیم داشتند و از این رو از حمله عمومی به شهر صرفنظر کرده و منتظر بودند تا ببینند سرنوشت احزاب و قریش چه خواهد شد!

ولی برخی از مردانشان گاه گاهی از قلعه ها بیرون آمده و به قصد دستبرد زدن به داخل شهر می آمدند تا از فرصت استفاده کرده غنیمتی به چنگ آورند.

صفیه دختر عبد المطلبعمه رسول خدا(ص)و مادر زبیر بن عوام به دستور پیغمبر با جمعی از زنان در قلعه«فارغ»که به حسان بن ثابت شاعر معروف تعلق داشت،منزل کرده بود و خود حسان نیز با اینکه از نظر سخنوری و شعر مردی شجاع و جسور بود اما از نظر کارزار و به کار بردن شمشیر و اسلحه و جنگ در میدان،بسیار خایف و ترسو بود به طوری که در میدان جنگ حاضر نشده و با زنها و بچه ها در همان قلعه پنهان شده بود.

صفیه گوید:در همان روزها یکی از یهود بنی قریظه به کنار قلعه ما آمد و اطراف آن گردش می کرد تا راهی پیدا کند و داخل قلعه گردد،من که چنان دیدم به حسان بن ثابت گفتم:این یهودی ممکن است راهی پیدا کند و داخل قلعه شده متعرض زنان و کودکان شود برخیز و او را دور کن!

حسان گفت:ای دختر عبد المطلب خدایت بیامرزد!به خدا تو خود می دانی که من مرد این کار نیستم و کشتن او از من ساخته نیست.

صفیه گوید:وقتی من این پاسخ را از حسان شنیدم کمرم را محکم بستم و آن گاه عمودی(که چوب یا حربه دیگری بوده)به دست گرفتم و از قلعه پایین آمدم و با همان عمود بدان یهودی حمله کردم و او را کشتم سپس به داخل قلعه رفته و به حسان گفتم:من او را به قتل رساندم اکنون برخیز و جامه و اسلحه اش را برگیر و اگر او مرد نبود من خودم این کار را می کردم!

حسان به این اندازه هم جرئت نکرد از قلعه پایین بیاید و رو به من کرده گفت:ای دختر عبد المطلب مرا به جامه و اسلحه این مرد احتیاجی نیست مرا به حال خود واگذار.

مشورت رسول خدا با انصار برای مذاکره صلح

هر روز که از محاصره شهر مدینه از طرف احزاب می گذشت ترس و اضطراب بیشتری مردم مدینه را فرا می گرفت و کار بر آنها سخت تر می گشت،رسول خدا(ص)که چنان دید و بخوبی از روحیه مردم و سختی کار مطلع بود در صدد بر آمد به طریقی میان دشمن اختلاف اندازد و شوکت و قدرتشان را در هم بشکند.

فکری که رسول خدا(ص)به نظرش رسید این بود که با یک دسته از احزاب که از قبیله غطفان بودند وارد مذاکره صلح شود و قرار داد صلحی به امضا برسانند از این رو به نزد عیینه بن حصن و حارث بن عوفکه از بزرگان قبیله غطفان بودفرستاد و برای آنها پیغام داد که اگر حاضر به بازگشت شوند ممکن است بزرگان یثرب را حاضر کند تا ثلث محصول خرمای مدینه را به عنوان مصالحه به ایشان بپردازد.

بزرگان غطفان شرط مصالحه را پذیرفتند و حاضر به بازگشت شدند اما وقتی رسول خدا(ص)با سعد بن معاذ و سعد بن عباده رؤسای اوس و خزرجمشورت کرد آن دو گفتند:

ای رسول خدا اگر در این باره از جانب خدای تعالی دستوری رسیده و وظیفه ای است که وحی الهی تعیین کرده ما مطیع فرمان خدا هستیم،ولی اگر این نظریه ای است از خود شما به عنوان خیر خواهی و رهایی ما از این گرفتاری و مخمصه،ما هم در این باره نظر داریم؟

حضرت فرمود:نه در این باره دستوری از جانب خدای تعالی نرسیده و وحیی به من نشده ولی من چون دیدم عربها از هر سو بر ضد شما متحد شده و از هر سو کار را بر شما دشوار و مشکل کرده اند خواستم بدین وسیله شوکتشان را بشکنم و اتحادشان را بر هم زنم.

سعد بن معاذ گفت:ای رسول خدا در آن زمانی که ما همانند این مردم بت پرست و مشرک بودیم و از پرستش خدای جهان خبری نداشتیم اینان جرئت نداشتند حتی یکدانه از خرمای مدینه را جز به عنوان مهمانی و یا از راه خریداری از ما بگیرند،اکنون که خدای تعالی ما را به دین اسلام مفتخر داشته و به وسیله شما هدایت فرموده و عزت بخشیده است چگونه زیر بار چنین قراردادی برویم و خرمای شهر را به رایگان به آنها بدهیم!به خدا جز لبه شمشیر چیزی به آنها نخواهیم داد تا خدا هر چه را مقدر فرموده میان ما و آنها انجام دهد!رسول خدا (ص)که سخن آنان را شنید دلگرمشان ساخته فرمود:به همین تصمیم پا برجا باشید که خدا پیروزی را نصیب ما خواهد کرد.

کشته شدن عمرو بن عبدود به دست علی(ع)

به هر اندازه که کار بر مسلمانان سخت بود و با گذشت شبها و روزها مشکلتر می شد به همان اندازه برای احزاب و لشکر دشمن نیز توقف بی نتیجه در آن سرزمین بخصوص که آن ایام با فصل زمستان و سرمای سخت مدینه هم مصادف شده بود بسیار کار سخت و طاقت فرسایی بود و بزرگان سپاه قریش و احزاب دیگر از اینکه با این همه تهیه وسایل جنگی و پیمودن این راه طولانی به خاطر وجود آن خندقی که پیش بینی آن را نکرده بودند نمی توانستند کاری انجام دهند بسیار رنج می بردند فقط گاهگاهی از آن سوی خندق تیرهایی به سوی مسلمانان پرتاب می کردند که از این طرف نیز بدون پاسخ نمی ماند و مسلمانان نیز پاسخشان را با تیر می دادند،و گاهی حمله های شبانه از طرف ایشان صورت می گرفت که از طرف پاسداران مسلمان که در برابر راههای خندق پاسداری می کردند بخوبی دفع می شد.

برای پهلوانان و سلحشورانی مانند عمرو بن عبدود و عکرمه بن ابی جهل که به همراه این سپاه گران به مدینه آمده بودند تا انتقام کشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگیرند و در طول راه میان مکه و مدینه ویرانی یثرب و نابودی کامل اسلام و پیروان این آیین مقدس را در سر پرورانده بودند،بسیار دشوار و ننگین بود که بدون هیچ گونه زد و خورد و کشت و کشتار و کارزاری به مکه باز گردند.

برای سران سپاه و بزرگانی چون ابو سفیان نیز که بمنظور جبران ننگ غیبت در بدر صغری تصمیم به شکست قطعی جنگجویان مدینه گرفته بودند،بازگشت به این صورت موجب رسوایی و ننگ بیشتری می شد،از این رو در یکی از روزها با هم مشورت کردند و تصمیم گرفتند به هر ترتیب شده راهی پیدا کنند و از خندق عبور کرده به این سو بیایند و با مسلمانان جنگ کنند،گروههای مختلف به سرداری عمرو بن عاص،خالد بن ولید،ابو سفیان،ضرار بن خطاب و دیگران برای این کار تعیین شدند ولی هر بار با شکست رو به رو شده و نتوانستند کاری از پیش ببرند،تا سرانجام روزی عمرو بن عبدود با چند تن دیگر از سران جنگ مانند ضرار بن خطاب و هبیره بن ابی وهب و نوفل بن عبد الله و عکرمه و دیگران بر اسبان خود سوار شده و لباس جنگ پوشیدند و اطراف خندق را گردش کرده و بالاخره تنگنایی پیدا کردند که عرضش کمتر از جاهای دیگر بود،و بر اسبان خود رکاب زده و به هر ترتیبی بود خود را به این سوی خندق رساندند و اسبان را به جولان در آورده شروع به تاخت و تاز کردند،و برای جنگ مبارز و هماورد طلبیدند.

هیچ یک از آنان در شجاعت،شهرت عمرو بن عبدود را نداشت و سالخورده تر و با تجربه تر از وی در جنگها نبود،و بلکه به گفته اهل تاریخ در آن روزگار هیچ شجاعی در میان عرب شهرت عمرو بن عبدود را نداشت،و او را«فارس یلیل»می نامیدند و با هزار سوار او را برابر می دانستند،و از این رو مسلمانان نیز تنها از جنگ با او واهمه داشتند و گرنه همراهان او چندان ابهتی برای آنها نداشت.

عمرو بن عبدود که توانسته بود خود را به این سوی خندق برساند و آرزوی خود را که جنگ در میدان باز با مسلمانان باشد برآورده سازد،با نخوت و غروری خاص اسب خود را به جولان در آورده و مبارز طلبید. (۱۲)

دنباله ماجرا را راویان به دو گونه نقل کرده اند،در برخی از روایات است که چون علی(ع)دید اینان خود را به این سوی خندق رسانده اند با چند تن از مسلمانان به میدان آمده و خود را به آن تنگنایی که عمرو بن عبدود و همراهانش از آن آمده بودند رساند و راه بازگشت را بر آنها بست و در نتیجه عمرو ناچار به جنگ گردید و مبارز طلبید و علی(ع)به جنگ او آمد و او را به قتل رسانیدبه شرحی که ذیلا خواهید خواند.

و در روایات زیادی که در سیره حلبیه و کتابهای دیگر نقل شده چنین است که چون عمرو مبارز طلبید کسی جرئت جنگ با او نکرد جز علی(ع) (۱۳) که برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه گرفت تا به جنگ او برود اما پیغمبر به او دستور داد بنشیند،برای بار دوم عمرو بن عبدود مبارز طلبید و به عنوان سرزنش و استهزاء مسلمانان فریاد زد:

«این جنتکم التی تزعمون ان من قتل منکم دخلها»؟

[کجاست آن بهشتی که شما می پندارید هر کس از شما کشته شود داخل آن بهشت شود؟ (۱۴) ]

علی(ع)دوباره از جا برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه خواست به جنگ او برود و پیغمبر باز هم به او اجازه نداد و فرمود:بنشین که او عمرو بن عبدود است؟

عمرو در این بار رجزی خواند به صورت تعرض و ایراد و در حقیقت اندرزی توأم با توبیخ و ملامت بود و رجز این بود که گفت:

و لقد بححت من النداء بجمعکم هل من مبارز
و وقفت اذجبن الشجاع مواقف القرن المناجز
انی کذلک لم ازل متسرعا نحو الهزاهز
ان الشجاعه فی الفتی و الجود من خیر الغرائز

[یعنی صدای من گرفت از بس که فریاد زدم آیا مبارزی هست و در جایی که دل شجاعان بلرزد یعنی جایگاه هماوردان سخت نیرو ایستاده ام و من پیوسته به سوی جنگهای سخت که پشت مردان را می لرزاند شتاب می کنم!به راستی که شجاعت و سخاوت در جوانمرد بهترین خصلتهاست.]

در این بار نیز علی(ع)برخاست و دیگری جرئت این کار را نکرد و به تعبیر تواریخ مسلمانان چنان بودند که«کأن علی رؤسهم الطیر»گویا بر سر آنها پرنده قرار داشتکنایه از اینکه هیچ حرکتی که نشان دهنده عکس العملی از طرف آنان باشد دیده نمی شد.

علی(ع)اجازه خواست به جنگ او برود،پیغمبر فرمود:او عمرو است؟علی(ع)عرض کرد:اگر چه عمرو باشد! (۱۵)

رسول خدا(ص)که چنان دید رخصت جنگ بدو داده فرمود:پیش بیا!و چون علی(ع)پیش رفت حضرت زره خود را بر او پوشانید و دستار خویش بر سر او بست و شمشیر مخصوص خود را به دست او داد آن گاه بدو فرمود:پیش برو،و چون به سوی میدان حرکت کرد رسول خدا(ص)دست به دعا برداشت و درباره او دعا کرده گفت:

«اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدمیه» . (۱۶) [خدایا او را از پیش رو و از پشت سر و از راست و چپ و از بالای سر و پایین پایش محافظت و نگهداری کن.]

و در روایت دیگری است (۱۷) که وقتی علی دور شد،پیغمبر فرمود:

«لقد برز الایمان کله الی الشرک کله»

[براستی همه ایمان با همه شرک رو به رو شد!]

و به هر صورت علی(ع)بسرعت خود را به عمرو رسانده پاسخ رجز او را این گونه داد:

لا تعجلن فقد اتاک مجیب صوتک غیر عاجز
ذونیه و بصیره و الصدق منجی کل فائز
انی لارجوان أقیم علیک نائحه الجنائز
من ضربه نجلاء یبقی صوتها عند الهزاهز

[شتاب مکن که پاسخ دهنده فریادت(و خفه کننده ات)آمد با عزمی(آهنین)و بینشی(کامل)و صدق و راستی هر رستگاری را نجات بخش است و من با این عقیده به میدان تو آمده ام که نوحه نوحه گران مرگ را برای تو برپا کنم(و تو را از پای در آورم)با ضربتی سخت (۱۸) که در جنگها آوازه اش به یادگار بماند.]عمرو که باور نمی کرد کسی به این زودی و آسانی حاضر شود به میدان او بیاید و به مبارزه او حاضر شود با تعجب پرسید:تو کیستی؟

فرمود:من علی بن ابیطالب هستم،عمرو گفت:ای برادرزاده خوب بود عموهایت که از تو بزرگتر هستند به جنگ من می آمدند؟زیرا من خوش ندارم خون تو را بریزم!و در حدیث دیگری است که گفت:من با پدرت ابو طالب رفیق بوده ام!

علی(ع)فرمود:

«لکنی و الله احب أن أقتلک مادمت آبیا للحق»

[ولی من تا وقتی که تو از حق روگردان باشی دوست دارم خون تو را بریزم.]

در اینجا بود که عمرو بن عبدود به غیرت آمد و خشمناک به علی(ع)حمله کرد،علی(ع)بدو فرمود :تو در جاهلیت با خود عهد کرده بودی و به لات و عزی سوگند یاد کرده بودی که هر کس سه چیز از تو بخواهد یکی از آن سه چیز و یا هر سه را بپذیری؟عمرو گفت:آری،علی(ع)فرمود:پس یکی از سه پیشنهاد مرا بپذیر:

نخست آنکه به وحدانیت خدای یکتا و نبوت پیغمبر گواهی دهی و تسلیم پروردگار جهانیان گردی؟

عمرو گفت:ای برادر زاده این حرف را نزن و خواهش دیگری بکن!

علی(ع)فرمود:اما اگر آن را بپذیری برای تو بهتر است؟

سپس ادامه داده فرمود:دیگر آنکه از راهی که آمده ای باز گردی(و از جنگ با مسلمانان صرفنظر کنی)؟

عمرو گفت:این هم ممکن نیست و زنان قریش برای همیشه به هم بازگو کنند(و گویند عمرو از ترس جنگ گریخت).

علی(ع)فرمود:پیشنهاد سوم آن است که از اسب پیاده شوی و با من جنگ کنی؟عمرو خندید و گفت :ولی من گمان نمی کردم احدی از اعراب مرا به این کار دعوت کند(و مرا به جنگ با خود بخواند)این را گفت و از اسب پیاده شد و اسب را پی کرده به علی حمله کرد،و شمشیری به جانب سر آن حضرت حواله نمود که علی(ع)سپر کشید و آن ضربت را رد کرد و با این حال شمشیر عمرو سپر را شکافت و جلوی سر علی(ع)را نیز زخمدار کرد اما علی(ع)در همان حال مهلتش نداده و شمشیر را از پشت سر حواله گردن عمرو کرد و چنان ضربتی زد که گردنش را قطع نمود و او را بر زمین انداخت.

و در روایت حذیفه است که علی(ع)شمشیر را حواله پاهای عمرو کرد و هر دوپای او را از بیخ قطع نمود و او بر زمین افتاد و علی(ع)روی سینه اش نشست،عمرو با ناراحتی گفت:«لقد جلست منی مجلسا عظیما»[براستی که بر جای بزرگی نشسته ای.]سپس از علی درخواست نمود که پس از کشتن او جامه از تنش بیرون نیاورد،حضرت در جوابش فرمود:این برای من کار سهلی است،و پس از آنکه سرش را برید تکبیر گفت:رسول خدا(ص)فرمود:به خدا علی او را کشت.

نخستین کسی که خود را به علی رسانید تا به او تبریک بگوید:عمر بن الخطاب بود که در میان گرد و غبار آمد و دید علی(ع)شمشیرش را با زره عمرو پاک می کند،عمر با عجله بازگشت و خبر قتل عمرو را به پیغمبر رسانید و به دنبال او نیز علی(ع)با چهره ای باز و شکفته سر رسید و سر عمرو را پیش پیغمبر گذارد،و چون عمر از او پرسید:چرا زره او را که در عرب مانند ندارد بیرون نیاورده ای؟فرمود:من شرم کردم او را برهنه سازم. (۱۹)

و در نقل دیگری است که جابر گوید:من در آن وقت به همراه علی(ع)رفتم تا جنگ و کارزار آن دو را تماشا کنم و چون به یکدیگر حمله کردند غباری بلند شد که دیگر کسی آن دو را نمی دید و در میان آن غبار ناگاه صدای تکبیر علی(ع)بلند شد و همه دانستند که عمرو به دست علی(ع)به قتل رسیده و کشته شده است.

مورخین اشعار زیر را از علی(ع)نقل کرده اند که پس از قتل عمرو بن عبدود انشا فرموده :

أعلی تقتحم الفوارس هکذا
عنی و عنها خبروا اصحابی (۲۰)
الیوم تمنعنی الفرار حفیظتی
و مصمم فی الرأس لیس بنابی (۲۱)
أردیت عمروا اذ طغی بمهند
صافی الحدید مجرب قضاب (۲۲)
فصددت حین ترکته متجدلا
کالجذع بین دکادک و روابی (۲۳)
و عففت عن اثوابه و لو اننی
کنت المقطر بزنی اثوابی (۲۴)
لا تحسبن الله خاذل دینه
و نبیه یا معشر الاحزاب (۲۵)

و در نقل دیگری این یک شعر را نیز ضمیمه کرده اند:

نصر الحجاره من سفاهه رأیه
و نصرت رب محمد بصواب (۲۶)

پی نوشتها:

۱.محمد حسنین هیکل در تاریخ خود به نام حیات محمد از یکی از نویسندگان یهود به نام دکتر اسرائیل و لفنسون که کتابی به نام تاریخ یهودیان و عربستان نگاشته نقل می کند که وی در اینجا به همکیشان خود خرده گرفته و رفتار آنها را که بت پرستی قریش را بر توحید ترجیح دادند ناروا می شمارد و در این باره چنین می گوید:

«لازم بود یهودان چنین خطایی را مرتکب نشوند و بر فرض آنکه بزرگان قریش هم تقاضای آنها را رد می کردند به آنها نگویند:بت پرستی بهتر از توحید است،زیرا بنی اسرائیل که قرنهای زیادی در میان ملل بت پرست پرچمدار توحید بودند و به واسطه ایمان به خدای یگانه در دوره های مختلف تاریخ فلاکتها و بدبختیهای بزرگ را تحمل می کردند وظیفه داشتند در راه خوار ساختن مشرکان از جان خود نیز دریغ نکنند،از این گذشته پناه بردن به بت پرستان برای یهودیان مناسب نبود و این کردار ناروا با تعلیمات تورات که آنها را به دشمنی بت پرستان می خواند مخالف بود.»

۲.سوره نساء،آیه .۵۱

۳.سوره نور،آیه .۶۲

۴.سوره احزاب،آیه .۱۳

۵.از روایات چنین معلوم می شود که در داستان حفر خندق به خاطر نبودن آذوقه کافی رسول خدا(ص)و مسلمانان گاهی چند روز به گرسنگی به سر می بردند،از آن جمله شیخ صدوق در عیون الاخبار به سند خود از علی(ع)روایت کرده که فرمود:ما با پیغمبر(ص)به حفر خندق مشغول بودیم که فاطمه به نزد آن حضرت آمد و تکه نانی با خود آورده و به پیغمبر داد،رسول خدا از فاطمه پرسید:این تکه نان از کجاست؟عرض کرد:قرص نانی برای حسن و حسین پختم و این تکه را برای شما آوردم،پیغمبر فرمود:این نخستین غذایی است که پس از سه روز داخل دهان پدرت می شود!

۶.«صاع»سه کیلو است.

۷.کوه«سلع»در قسمت غربی مدینه است و مسجد«فتح»که از جمله مساجد هفت گانه مورد بازدید زایران است در کنار همان کوه قرار گرفته و خندقی را که مسلمانان حفر کرده بودندو گویند :هنوز هم آثاری از آن به چشم می خوردآن طرف این کوه بوده به طوری که خندق میان این کوه و کوه احد حفر شده بود.

۸.به نقل برخی از محدثین سه روز پیش از رسیدن لشکر قریش رسول خدا(ص)از این کارها فراغت یافت.

۱.و در تفسیر علی بن ابراهیم است که حیی بن اخطب به کعب گفت:ای کعب پایبند پیمانی که با محمد بسته ای نباش زیرا محمد از جنگ با این سپاه فراوان جان سالم بدر نخواهد برد،و این فرصتی است که اگر آن را از دست بدهی دیگر بدان دست نخواهی یافت.

کعب که با این سخنان حیی بن اخطب مردد شده بود به بزرگان بنی قریظه مانند غزال بن شمول،یاسر بن قیس و زبیر بن باطا که در آن محفل حاضر شده بودند رو کرده گفت:چه صلاح می دانید؟گفتند :تو بزرگ و رئیس ما هستی و هر چه انجام دهی اطاعت می کنیم!تنها زبیر بن باطا که پیرمردی با تجربه بود و از دو چشم نابینا گشته بود به سخن آمده گفت:من تورات را خوانده ام و نشانه های پیغمبر آخر الزمان در آنجا این گونه است:

«یبعث نبیا آخر الزمان یکون مخرجه بمکه و مهاجره فی هذه البحیره.یرکب الحمار العری و یلبس الشمله،و یجتزی بالکسیرات و التمیرات و هو الضحوک القتال،فی عینیه الحمره،و بین کتفیه خاتم النبوه،یضع سیفه علی عاتقه لا یبالی من لاقی،یبلغ سلطانه منقطع الخف و الحافر»

[پیغمبری در آخر الزمان به نبوت مبعوث خواهد شد که از مکه بیرون آید و به این سرزمین هجرت کند،او بر الاغ برهنه سوار شود و ردای پشمین پوشد،و در خوراک به پاره هایی از نان و چند دانه خرما قناعت ورزد،خنده رو و جنگجوست،در دو چشمش قرمزی و میان دو کتفش مهر نبوت است،شمشیر بر شانه گذارد و باک از جنگ کسان ندارد،آوازه قدرتش به همه جا برسد.]

سپس دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:

و محمد اگر همان پیغمبر است که از این گروه و سپاه فراوان وحشتی ندارد و اگر به قصد این کوههای محکم نیز برود بر آنها چیره خواهد شد.

حیی بن اخطب گفت:آن کس که تو می گویی این پیغمبر نیست زیرا او از فرزندان اسرائیل می باشد و این از فرزندان اسماعیل و از عرب است و فرزندان اسرائیل هرگز پیرو فرزندان اسماعیل نخواهند شد با اینکه خدا آنها را برترین نژادها قرار داده و بر همه مردم برتری داده است،و پیغمبری و سلطنت را در آنها مقرر داشته،و موسی با ما عهد کرده که ایمان به پیغمبری نیاوریم مگر آنکه قربانی بیاورد که آتش آن را بسوزاند و محمد چنین نشانه ای ندارد بلکه او به وسیله سحر و جادو مردم را دور خود گرد آورده و می خواهد بر آنها ریاست کند…و پیوسته از این سخنان گفت تا آنها را وادار به شکستن پیمان کرده گفت:آن عهدنامه را که میان شما و محمد است بیاورید و چون آوردند آن را پاره کرد و ایشان را حاضر به جنگ نمود .

۲.آنها وقتی پیغمبر را دیدند گفتند:«عضل و القاره»یعنی اینان مانند دو قبیله عضل و قاره پیمان شکنی کردند،داستان پیمان شکنی آن دو قبیله در صفحات قبل گذشت.

۳.سوره احزاب،آیه های ۱۱ .۱۰

۴.مورخین می نویسند عمرو بن عبدود در جنگ بدر زخمی گران برداشته بود و به همان جهت نتوانسته بود در جنگ احد شرکت کند ولی با خود عهد کرده بود که انتقام آن روز را از مسلمانان بگیرد و از این رو در آن روز نشانه ای بر خود نصب کرده بود که او را بشناسند.

۵.چنانکه از تواریخ بر می آید علی(ع)در آن روز بیست و هشت سال یا کمتر داشت و به سن سی سالگی نرسیده بود ولی عمرو بن عبدود مردی سالخورده و شجاع و کارآزموده بود.

۶.در نقل دیگری است که فریاد زد:«ایها الناس انکم تزعمون ان قتلاکم فی الجنه و قتلانا فی النار،أفما یحب احدکم ان یقدم علی الجنه او یقدم عدو اله الی النار»؟

[یعنی ای مردم شما چنین پندارید که کشتگان شما در بهشت و کشتگان ما در دوزخند آیا دوست ندارد یکی از شما که به بهشت برود یا دشمنی را به دوزخ فرستد!]

۷.شاعر پارسی زبان این مکالمه را این گونه سروده:

پیمبر سرودش که عمرو است این
که دست یلی آخته زاستین
علی گفت ای شاه اینک منم
که یک بیشه شیر است در جوشنم ۸.و در نقل دیگری است که در دعای خویش چنین گفت:

«اللهم انک اخذت منی عبیده یوم بدر و حمزه یوم احد فاحفظ علی الیوم علیارب لا تذرنی فردا و أنت خیر الوارثین».

[خدایا عبیده را در جنگ بدر از من گرفتی و حمزه را در جنگ احد،پروردگارا امروز علی را برای من نگهدار و محافظت فرما…پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترین بازماندگانی ] .

۹.به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید(چاپ مصر)،ج ۴،ص ۳۴۴ مراجعه شود.

۱۰.«نجلاء»که در شعر است به معنای پهناور آمده که ما معنای کنایی و لازمی آن را در بالا آوردیم.

۱۱.در کتاب احقاق الحق،ج ۸،ص ۳۷۸ از کتاب غیث المسجم نقل کرده که شمشیر علی(ع)یک پای او را از ران قطع کرد،عمرو خم شد و پای خود را برداشته به سوی علی پرتاب کرد،علی(ع)از برابر آن گریخت و آن پای قطع شده به دست و پای شتری خورد و آن را بشکست.

۱۲.آیا به سوی من سواران یورش برند؟داستان مرا با آن سواران به یاران من بگویید:

۱۳.که امروز غیرت من و شمشیر برانی که بر سر دارم از گریختنم جلوگیری می کند!

۱۴.آن گاه که عمرو با شمشیر براق و برنده ای که از آهن هندی ساخته شده بود سرکشی و طغیان کرد و من او را به خاک انداختم.

۱۵.پس او را در حالی که چون تنه درخت خرمایی میان ریگها و تپه ها بر زمین افتاد رها کردم.

۱۶.و از جامه و زرهی که در تن داشت در گذشتم در صورتی که اگر من به جای او بر زمین می افتادم جامه ام را از تنم بیرون می آورد.

۱۷.ای گروه احزاب هیچ وقت چنین خیالی نکنید که خداوند دین خود و پیغمبرش را خوار می کند !(هرگز).

۱۸.(این سبک مغز)از روی نادانی(بت)سنگ را یاری کرد،و من به حق و دوستی(و از روی دانش و بینایی)پروردگار محمد را یاری کردم!

منبع : زندگانی حضرت محمد(ص) , رسولی محلاتی، سید هاشم