سال ششم هجرى قمرى
پیامبر اکرم(ص) پس از هجرت به مدینه منوره و تشکیل نظام اسلامى، چهار بار براى انجام عمره و زیارت خانه خدا، عازم مکه معظمه شد.

بار اوّل: در ذى قعده سال ششم قمرى، که مشرکان قریش، مانع ورودش شده و با آن حضرت، پیمان صلح بستند؛(۱)

دوّم: در ذى قعده سال هفتم قمرى، که بر اساس پیمان حدیبیه، که در سال گذشته با مشرکان امضا کرده بود، وارد مکه معظمه شد و اعمال عمره مفرده را انجام داد و پس از سه روز اقامت درآن، به سوى مدینه برگشت. این عمره، به “عمره القضاء” شهرت پیدا کرد؛(۲)

سوّم: در ذى قعده سال هشتم قمرى، پس از بازگشت از غزوه طائف؛(۳)

چهارم : در حجه الوداع، در سال دهم قمرى.

تمامى عمره هاى آن حضرت، در ماه ذى قعده واقع گردید، غیر از عمره آخر آن حضرت، که در ماه ذى حجه برگزار شد.(۴)

اما ماجراى غزوه حدیبیه، که از “المغازى واقدى و برخى از مآخذ دیگر، برگرفته شده است، بدین گونه مى باشد، که پیامبر خدا(ص) در رویاى صادق خویش دید که وارد بیت الله، در مکه معظمه شد و سر خود را تراشید و کلید در کعبه را گرفت و در عرفه، وقوف نمود.

پس از آن رویاى صادق و شیرین، در حالى که مکه معظمه در استیلاى قریش و کانون دشمنان اسلام بود، آن حضرت، تصمیم به عمره مفرده گرفت و به اصحاب خود و سایر مسلمانان اعلام نمود که بدون همراه داشتن ساز و برگ جنگى، آماده حرکت به سوى مکه معظمه، جهت انجام عمره باشند.

آن حضرت، هفتاد شتر جهت قربانى تهیه کرد و در پیشاپیش کاروان به حرکت درآورد و چوپانى آن ها را بر عهده ناجیه بن جندب اسلمى گذاشت.

آن حضرت، جهت احتیاط، مقدارى اسلحه در محموله هاى شتران، جاسازى کرد، که اگر قریش بخواهند از بى سلاح بودن مسلمانان، سواستفاده کرده و ناجوانمردانه بر آنان هجوم آورند، مسلمانان بتوانند از خود دفاع کنند.

به هر روى، آن حضرت در نخستین روز ذى قعده سال ششم قمرى از مدینه منوره خارج گردید و تعداد ۶۰۰، یا ۱۴۰۰ و یا ۱۵۲۵ تن از مسمانان نیز با وى حرکت نمودند، که چهار تن از بانوان نیز در میان آنان دیده مى شدند، که یکى از آنان امّ سلمه(رض) همسر مکرمه رسول خدا(ص) بود. عبدالله بن مکتوم و به قولى نمیله عبدالله لیثى، جانشین آن حضرت در مدینه شد.

آن حضرت جهت آشکار کردن قصد خویش مبنى بر این که این سفر، سفر زیارتى و تنها براى انجام عمره است، نه براى جنگ و جدال با دشمنان، از مدینه منوره، محرم شد و لباس احرام پوشید و تمام مسلمانان همراه وى نیز محرم شدند.

آنان پس از خروج از مدینه، تا یک منزلى مکه، در مکانى به نام “حدیبیه” پیش رفته و سپس در آن جا توقف کردند. فاصله آنان با مکه معظمه، تنها نُه مایل بود.

اهالى قریش که از آمدن رسول خدا(ص) و یارانش به سوى مکه معظمه، به تکاپو و تشویش افتاده بودند، جملگى به همراه زنان و فرزندانشان از مکه بیرون آمده و در “ذى طوى تجمع نمودند و افراد جنگجو و مبارز خود را به پیش فرستادند.

پیامبر(ص) که بار دیگر با جهالت و عصبیت قریش روبرو گردیده بود، عثمان بن عفان را به نزد آنان فرستاد، تا آن ها را از قصد خود مبنى بر زیارت خانه خدا و انجام مفرده آگاه گرداند.

قریش، عثمان را مورد احترام قرار داده و وى را وارد مکه نمودند.

عثمان، در آن جا با فامیلان مشرک خود از بنى امیه دیدار و گفت و گو کرد، ولى در میان مسلمانان شایع شد که عثمان دستگیر و یا به قتل رسید و این خبر، موجب نگرانى مسلمانان گردید. امّا عثمان بن عفان در کمال سلامت برگشت و مشاهدات و شنیده هاى خویش را به اطلاع پیامبر(ص) رسانید.

پیامبر(ص)، مسلمانان را در زیر درختى فراخواند و پس از قرائت خطبه اى، از آنان خواست که بار دیگر تا پاى جان، با آن حضرت بیعت کنند.

مسلمانان، به صف ایستاده و با آن حضرت بیعت کردند، که در تاریخ اسلام، به بیعت رضوان و یا بیعت شجره، مشهور گردید.

جاسوسان و دیده بانان قریش، ایستادگى مسلمانان و پیمان وفادارى آنان با پیامبر(ص) را به سران قریش گزارش کردند و همین امر، موجب تزلزل روحى آنان گردید. سرانجام، با آمدن چند تن از سران مکه به نزد آن حضرت و گفت و گو با وى، حاضر به انعقاد صلح شدند و سهیل بن عمرو، حُویطب بن عبدالعزّى و مکرز بن حفص را جهت گفت و گو و امضاى پیمان صلح به نزد آن حضرت فرستادند.

عمر بن خطاب، نسبت به انعقاد صلح، بسیار بدبین بود و به پیامبر(ص) اعتراض کرد. پیامبر(ص) در پاسخش فرمود: إنّى رسول الله، و لن أعصِیَه و لن یُضیِّعنى، آن گاه عمر به نزد ابوبکر رفت و همان گفتار اعتراض آمیز را به وى گفت و از پیامبر(ص) در نزد او شکوه کرد و ابوبکر در پاسخش گفت: انّه رسول الله، و لن یعصِیَهُ و لن یضیِّعه، و دَعْ عنک ما ترى یا عمر!

سپس عمر به سوى ابوجندل رفت، که با لباس رزمى و شمشیر به دست در پشت سر پیامبر(ص) به حالت دفاع از آن حضرت، ایستاده بود، که مبادا مشرکانى که براى گفت و گو به نزد آن حضرت مى رسند، آسیبى به وى وارد گردانند.

عمر به ابوجندل گفت: اى ابوجندل! این ها (سران اعزامى قریش) مشرکند و خون هر یک از آنان، خون سگ است و تو، که با شمشیرت نظاره گر گفت و گوى پیامبر(ص) با سهیل بن عمرو هستى، شمشیرت را بلند کن و بر سرش فرود آور. زیرا انسان، مى تواند پدرش را در راه خدا بکشد. به خدا سوگند، اگر من پدران مشرک خود را مى یافتم، با آنان در راه خدا مقاتله مى کردم، یکى پس از دیگرى را.

ابوجندل به عمر گفت: چرا خودت او را نمى کشی؟

عمر گفت: پیامبر(ص) مرا از کشتن او و غیر او بازداشته است.

ابوجندل گفت: آیا تو، از من به پیروى از پیامبر(ص)، سزاوارتری؟

عمر بن خطاب، باز هم ساکت نشد و به همراه مردانى که با وى بودند، مجدداً به نزد پیامبر(ص) رفت و با صراحت به وى گفت: اى رسول خدا! آیا تو به ما نگفتى که به زودى وارد مسجدالحرام مى گردی؟ کلید در کعبه را مى گیری؟ و به همراه عرفه روندگان، وارد عرفه مى شوى و در آن، وقوف مى کنی؟ و حال آن که هنوز قربانى هاى ما و خودمان به مکه نرسیدیم! (و تو مى خواهى با مشرکان صلح کنى و از همین جا به مدینه برگردی؟)

پیامبر(ص) فرمود: آیا من به شما گفتم که در همین سفر وارد مکه خواهید شد؟

عمر: نه.

پیامبر خدا(ص): پس آگاه باش، که در آینده نه چندان دور، وارد مکه خواهید شد و من کلید کعبه را خواهم گرفت و در درون مکه معظمه سرم را و سرهاى شما مى تراشم و به همراه عرفه روندگان، در عرفه حضور خواهیم یافت.

در این هنگام حضرت على(ع) که از رفتار و کردار عمر، ناراحت شده بود، به نزد وى آمد و به او گفت: أنسیتم یومَ اُحُد، اِذْ تُصعِدونَ وَ لا تلوون على أحد و أنا ادعوکم فى اُخراکم؟ اَنَسیتم یوم الأحزاب اِذ جائوکم من فوقکم و من أسفل منکم، و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر؟ أنسیتم یوم کذا، و جعل رسول الله(ص) یُذکّرهم اموراً؟ أنسیتم یوم کذا، فقال المسلمون: صدق الله و رسوله یا نبیّ الله، ما فکّرنا فیما فکّرت فیه، لأنت أعلم بالله و بامره منّا.

عمر بن خطاب، پس از گفت و گو با حضرت على(ع) و گرفتن پاسخ منطقى، در ظاهر ساکت گردید ولى قلباً با صلح پیامبر(ص) مخالف بود.

به هر روى، هنگامى که سال بعد فرا رسید و پیامبر(ص) بر اساس پیمان صلح حدیبیه وارد مکه شد و عمره به جاى آورد و سرش را تراشید، به عمر فرمود: این، همان وعده اى است که به شما داده بودم.

پس از ختم غائله عمربن خطاب، پیمان صلح میان طرفین نوشته شد و درباره مواد پیمان، سهیل بن عمرو با پیامبر(ص) گفت و گو کرد و سرانجام صلحنامه نوشته شد.

هنگامى که پیامبر(ص) به یکى از یارانش فرمود که صلحنامه را کتابت کند، سهیل بن عمرو اعتراض کرد و گفت: اى محمد! صلحنامه را غیر از این دو نفر، کسى نباید بنویسد: یا پسر عمویت على بن ابى طالب(ع)، یا عثمان بن عفان.

پیامبر(ص)، پذیرفت و دستور داد امام على بن ابى طالب(ع) صلحنامه را کتابت نماید.

مضمون صلحنامه چنین بود: به مدت ده سال میان طرفین، حالت متارکه جنگ برقرار باشد و هیچ طرفى به طرف دیگر هجوم نیاورد؛ مردم (اعم از مسلمانان و مشرکان) در امنیت کامل باشند، هر کسى مى خواهد با پیامبر(ص) و مسلمانان هم پیمان شود و یا در زمره آنان قرار گیرد آزاد است و هر کسى با قریش هم پیمان شود و یا در زمره آنان قرار گیرد آزاد است و هر کسى بخواهد با قریش هم پیمان شود و یا به آنان بپیوندد، آزاد باشد؛ اگر فردى از اهالى قریش بدون اذن بزرگان خود بر محمد(ص) وارد شود، وى در بازگرداندنش به قریش، ولایت دارد ولى اگر کسى از مسلمانان، به قریش بپیوندد، قریش او را برنمى گرداند.

هم چنین محمد(ص)، به همراه اصحابش در سال جارى، وارد مکه نمى گردند و به سوى دیار خویش برگشته و در سال آینده مى توانند براى انجام عمره به مکه بیایند، به شرط آنکه سه روز بیشتر نمانند و به همراه خود، سلاح جنگى حمل ننمایند، مگر سلاح معمول همراه مسافر.

پس از نوشتن پیمان نامه، چند تن از اصحاب پیامبر(ص) و سه تن از سران قریش آن را امضاء کردند و آن را در دو نسخه قرار داده و یکى را به پیامبر(ص) و دیگرى را به سهیل دادند.

آن گاه پیامبر(ص) به یارانش فرمان داد که در همان جا قربانى کنند و سرهاى خود را بتراشند.

پیامبر(ص) و سایر مسلمانان در همان جا، شترها را قربانى کرده و سرهاى خود را تراشیدند و سپس به سوى مدینه بازگشتند.

حضورشان در حدیبیه، ده روز و به قولى بیست روز ادامه یافت.

گفتنى است، سوره مبارکه فتح (سوره ۴۸) در بازگشت از غزوه حدیبیه بر رسول خدا(ص) نازل گردید و آن حضرت درباره نزول آن، فرمود: اُنزِلت علیَّ سوره، هى أحبُّ إلیَّ ممّا طلعت علیه الشمس؛ سوره اى بر من نازل گردید، که براى من از هر چیزى که خورشید بر آن بتابد، دوستداشتنى تر و با ارزش تر است.(۵)

۱- المحبر (محمد بن حبیب بغدادى)، ص ۱۱۵
۲- التنبیه و الاشراف (مسعودى)، ص ۲۲۸؛ سبل الهدى و الرشاد (صالح شامى)، ج۵، ص ۱۸۹
۳- المغازى (واقدى)، ج۲، ص ۹۵۸
۴- البدایه و النهایه (ابن کثیر)، ج۴، ص ۱۸۸ و ص ۴۱۹ و ج۵، ص ۱۲۶؛ السیره النبویه (ابن کثیر)، ج۳، ص ۳۱۲
۵- نک: المغازى، ج۱، ص ۵۷۱؛ التنبیه و الاشراف، ص ۲۲۱؛ البدایه و النهایه، ج۴، ص ۱۸۸