صدای ساز و آواز بلند بود. هر کس که از نزدیک آن خانه می گذشت، می توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبر است! بساط عیش و نوش و می گساری پهن بود و جام «می» بود که پیاپی نوشیده می شد. کنیزک خدمتکار، درون خانه را جاروب زد و خاکروبه ها را از خانه بیرون آورد تا در کناری بریزد. در همین لحظه امام موسی کاظم(علیه السلام) از آنجا می گذشت. از آن کنیزک پرسید: «صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟»

عرض کرد: آزاد.

فرمود: معلوم است که آزاد است! اگر بنده می بود پروای صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می داشت و این بساط را پهن نمی کرد.

رد و بدل شدن این سخنان بین حضرت و آن کنیزک، موجب شد که کنیزک مکث زیادتری در بیرون خانه بکند. هنگامی که به خانه برگشت اربابش پرسید: «چرا این قدر دیر آمدی؟» کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: «مردی با چنین وضع و هیئت می گذشت و چنان پرسشی کرد و من چنین پاسخی دادم.»

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصا آن جمله (اگر بنده می بود، از صاحب اختیار خود پروا می کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بی اختیار از جا برخاست و به خود، مهلت کفش پوشیدن نداد و با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که همانا حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) بود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد و دیگر به افتخار آن روز که با پای برهنه به شرف توبه نائل آمده بود، کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به «بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزی» معروف بود، از آن به بعد، لقب «الحافی» یعنی «پا برهنه» یافت و به «بشر حافی» معروف و مشهور گشت. وی تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند و از گناه دوری کرد. او تا آن روز، در سلک اشراف زادگان و عیاشان شهر بود، ولی از آن به بعد، در سلک مردان پرهیزکار و خداترس در آمد.

منبع: سید محمد باقر خوانساری؛ روضات الجنات صفحه۲۳۲؛ موسی خسروی؛ پند تاریخ جلد ۴ صفحه ۲۳۲