مـردى بـا پسرش به عنوان میهمان بر امام على(علیه السلام ) وارد شد. آن حضرت با اکرام و احترام بسیار آنها را در صـدر مـجـلـس نـشـانـد و خـودش رو بـه روى آنـها نشست. وقت صرف غذا فرا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قنبر، غلام معروف امام على(علیه السلام) حوله و تشت و ابریقى براى شستن دست آورد. امام عـلـى(علیه السلام)، آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست میهمان را بشوید. میهمان، خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزى ممکن است که من دست هایم را بگیرم و شما آنها را بشویید!!
امام على(علیه السلام) با عطوفت و مهربانی خاصی فرمود: برادر تو، مى خواهد عهده دار خدمت تو شود.
خلاصه حضرت با اصرار زیاد، دست میهمان را شست. آن گاه به پسر برومند خود، محمد بن حنفیه فرمود: ایـنـک تـو دسـت پسر را بشوى. من که پدر تو هستم، دست پدر را شستم و تو، دست پسر رابشوى. اگر پدر این پسر، در این جا نمى بود و تنها خود این پسر میهمان ما بود، من خودم دستش را مـى شـسـتـم. اما خداوند دوست دارد، آنجا که پدر و پسرى هر دو حاضرند، بین آنها در احترام گذاشتن، فرق گذاشته شود.

(علامه مجلسی؛ بحارالانوار؛ ج۴۱؛ ص ۵۵)