حجت الاسلام انصاری گفت: حسین(ع) جان داد برای اینکه جامعه را از جهالت، نادانی و ضلالت نجات دهد. جامعه در گرداب جهالت و گمراهی بود، ابا عبداللّه زدودن این جهل را جز در خون دادن ندید.

به گزارش پرس شیعه، متن زیر مشروح خطبه های این هفته نماز جمعه هامبورگ به امامت  حجت الاسلام والمسلمین انصاری است که در ادامه می خوانید؛

الحمد لله ربّ العالمین و الحمد لله الذی لا مُضادّ له فی مُلکه و لا مُنازِعَ لَهُ فی أمره. الحمدالله الذی لا شریک لَهُ فی خلقه ولا شبیه لَهُ فی عَظَمَتِه (جزء من دعاء الإفتتاح) وصلّی الله علی سیدّنا ونبیّنا محمّد صلّی الله علیه وعلی آله الطاهرین واصحابه المنتجبین.

عبادالله ! أُوصیکم و نفسی بتقوی الله و اتّباع امره و نهیه.

در ایام پایانی ماه صفر و اربعین سید الشهداء علیه السلام قرار داریم. ایام عزاداری سید و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام را به همه نمازگزاران تسلیت عرض می نمایم. از خداوند می خواهم ما را در ثواب زیارت میلیون ها نفری که این ایام در کربلا زائر سید الشهدا علیه السلام بودند شریک بگرداند.

با توجه به این مناسبت در این خطبه به فرازی از زیارت اربعین امام حسین علیه اسلام که از زبان امام صادق علیه السلام است، می پردازم.

صدها اندیشمند هر کدام از یک منظر به تحلیل قیام کربلا پرداختند. زیباترین تحلیل را امام صادق علیه السلام در این زیارت بیان می فرمایند. چرا امام حسین علیه السلام جان داد؟ چرا هستی اش را داد و چرا شش ماهه اش را داد؟ امام صادق علیه السلام در این زیارت می فرماید: بَذَلَ مُهجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَهِ وَ حِیرَهِ الضَّلالَه.[۱] حسین علیه السلام جان داد برای اینکه جامعه را از جهالت، نادانی و ضلالت نجات دهد. جامعه در گرداب جهالت و گمراهی بود، ابا عبداللّه علیه السلام زدودن این جهل را جز در خون دادن ندید.

اینجا سوالی مطرح می شود که چه جهلی در جامعه بود که امام حسین علیه السلام برای رفع آن جهل اقدام به قیام کرد؟ و سوال دوم اینکه قیام امام حسین علیه السلام چگونه این جهل را از بین برد؟

ابتدا مقدمه ای را در خصوص جهل بیان کنیم. قرآن کریم ریشه بسیاری از گرفتاری ها را جهل می داند. می فرماید که قوم موسی علیه السلام بعد از اینکه نجات پیدا کردند و فرعون غرق شد و معجزات متعددی از موسی دیدند، دور موسی علیه السلام حلقه زدند و گفتند: یَا مُوسَی اجْعَل لَّنَا إِلَـٰهًا کَمَا لَهُمْ آلِهَهٌ[۲] ای موسی یک بُت برای ما درست کن ما بت بپرستیم. کما اینکه بعضی از مردم بت دارند و بت می پرستند. بعد از این همه زحمت و تلاشی که موسی علیه السلام برای هدایت قوم خود کشید. چرا این درخواست را بعد از اینهمه معجزه و هدایت از موسی علیه السلام داشتند؟ قرآن می فرماید: قَالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ شما آدمهای نادانی هستید. جهلشان چه بود؟ اینکه موسی علیه السلام خودش مخلوق است، چگونه می تواند خالق درست کند؟ موسی علیه السلام خودش عبد است چگونه می تواند خالق را خلق کند؟

نمونه ای دیگر، برادران یوسف علیه السلام او را در چاه انداختند و بعد از سالها (۲۸ سال) زندان و تهمت و از دست رفتن چشمان یعقوب، وقتی برادران یوسف او را شناختند قرآن می فرماید که یوسف گفت: قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِیُوسُفَ وَأَخِیهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ[۳] چه بلایی سر من و برادرم آوردید؟ چرا این کار را کردید؟ چون شما جاهل و حسودید. جهل حسود باعث حسدش می شود. حسادت به کسی لطمه نمی زند به خود حسود لطمه می زند. جهل، عامل خیلی از گرفتاری هاست. ریشه شهوت­رانی جهل است. ریشه بت پرستی جهل است. «الجهل اصلُ کل شر» و «معدن کل شر»[۴] جهل ریشه هر شر و بدی است و معدن همه بدی هاست.

اینجا باید به دو نوع جهل اشاره کنیم: یکی جهل کُهَن و دیگری جهل نوین. به عبارت دیگر جاهلیت قدیم و جاهلیت جدید. قرآن می فرماید قبل از اسلام جاهلیتی بین مردم بود بنام جاهلیت اولیٰ: وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّهِ الْأُولَیٰ[۵] جاهلیت کهن و نخستین. یعنی یک جاهلیت اولیٰ بوده و بعدا جاهلیت های دیگر میاد.

جاهلیت اولیٰ چه بود؟ بت پرستی، تکاثر (ثروت اندوختن و به کمیت ارزش دادن)، دختر زنده به گور کردن، جنگ ها و درگیری های بی دلیل.

با بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جاهلیت اولیٰ برطرف شد. قرآن می فرماید کُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ با هم اختلاف داشتید اختلافات تبدیل به دوستی شد کُنتُمْ عَلَیٰ شَفَا حُفْرَهٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَکُم مِّنْهَا بر لبه پرتگاه آتش بودید که شما را از آن نجات داد.[۶] بت پرستی تبدیل شد به خدا پرستی؛ اختلافات تبدیل شد به دوستی؛ زنده به گور کردن ریشه کن شد؛ کار به جایی رسید مردم مدینه خانه هایشان را با مردم مهاجر مکه تقسیم کردند. اینها تغییر جاهلیت اولیٰ بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این جاهلیت را از بین برد.

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت و نیم قرن گذشت. سال ۶۱ هجری جاهلیتی جامعه را فرا گرفت. این جاهلیت بت پرستی نبود، طاغوت پرستی بود. در این جاهلیت معاویه می گفت نماز جمعه چهارشنبه برگزار شود، مردم می پذیرفتند. می گفتند افرادی حاکم باشند که به سادگی مرتکب گناه می شوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اینها را تَرد کردند، مردم می پذیرفتند. این جاهلیت نو بود. جاهلیت بت و چوب و سنگ نبود. طاغوت پرستی و پیروی کورکورانه از حاکم ظالم بود. لذا این جاهلیت نیاز به یک انقلاب دیگر داشت. امام حسین علیه السلام دین جدش و امت اسلام را در خطر دید لذا اقدام کرد. برای همین است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود «حسین منی و انا من حسین.» حسین از من است و من از حسین. لذا اسلام با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکل گرفت و با امام حسین بقاء (نبوی الحدوث و حسینی البقاء) یافت.

اینک به چند نمونه از جاهلیت دوم اشاره می کنم: هاشم مِرقال از اصحاب حضرت علی علیه السلام در جنگ صفین یک جوانی را در سپاه دشمن دید که در جنگ به حضرت علی علیه السلام ناسزا می گوید. به سراغ این جوان رفت گفت به چه کسی ناسزا می گویی؟ می دانی به چه کسی ناسزا می گویی؟ گفت بله، بخاطر اینکه به ما گفتند صاحب شما (علی بن ابی طالب) نماز نمی خواند. ببینید دشمن چگونه تبلیغات می کند؟ هاشم دست این جوان را گرفت گفت بیا تا برایت اثبات کنم. او را برد این سوی میدان و اصحاب امیر المومنین علیه السلام مانند اُویس و عمار و مالک را نشان داد. گفت ببین این سوی جبهه کیست آن سو چه کسی حمایت می کند. در زمان فتنه و آزمایش وقتی انسان قدرت تشخیص ندارد ببیند چه کسی چه سمتی را حمایت می کند. اویس و عمار از افراد برجسته زیر علم علی بن ابی طالب علیه السلام سینه می زنند، پیوست به سپاه امیر المومنین علیه السلام.

در همین صفین یکی در سپاه مقابل حضرت علی علیه السلام این آیه را می خواند: عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ[۷] حضرت جلو رفتند پرسیدند میدانی نبأ العظیم چیه؟ والله أنا نبأ العظیم. باطن این آیه منم. زیارتی امام هادی علیه السلام دارد در خصوص حضرت علی علیه السلام که می فرماید: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا النَّبَأُ الْعَظیمُ.

جاهلیت دوم این بود که در شام به امام سجاد علیه السلام و اهل بیت علیهما السلام توهین کردند. اینقدر تبلیغات کرده بودند که پیرمرد شامی بابت کشته شدن حسین علیه السلام خدا را شکر کرد.

لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَهِ امام حسین علیه السلام جان خود را داد تا این جهل را از مردم بگیرد. که گرفت؛ انقلاب مدینه، انتقلاب توابین، انقلاب مختار، انقلاب زید بن علی بن الحسین، یحیی بن زید و… پشت سر هم اتفاق افتاد و شام بهم ریخت، کوفه به هم ریخت. این جهل را امام حسین علیه السلام از بین برد و مردم را آگاه کرد. هر جا کاروان اسراء را می بردند و جشن پیروزی بر پا می کردند؛ این جشنها بواسطه خطبه های حضرت زینب سلام الله علیها و امام سجاد علیه السلام به می ریخت.

اینها نمونه هایی از جهل بود، یعنی بی اطلاعی. خطرناک تر از این جهل اینست که کسی که نسبت به چیزی اطلاع و آگاهی و علم داشته باشد ولی آنرا کتمان کند و حق را بپوشاند و خودش را جاهل جلوه دهد.

نمونه های متعددی در تاریخ دیده می شود از کسانی که اطلاع داشتند و آگاهی داشتند ولی آنرا کتمان کردند. در قضیه غدیر حَسّان، طلحه و زبیر و … در غدیر حضور داشتند و خبر داشتند ولی در مواقع حساس خودشان را به آن راه زدند.

با تبلیغات و انتشار مطالب غیر واقع مردم را منحرف ساختند. باید مراقب بود هر مطلبی را از هر کسی نگرفت. در این دنیای امروز ارتباطات که مملوّ از مطالب گوناگون است اگر انسان قدرت تحلیل و تشخیص حق را ندارد سراغ آنها نرود.

خود را مواجه با هر سخن و مطلب و شبهه ای قرار ندهیم. مراقب واردات به ذهنمان باشیم. مراقب باشیم از چه کسی مطلب می گیریم. از هر کسی که اطلاع داره؟ نه. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در یک روایت می فرماید: سراغ عالمی بروید و مطلب را از کسانی بگیرید که ۵ ویژگی داشته باشد: قَالَ لَا تَجْلِسُوا إِلَّا عِنْدَ کُلِّ عَالِمٍ یَدْعُوکُمْ مِنْ خَمْسٍ إِلَی خَمْسٍ- مِنَ الشَّکِّ إِلَی الْیَقِینِ وَ مِنَ الرِّیَاءِ إِلَی الْإِخْلَاصِ- وَ مِنَ الرَّغْبَهِ إِلَی الرَّهْبَهِ وَ مِنَ الْکِبْرِ إِلَی التَّوَاضُعِ وَ مِنَ الْغِشِّ إِلَی النَّصِیحَهِ. با هر عالِمی که شما را از پنج ورطه به پنج مرحله ببرد، همنشینی کنید: از شک به یقین؛ از ریا به اخلاص؛ از دنیاپرستی به زهد؛ از غرور به تواضع؛ از دغل بازی به نصیحت پردازی[۸]


[۱] فرازی از زیارت اربعین سید الشهداء علیه السلام

[۲] سوره اعراف، ۱۳۸

[۳] سوره یوسف، آیه ۸۹

[۴] غررالحکم، ص ۷۳

[۵] سوره احزاب، آیه ۳۳

[۶] سوره آل عمران، آیه ۱۰۳

[۷] سوره نبأ، آیه ۱ و ۲

[۸] بحار الأنوار، ج‏۷۱، ص: ۱۸۹-۱۸۸