عبدالکریمی گفت: همواره دو سنت فکری درباره اندیشدن درباره دیگری وجود اشته است. رویکرد اول توسط آکوستین، ابن سینا و دکارت بیان شده و دیدگاه دوم برای کسانی همچون هایدگر، ویتکنشتاین و کانت است.

به گزارش پرس شیعه، نشست فلسفه، صلح و جنگ به مناسبت روز جهانی فلسفه روز چهارشنبه یکم آذر ماه در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار گردید.

در این نشست رضا داوری اردکانی، بیژن عبدالکریمی و مهدی بنایی به سخنرانی پرداختند.

بیژن عبدالکریمی در این نشست گفت: از دیرباز انسان با دیگری زیسته و با دیگری نسبت داشته است. مقولاتی مثل قانون، اخلاق، حقوق و دین وجود داشته تا کنش نسبت به دیگری را تعریف کند. در دین ما اندیشیدن به دیگران و حق الناس مطرح شده است. نیل به عالم ملکوت جز از طریق اندیشیدن به دیگری ممکن نیست. افلاطون شیوه دیالوگ را به عنوان روش بیان تفکر خود انتخاب می کند. همچنین سقراط گفتگو را یگانه شیوه بیان حقیقت عنوان می کند. گفتگو وسیله ای برای رسیدن به حقیقت است نه معیار حقیقت.

وی افزود: در تاریخ همواره دو سنت فکری درباره اندیشدن درباره دیگری وجود اشته است. رویکرد اول که توسط آکوستین، ابن سینا و دکارت بیان شده معتقد است که نفس بدون میانجی و با صرف رجوع به خود می تواند به خودآگاهی برسد و در این خودآگاهی تمام و کمال است. برای رسیدن به این هدف هر آن چه را که نیاز است در درون خود دارد. آگاهی به چیزهای دیگر بعد از آگاهی از خود است. در حالت تعلیق و قطع ارتباط از جهان است که انسان می تواند به خودش آگاه شود. این مسأله را در داستان حی بن یقضان ابن طفیل نیز می بینیم. این مسأله از طریق ابن طفیل در اندیشه های غربی تأثیر می گذارد. در راستای این رویکرد اتمیزه شدن انسان را در دیگاه دکارت می بینیم که اخلاق را کاملاً منفعت طلبانه می کند.

عبدالکریمی در ادامه گفت: دیدگاه دوم که کسانی همچون هایدگر، ویتکنشتاین، کانت و هگل به آن معتقد بوده اند و اندیشه غالب متأخر است این است که در این دیدگاه آگاهی از نفس با واسطه دیگری صورت می گیرد. یعنی وقتی کار و فعلی صورت می گیرد نفس می تواند از خویشتن آگاه شود. در این دیدگاه خودآگاهی امری تمام و کمال نیست و مُشکک است. اولین بار توسط دکارت مسأله دیگری به عنوان یک مسأله فلسفی صورت بندی و تئوریزه می شود.

وی سپس گفت: در این جا لازم است عنوان کنم که به راستی فلسفه چیست؟ هگل می گوید فلسفه حکایت گر تاریخ هستی است. جناب دکتر داوری معتقدند فلسفه بافت نیست بلکه یافت است. فلسفه در حقیقت بیان روح دوران است که در تمام مسایل خود را نشان می دهد. ظهور فلسفی اندیشه های دکارت دنیای جدیدی را رقم زد که خودبنیادی و خودمحوری مؤلفه اصلی آن است. این اندیشه مسأله دیگری و نسبت خود با دیگری را نیز به طور طبیعی مطرح می کند. در نتیجه شاهد ظهور پدیده استعمار و دو جنگ جهانی و جنگ ها و کشتارهای بی سابقه هستیم. این نشان می دهد که وجود دیگری و فهم دیگری به یکی از بنیادی ترین مسایل امروز انسان تبدیل شده است.

عبدالکریمی در ادامه عنوان کرد: مسأله دیگری صرفاً یک مسأله آکادمیک نیست و بسیار مهم است. یکی از متفکرانی که در دوران ما بیش از همه به مسأله دیگری پرداخته امانوئل لوینانس است در نتیجه وی را فیلسوف دیگری نامیده اند. او که یهودی است و خانواده خود را در جنگ جهانی دوم از دست داد دیدگاهش نسبت به دیگری منحصر به فرد است. او می کوشد کل تاریخ متافیزیک غرب را از منظر مسأله دیگری مورد نقد قرار دهد. او مفروضات اندیشه غرب در نسبت با دیگری را به چالش می کشد. اندیشه های او می تواند به صورت بنیادی علت پدیده های ناخوشایند دوران کنونی را به ما نشان دهد.

بیژن عبدالکریمی سپس گفت: با الهام از اندیشه لوینانس برای جامعه خودمان یک ایده را مطرح می کنم که البته خیلی کلی و خام است. نکته اول این است که اساساً نسبت ما با دیگری اجتناب ناپذیر است. دوم آن که بدون دیگری اخلاق بی معناست. نکته سوم این که اخلاق امری فراطبیعی است نه بخشی از طبیعت. نکته بعد این است که در جهان بودن بدون درک اخلاقی دیگری اساساً غلط است. نکته دیگر آن است که استکمال اخلاقی فرد با مقوله خیر و خوب گره خورده و این مقوله بدون در نظر گرفتن دیگری بی معناست.

وی در ادامه افزود: بدون توجه به دیگری نمی توان از بی نهایت سخن گفت. در یک دیگری بزرگ است که می توان امر بی نهایت یا مطلق را مطرح کرد. به تعبیر لوینانس نشانه های خدا را در چهره دیگری می توان دید. در غیر این صورت در ایندیویژوالیسم محدود هستیم. محدود به منِ خود شدن می تواند لیبرالیستی و یا تئولوژیک باشد. خدای لوینانس امری بیرونی و نامتناهی است. می توان فلسفه اخلاق او را یک انقلاب کوپرنیکی دانست. کانت نیز علاوه بر موضوع نقد عقل در اخلاق نیز یک انقلاب کوپرنیکی رقم زد با این تفاوت که نگاه اخلاقی کانت متافیزیکی است اما لوینانس اگزیستانسیالیستی است.

عبدالکریمی در انتها گفت: نقد بنیادین لوینانس بر متافیزیک می تواند برای ما نیز قابل استفاده باشد. نگاه تئولوژیک کلی است و همه چیز را در کلیت تقلیل می دهد در نتیجه بر تفاوت ها چشم می بندد. همه چیز را می خواهد با کلیت از پیش پذیرفته شده دگرگون و حل کند. برای دیدن دیگری باید حجاب کلیت را کنار بزنیم تا دیگری نمایان شود. در غیر این صورت به توتالیتاریانیسم می رسیم که به عقیده من تمدن غرب دچار آن شده است. همچنین نظام های تئولوژیکی ما نیز دچار همین مسأله است. در نظام های تئولوژیک مسأله اساسی حفظ سیستم است و مسأله دیگری در اولویت نیست و در یک امر تعین ناپذیر لانه می کند و خود را قربانی یک امر دنیا ساخته نمی کند. اما روح تاریخی ما این گونه نیست. می توان رویکرد دیگری داشت که دیگری را می بیند و دیگری را از خود می داند. این تفکر خود را در امری نامتناهی می بیند و به هیچ سیستمی تن نمی دهد.