شریعتی طرح و برنامه علمی و قابل اجرایی نداشت. او از دین بی روحانیت و از جامعه بی طبقه سخن می گفت، اما شاید حتی چند دقیقه ای هم به این فکر نکرده بود که چگونه می توان به چنین هدفی دست یافت؟

به گزارش پرس شیعه، متن زیر، یادداشتی از یحیی یثربی، استاد فلسفه است که به مناسبت برگزاری سمپوزیوم چهلمین یادمان دکتر علی شریعتی است نگاشته شده است؛

بی تردید، شریعتی در ایجاد حرکت سیاسی و انقلابی در جامعه ما نقش موثری داشت. نیز در جلب توجه جوانان به اسلام، دلسرد کردن آنان از کمونیسم و مخالفت با استعمار و استثمار غرب تلاش شایسته ای کرد؛ اما از نظر نتیجه عملکرد خویش، موفق نبود، اگرچه در میدان انقلابی گری و مبارزه، قهرمانانه درخشید. چرا این درخشش و این قهرمانی به نتیجه ای که او در نظر  داشت، نرسید و جامعه به روحانیت پیوست و انقلابی غیرمسلحانه با رهبری روحانیت به پیروزی دست یافت و شریعتی از نظر این انقلاب و بانیان آن، چندان مورد استقبال و توجه قرار نگرفت.

من کاری به درستی و نادرستی حرکت شریعتی ندارم، اما به مناسبت سمپوزیوم چهلمین یادمان وی که در دانشگاه تربیت مدرس برگزار شده است، این یادداشت را در اختیار رسانه ها قرار می دهم و در آن به این سوال ها پاسخ می دهم  که: یک – علت اصلی درخشش شریعتی چه بود؟، دو – چرا شریعتی به نتیجه مطلوب و مورد نظر خود نرسید؟، سه – چرا دست کم به عنوان یکی از عناصر انقلاب اسلامی به شمار نرفت؟، چهار – ارزش میراث شریعتی؟، پنج – علت بازگشت ما به شریعتی؟

علت اصلی درخشش شریعتی چه بود؟

در جامعه های سنتی گذشته، هرکس به قدرت می رسید، قدرت را در خاندان خود ارثی می کرد. فرزندان او نیز تا زمانی که می توانستند حکومت می کردند و سلسله ای را تشکیل می دادند، مانند صفویان، قاجار و … این سلسله ها وقتی سقوط می کردند که با گذشت زمان، ضعفی پیدا می کردند و مردم نیز از جور و ستم آنان به ستوه می آمدند. در چنین شرایطی بود که امیر دیگری از گوشه ای سربلند می کرد و به یارگیری می پرداخت و به میدان مبارزه می آمد و آخرین فرمانروای سلسله قبلی را می کشت یا فراری می داد و خود بر جای وی می نشست.

مردم، عموماً از این حادثه خوشحال می شدند که ظالم سرانجام از پای درآمد و شخصی دیگر که شعار محبت و دادگستری می دهد، بر جای او نشست. اما در حقیقت، شادی مردم به خاطر انقراض آن سلسله بود، وگرنه به حاکم جدید هم چندان خوشبین نبودند.  

به هرحال، در فرهنگ ما، نیروی برانداز و اپوزیسیون، برای مردم ارج و اعتبار ویژه ای داشت، مخصوصاً اگر فرمانده ای شجاع و سخنور داشت. مردم ما با انقراض سلسله قاجار، شادمانی ها کردند، اگرچه رضاشاه آن شادمانی ها را به حساب خود گذاشت! اما، دیری نپایید رضاشاه نیز به سرنوشت شاهان پیش از خود گرفتار شده، مورد کینه و نفرت مخالفان خود قرار گرفت.

این مخالفت، با مرگ رضاشاه به فرزندش منتقل گردید که از طرف گروه های مختلف مورد اعتراض و مخالفت بود؛ از مذهبیان گرفته تا کمونیست ها و توده ای ها و از حوزویان گرفته تا دانشگاهیان.

در این میان، شریعتی با سلاح همه گروه ها وارد میدان شد. از طرفی، مانند روحانیون از اسلام سخن می گفت و تحلیل های شگفت انگیزی از مسائل مذهبی ارائه می داد؛ از طرف دیگر به عنوان یک دانشگاهی غرب دیده، هم نوا با چپگرایان، از استعمار غرب و ستم و تجاوزشان سخن می گفت و از سویی، مانند کمونیست ها از ستم سرمایه داران و محرومیت فقرا و مستضعفان دم می زد. بنابراین او به تنهایی پرچم همه گروه ها را در دست داشت و زبان همه گروه ها را در دهان! همین بود که به زودی در میان جوانان درخشید و نفوذ پیدا کرد.

چرا شریعتی به نتیجه مطلوب و مورد نظر خود نرسید؟

این سرنوشت همه قیام های انقلابی و اپوزیسیونی است که شعارهای پرجاذبه و بزرگ و رویایی سر می دهند، در صورتی که برای عملی کردن این شعارها، هیچ طرح و برنامه ای ندارند. بنابراین، بعد از پیروزی به ندرت، به هدف های آرمانی خود دست می یابند. از این رو، آنان فقط می توانند قدرتی را که بر سر کار است، سرنگون سازند. اما وقتی قدرت سرنگون شد، از چند جهت با شکست روبرو می شوند؛ یکی از آن جهت که به بنیادهای فکری و سازمان و نهادی تکیه ندارند که بتوانند مردم را هدایت کنند و به نتیجه مطلوب برسانند. دیگر از این جهت که در مخالفت با قدرت حاکم، عده زیادی دست به دست هم می دهند و به طور یکپارچه به میدان می آیند؛ اما پس از پیروزی، هرکسی طالب قدرت بیشتر و سهم بیشتری از انقلاب می شود. به همین دلیل، گروه های مختلف با یکدیگر به دشمنی و مبارزه می پردازند و جامعه را به هرج و مرج می کشانند.

در چنین شرایطی، اگر یکی از گروه ها از کاریزما و قدرت فوق العاده ای برخوردار باشد، می تواند جامعه را از هرج و مرج و خونریزی نجات دهد وگرنه نتیجه کار جز یک فاجعه نخواهد بود.

شریعتی، نهاد و سازمانی نداشت، چنانکه طرح و برنامه علمی و قابل اجرا هم نداشت. او از دین بی روحانیت و از جامعه بی طبقه سخن می گفت، اما شاید حتی چند دقیقه ای هم به این فکر نکرده بود که چگونه می توان به چنین هدفی دست یافت؟

از طرف دیگر، او در دوران پیش از انقلاب، دست در دست دهها گروه دیگر داشت؛ اما چنانکه گفتیم، پس از پیروزی، شاید هیچ گروهی با او هم نوا نبود و تنها چیزی که شریعتی را دور از درگیری ها نگه داشت، این بود که وی پیش از پیروزی از دنیا رفت.

چرا دست کم به عنوان یکی از عناصر انقلاب اسلامی به شمار نرفت؟

با توضیحاتی که دادیم، پاسخ این پرسش روشن است. اولاً،  آثار شریعتی، مورد تایید کسانی نبود که پس از پیروزی، عملاً رهبری انقلاب را در دست گرفتند. روحانیون به رهبری امام خمینی (ره) رهبری اثرگذار و سرنوشت ساز انقلاب را بر عهده گرفتند و شریعتی مورد تایید آنان نبود.

ثانیاً، شریعتی در اصول و فروع دین، کار علمی ماندگار و اثرگذاری نداشت و چنانکه گفتیم، شهرت وی در سایه شعارها و وعده های رویایی بود که همه بر اساس مخالفت رژیم شاه شکل می گرفت. در نتیجه، سقوط رژیم شاه، آن شعارها را کمرنگ می کرد.

ارزش میراث شریعتی

مرحوم دکتر شریعتی، در جای خود، شخصیت بزرگی بود و به قدر کافی از استعداد و فهم و شجاعت و فضایل اخلاقی برخوردار بود. اما، از جهاتی دارای کاستی هایی بود که کار وی و امثال وی را از تأثیر کافی دور می سازد! من نمی خواهم نقش شریعتی و امثال شریعتی را در جامعه مان انکار کنم. هرگز نیز آنان را به خودخواهی و سودجویی متهم نمی کنم! و هیچگاه در فداکاری و ایثار آنان تردید ندارم. همه سخن من در این است که اینان با تمام فضایل و فداکاری ها، به خاطر کاستی هایی که داشتند، تأثیر کارآمد و پایداری بر فکر و فرهنگ جامعه نداشتند.

من نمی خواهم به نقد شریعتی بپردازم تا او را کوچک نشان دهم، بلکه می خواهم به شرایط خودمان بپردازم که همان راه را ادامه ندهیم. اینک مواردی از اشکالات میراث شریعتی را یادآور می شوم:

۱-  نداشتن پایه علمی: شریعتی کار و آثار خود را بر محور دانش و اندیشه قرار نداده بود. یعنی با زیرساخت های علمی در فکر پی ریزی بنای جدیدی نبود. بلکه به طور کلی بر احساسات و عقده های مردم تکیه داشت. مردمی که تمام مشکلات خود را در خیانت و بی کفایتی شاه و اطرافیانش و کلید حل این مشکلات را در سقوط پهلوی می دیدند. این کلید جز با مبارزه بی امان به دست نمی آمد و از اینجاست که شریعتی با انبوه آثاری که از وی باقی مانده است، همیشه در حال و هوای مبارزه و شعارهای مبارزه است و به همه چیز از منظر مبارزه نگاه می کند. مبارزه محور است، نه دانش محور و هیچ طرحی برای اصلاحات در دین اسلام یا مذهب تشیع ارائه نمی دهد. برای او همین قدر کافی است که دین و علمای دین با حاکمان مستبد سازش نکنند و به مبارزه برخیزند و تنها مشخصه تشیع علوی او در برابر تشیع صفوی همین مبارزه است و دیگر با هیچ چیز دیانت کاری ندارد؛ نه با اصول و نه با فروع.

در عمل نیز از نظر شریعتی، انسان اگر در میدان مبارزه نباشد، خواه به شراب خوردن بنشیند یا به نمازخواندن برخیزد، فرقی ندارد. جالب تر این که شریعتی دموکراسی و ورود مردم به میدان سیاست را بد و زیانبار می شمرد، زیرا دموکراسی یا مردم سالاری، مردم را در کارها دخالت می دهد و مردم غالباً به دنبال آرامش بوده، از درگیری پرهیز می کنند؛ لذا در جا زده و فاسد می شوند! پس باید به جای دموکراسی به سراغ یک رهبری ایدئولوژیک رفت که مردم را به قیام و مبارزه وادارد!

۲- شعار و کلی گویی: او بی توجه به اطلاعات و آمار و طرح و برنامه، با کلی گویی، طرح مشکل کرده و یک راه حل رویایی مطرح می کرد. به همین دلیل، مانند دیوان خواجه حافظ هرکس می توانست به تناسب نیت خود با آن ارتباط برقرار کند؛ خواه از طبقه محروم جامعه باشد یا از طبقات بازاری و برخوردار؛ بی سواد باشد یا تحصیل کرده دانشگاهی!

۳- توجه به براندازی، نه تاسیس: شریعتی مانند کمونیست ها و کودتاچیان و شورشیان طرفدار کمونیسم، انقلاب را راه چاره می داند ولی این ایده را به صورت سلفی گری مطرح کرده و مردم را به بازگشت به اسلام اصیل و صدر اسلام دعوت می کند. منظور او که شیعه را به صورت یک حزب تمام مطرح می کند، حزبی از نوع رسمی و جاافتاده در کشورهای غربی نیست. بلکه منظورش گروهی انقلابی است، همانند احزاب کمونیست کشورهای انقلابی! او در این باره اباذر را نماد کسی می داند که طرفدار چنین حزبی است و از وی این سخن را جدی می گیرد که: «در شگفتم از کسی که در خانه اش نانی نمی یابد و با شمشیر آخته اش بر مردم نمی شورد». اما او هرگز در فکر طرح و برنامه و زمینه سازی برای رسیدن به این هدف ها نیست.

او مانند همه رهبران اپوزیسیونی از دو نکته غافل بود: او نمی دانست که انقلاب به خودی خود، می تواند قدرتی و حکومتی را براندازد، اما نمی تواند پاسخگوی نیازمندی های جامعه باشد!  در اینجا نکته ظریفی وجود دارد که شریعتی و دیگران از آن غفلت داشتند و آن اینکه کارساز نشان دادن انقلاب، یک طرح فریبکارانه بلوک کمونیستی بود، زیرا انقلاب برای آنان کارساز بود. با هر انقلاب کشوری را از بلوک غرب جدا کرده، به بلوک شرق انتقال می دادند و تمام پل ها را میان کشور انقلابی و غرب ویران می کردند تا این کشور انقلابی چاره ای جز پناهنده شدن به اتحاد جماهیر شوروی را نداشته باشد! بدین سان، انقلاب، تنها برای بلوک شرق کارساز بود، اما برای جامعه های توسعه نیافته، درد بی درمان به شمار می رفت. چنانکه پس از فروپاشی شوروی معلوم شد. این نکته را امام خمینی(ره) از آغاز می دانست، لذا مخالفت با بلوک شرق را نیز جزو شعار مردم قرار داد تا انقلاب اسلامی نه شرقی باشد و نه غربی.

نکته دوم اینکه معمولاً امثال شریعتی بیش از هرچیز به هوش و توانایی های خودشان تکیه دارند، به همین دلیل، چندان در فکر چه می خواهیم و چه باید بکنیم، نیستند. اینان، حتی به توسعه فکر مردم هم نمی اندیشند و رهبری خود را برای عملکرد درست مردم کافی می دانند.

۴-  غرب ستیزی افراطی: انقلاب های متأثر از کمونیسم، تا می توانستند غرب ستیزی را اولین هدف خود قرار می دادند تا چنانکه گفتیم، همه پل ها را میان کشور خود و غرب ویران سازند. در حرکت شریعتی نیز مبارزه با استعمار غرب، بسیار پررنگ بود، اما هیچ بحثی از ستم های اتحاد جماهیر شوروی در میان نبود. وی در کتاب «شیعه، حزب تمام» جابجا متأثر از روشنفکری چپگراست. این چپگرایی در میان روشنفکران زمان پهلوی دوم نوعی مرسوم بود. شریعتی تمام تلاش خود را در این کتاب به کار می برد تا محتوای آموزه های تشیع را با اصول و مسائل احزاب کمونیستی تطبیق دهد. مثلاً لغو مالکیت خصوصی و استقرار مالکیت عمومی را با مالکیت خدا تطبیق می دهد که برداشت نادرستی است از مضمونی از قرآن کریم که «وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض»‏ (آل عمران ۱۸۹، مائده ۱۲۰ و …) که هیچ ربطی به بحث مالکیت ندارد، بلکه به این معناست که خداوند تنها فرمانروای آسمان و زمین است.

همینطور با برداشت های نادرست از آموزه های تشیع، نظامی شبیه نظام استالینی را ترسیم می کند که بیشتر شبیه جوامع استبدادی دوران گله شبانی است که در آن اثری از آزادی و نقش مردم دیده نمی شود، جز شرکت در مبارزه و جنگ ها! آن هم بدون تحقیق و تفکر که اصل، عمل است نه اندیشه! بدین سان، شریعتی حتی از دین و مذهب ابزاری برای هماهنگی با چپ ها و مخالفت و مبارزه با غرب و نظام سرمایه داری می تراشید.

۵- برداشت های نادرست از دین: همانطور که گفتیم، شریعتی مبارزه را اصل می دانست و دین را با معیار مبارزه تفسیر می کرد. زندگی پیامبران و پیشوایان و نیز آیات قرآن کریم همه در مسیر مبارزه قرار داشته و تفسیر و تعبیر می شدند. تا جایی که از نظر شریعتی، هرکه در میدان مبارزه نباشد، مطرود و مردود است، خواه به شرابخواری بنشیند، یا به نماز بایستد. برخلاف دین که اساسش مهربانی و گذشت است، شریعتی مبلغ نفرت و انتقام بود. از قرآن و حدیث برای سه هدف اصلی خود بهره برداری می کرد؛ مخالفت با حکومت، خشونت و غرب ستیزی! که در واقع هر سه آنها از هدف ها و آموزه های کمونیسم آن روز بود. او آرزو می کند که شیعه امامیه نیز اسماعیلیان و زیدیان دست به مبارزه مسلحانه و ترور بزند و درباره حسن صباح می نویسد: «حسن صباح آنچنان تروریسم نیرومندی را بنیان گذاشت که هنوز که هنوز است چشم روزگار کمتر نظیر آن را دیده است… » (شیعه، حزب تمام؛ نشر شهادت؛ بی تا، ج۲ ؛ ص ۷۱).

۶- بحث های خطابی: این خاصیت سخنرانی در جامعه ماست که سخنران مورد توجه – که هرچه بگوید با عشق و علاقه گوش می دهند – به هر دری می زند و بدون تخصص و اطلاع کافی آسمان را به ریسمان بافته، در هر زمینه ای به اظهار نظر قطعی می پردازد. می بینیم که شریعتی نه برداشت دقیقی از قرآن دارد و نه برداشت درستی از کمونیسم و نه برداشت صحیحی از لیبرال دموکراسی غرب و سیر تفکر غرب جدید. بنابراین، با کلی گویی و برداشت های سطحی و هدفدار درباره همه آنها بی پروا بحث می کند.

۷-  از غرب چیزی نمی داند: به گواهی همه آثار شریعتی، وی از پیدایش و سیر روشنفکری غرب و نیز از سیر فکر و فرهنگ آنان چیزی نمی دانست! نام شخصیت هایی از غرب را می برد، اما همه آنها، بسیار سطحی بودند و با نگاه ابزاری در مسیر مبارزه قرار می گرفتند. از جمله او به جریان پرتستانتیسم به عنوان الگو و سرمشق حرکت توجه داشت، اما در واقع چیزی از این جریان نمی دانست! او نمی دانست که پروتستانتیسم اگرچه به تضعیف کلیسا و توفیق روشنفکران کمک کرد، اما خود هرگز در ردیف حرکت های روشنفکری قرار نمی گرفته است، بلکه نوعی مذهب بود  و اگر قدرت را به دست می گرفت، از کلیسای کاتولیک خطرناک تر بود که عملاً تاریخ آن را ثابت کرده است. پروتستان ها نه آشوبگر بودند و نه انقلابی و مبارز، بلکه تنها افرادی بودند که معتقد بودند باید بر اساس اصول و قواعد مسیحیت برخی آداب و مراسم و دیدگاه هایی که در کتاب مقدس وجود ندارند، از دین مسیحیت حذف شود.

شریعتی هرگز مثل پروتستان های غرب رفتار نکرد و هیچ اصلاحی را در زمینه دین پیشنهاد نکرد. تنها پیشنهاد وی آن بود که اصول و فرهنگ دین درست و شیعه درست چیزی جز مبارزه نیست. در صورتی که پروتستان ها سخت با هیاهو و تندی و خشونت مخالف بودند.

نمونه دیگر، چنانکه گفتیم، نگاه شریعتی به دموکراسی بود! شریعتی، دموکراسی را قبول نداشت، بلکه آن را بد و زیانبار می شمرد؛ زیرا از نظر او اگر مردم به صحنه بیایند، به دنبال آرامش خواهند بود و از درگیری پرهیز خواهند کرد و بدین سان فاسد می شوند! بنابراین باید رهبری ایدئولوژیک پیشاپیش مردم قرار گرفته، آنان را به قیام و مبارزه فراخواند.

علت بازگشت ما به شریعتی؟

در جامعه غربی، سلسله ای از دانشمندان وجود دارند که هریک در جای خود، گذشتگان خود را نقد کرده، به تکمیل آنان پرداخته و می پردازند. از نظر حرکت سیاسی نیز محققان جامعه در مسیر آزمون و خطا، روندی در پیش گرفته اند که با گذشت زمان، نظام سیاسی وا جتماعی خود را کامل تر سازند. اما در جامعه ما، گذشته و آینده ای وجود ندارد و سلسله ای از فعالان فکری یا سیاسی تشکیل نداده ایم. روشنفکران ما هریک ساز دیگری می زنند و هیچکدام مکمل دیگری به شمار نمی روند، لذا نه سلسله ای از روشنفکران را داریم که به هم پیوسته باشند و حرکتی را از صفر آغاز کرده و به مراتب بالایی رسانده باشند و نه متفکران یا سازمان های سیاسی و اجتماعی داریم که در طول دست کم تاریخ معاصرمان کار یکدیگر را تکمیل کرده باشند. در نتیجه ما که از سیر تکاملی برخوردار نیستیم، گذشته و حال مان چندان فرقی ندارند! هنوز هم ابن سینا و سهروردی فیلسوفان ما هستند؛ چنانکه از نظر سیاسی آخوندزاده و سید جمال هنوز هم فعالان زمان ما هستند! بنابراین، به دلایل زیر به شریعتی بازمی گردیم:

یک – خودمان کاری نکرده ایم و ناچار باید دم از دیگران بزنیم.

دو – شریعتی نماد اوپوزیسیون و اعتراض است، ما نیز مایلیم که به نوعی معترض باشیم.

سه – شرایط را دقیق در نظر نمی گیریم. ما در نظر نمی گیریم که شرایط در زمان شریعتی با شرایط امروز جامعه صدها فرق دارد.

در پایان، بازهم یادآور می شوم، نقد سازنده است و غرض از این نقد خراب کردن شریعتی نیست؛ بلکه آن است که از شریعتی تجربه ای بیاموزیم و خودمان را اصلاح کنیم.