حمدالله مستوفی با ظفرنامه خود جهان جدیدی می‌آفریند که وجه عبرت تاریخ و حامل و جامع معنا و مفهوم بودن آن بسیار برجسته می‌شود.

به گزارش پرس شیعه، حسن بلخاری قهی، استاد دانشگاه تهران و رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ۳۰ فروردین ماه در همایش حمدالله مستوفی در قزوین به ارائه سخن پرداخت که در ادامه متن کامل سخنرانی وی از نظر شما می گذرد:

ضمن سپاس از برگزارکنندگان محترم این هم‌اندیشی وزین، باید در ابتدا بر این نکته کلیدی تأکید کنم که علاوه بر ویژگی‌ها و تخصص‌های حمدالله که عبارت از تاریخ نگاری، ادیبی و جغرافی‌نگاری است باید به قدرت و تخصص بی‌نظیر او در تصحیح متون هم اشاره کرد آن چنان که خود در مقدمه ظفرنامه تأکید می‌کند وی با یافتن نزدیک به ۵۰ نسخه از شاهنامه حکیم فردوسی، تصحیح این متن را نزدیک به ۷۰۰ سال پیش با امروزی‌ترین روش تصحیح انجام داده که نزدیک به شش سال به طول انجامیده است. خود در این باره می‌گوید:

ز سهوِ نویسندگان سر به سر                          شده کارِ آن نامه زیر و زبر

ز دست بدان نیک شوریده حال                      گذشته بر آن نامه بسیار سال

  نبوده کسی را به تنقیحِ آن                 هوایی، شده نامه شوریده زآن

  سخن هایِ او را شنیدم نخست                    به قولی صحیح و به لفظی درست

  که بودش عدد شصت باره هزار                    همه بیت هاچون دُرِ شاهوار

  در آن نسخه ها اندراین روزگار                    کمابیش پنجاه دیدم شمار

  در آن بیتِ بَد بود هم ریخته                        شَبَه وار با دُرّ برآمیخته

  چو دیدم بسی نسخه های چنین                    از آن نامه گشتم دل اندوهگین

  که فردوسی اندر سخن گستری                              برافراشت رایاتِ شعرِ دَری

  مروّت ندیدم که آن داستان                         کژی یابد از جهلِ ناراستان

  ز بهرِ روانش در این کار جهد                     نمودم، بر آن بست توفیق عهد

  بسی دفترِ شاهنامه به کف                           گرفتم ز دانش چو دُر از صدف

  برون آوریدم یکی زآن میان               در او شد سخن  ها لطیف و عیان

  به شش بار بیور سخن شد پدید          که در اوّل آن بر سخن گسترید

  در این کار شش سال گشت اسپری               که درّی شد آن پاک درّ دری

  چو گشت از مقابل سخن ها تمام        به تجدید شد نظم آن با نظام

نکته دوم این که وی در ظفرنامه که نزدیک به ۷۵۰۰۰ بیت را در خود جای داده صرفاً به منظومه کردن تاریخ منشور نپرداخته است. تأمل در این متن عظیم نشان می‌دهد به کمال اولی وقوف کامل بر تمامی وجوه و ابعاد صناعت شعر داشته و مهمتر قریحه و استعدادی خدادادی در این باب. ابیات زیر در ظفرنامه این معنا را نشان می دهد:

چو طبعی شناور نباشد در آن               نیارد نمودن دلیری بر آن

  که در راهِ نظم است چندین بُحُور        سخنگو چو غوّاص سازد عبور

  از او شعر چون گوهرِ شبچراغ                     برآرد، کند تازه از وی دماغ

  ردیف و قوافی حسن در حسن          به معنیّ باریک رانَد سخن

  ز ترصیع و ایهام و حُسنِ خیال                    زلفّ و ز نشر و ز لطفِ مقال

  ز تجنیس و موقوف و مهمل به قدر               ز رَدُّالعَجُز آمده سویِ صدر

  برد هر یکی را به جایی به کار            به نوعی لطیف و خوش آبدار

  سخنگو چو بر مرکبِ طبعِ خویش        نهد زین و گیرد رهِ نظم پیش

  ز بهر یکی نکتۀ آبدار                      نه آرام یابد، نه صبر و قرار

  به شرق و به غرب و شمال و جنوب    رود در پیِ لفظ و معنیّ خوب

  چنین تا بیارد ز دانش به چنگ                     نیابد ضمیرش به جایی درنگ

فلذا من ظفرنامه را صرفاً کلام منظوم نمی‌دانم بلکه از جنس شاعری می‌دانم، شاعری به تعبیری که امثال ارسطو در بوطیقا دارند. ارسطو در بوطیقا تفاوت میان مورخ و شاعر را باز می‌گوید و اتفاقاً این خود باب بسیار مناسبی برای تحلیل شخصیت حمدالله مستوفی است.

مستوفی نه تنها شاعر بلکه یک مورخ است لکن مورخ نه به معنای ارسطویی آن. ارسطو تفاوت میان شاعر و مورخ را این می‌داند که مورخ به نحو جزئی از وقایع درگذشته و اتمام شده سخن می‌گوید (هنوز بحث علم تاریخ و فلسفه تاریخ در غرب به وجود نیامده بود و ارسطو صرفاً به تاریخ به صورت تاریخ نقلی می‌نگرد) اما شاعر باید بر بنیاد قوانین ضرورت و احتمال از قوانین ضروریه به صورت امری محتمل سخن بگوید تا کاتارسیس انجام گیرد و مخاطب از آن چه بیان می‌شود درسی بیاموزد.

مستوفی بنا به این که حکیم است به نظر حقیر چنین رویکردی به جهان شعر دارد و می‌دانید اصولاً بنا بر ایده ارسطو و سپس حکمای مسلمان اگر کسی به حقیقت شاعر باشد جهان جدیدی می‌آفریند که این جهان جدید در تعمیق معنا و قرار دادن آن در جان و روح مخاطب بسیار مؤثر است. در این معنا مستوفی با ظفرنامه خود جهان جدیدی می‌آفریند که وجه عبرت تاریخ و حامل و جامع معنا و مفهوم بودن آن بسیار برجسته می‌شود.

بیان نمونه‌ای در این قلمرو بسیار مناسب است. مستوفی در همان مقدمه ظفرنامه از حضرت حق استمداد می‌کند در میان ابیات بی‌شمارش ابیاتی قرار دهد تا به واسطه آن گناهانش آمرزیده شود. همچون فردوسی که از میان ابیاتش، بیتی توسط حق گزیده شد به واسطه آن مورد رحمت قرار گرفت. این داستان لطیف را مستوفی چنین باز می‌گوید:

برامیّد آن چون سخن گستری               کنم، از خرد باشدم رهبری

مگر بیتی آید در آن آبدار          که بخشد گناهم بدان کردگار

که فردوسیِ خوش نفس همچنین        به یک بیت شد سویِ خلدِ برین

که چون آن هنرور ز گیتی برفت         به پیش آمدش حالتی بس شگفت

یکی شیخ بود اندر آن روزگار             که در طوس مثلش نُبد نامدار

ابوالقاسم گرّگانی به نام          به شیخی مریدش شده خاص و عام

به دین در تعصّب گری پیشه داشت               همیشه در این کار اندیشه داشت

چنین گفت ک:«ین شاعر خوش سخن            همه مدح کفّار گفتی ز بُن

اگر چه سخن خوب و بسیار گفت                چو همواره در مدح کفّار گفت

بود دینِ او پیش من سخت سُست       که از مصطفی نقل دارم درست

«هر آنکو  بر آیین قومی بود              چنان دان که او نیز از ایشان بود»

ندانم از این رو مؤمن ورا        نه بر وی نماز است کردن روا

نه گورش بَرِ گور اسلامیان       توان کرد، کآن هست در دین زیان

که بی دین به نزدیک مؤمن رود          چو مؤمن در آرامگه نغنود»

برین گفته کردند مردم غلُو      وزین فتنه ای خاست بر نعشِ او

یکی دخترک داشت آن نامدار            ز بهرش یکی باغ کرد اختیار

پدر را سپرد اندر آنجا به گور             که بنشیند آن فتنه و جنگ و شور

شبانگه که در خواب شد شیخ دین       چنان دید جایش به چشم یقین

که جمعی ز  فردوس با خُرّمی           رسیدندی از آسمان برزمی

که از نورِ رخسارشان رویِ مهر                    همی روشنی یافتی بر سپهر

یکی در میان بهتر از همگنان              شده چاکرش حُور خلد و جنان

 به جای کله تاجِ زر و بر سرش                    نکو حلّه ای سبزگون در برش

که آن دست خیّاط و زرگر ندید          به قدرت خدا در بهشت آفرید

پر از خنده کردی به شیخ این خطاب    که: «ای شیخ اینت نبُد در حساب

که بر من نکردی به دنیی نماز            همی کردی از گورِ من احتراز

تو گر چه فگندی مرا خوار خوار         نیفگند یزدانِ پروردگار

ره رحمت به من کرد یزدان نگاه         ببخشید هرچ از من آمد گناه

مَلَک را ز مُلک فلک بی نیاز    فرستاد تا کرد بر من نماز

چنین کرد با روح پاکم خطاب    که: ایمن بمان از حساب و عذاب

که گر گرّگانی براندت ز پیش            نراند خدا بندۀ عاقِ خویش

ببخشیدمت هر چه کردن گناه             بهشتِ برین دادمت جایگاه

که تو دُرّ اوصافِ من سفته ای            به توحیدم این خوش سخن گفته ای

«جهان را بلندّی و پستی تویی           ندانم چه ای، هر چه هستی تویی»

مرا گرچه آمد گنه بی شمار               نیم نا امید از خداوندگار

گر از لطف خود بخشدم جُرم پاک                ببخشوده باشد یکی ذرّه خاک

چه ام یا که ام خود در آن بارگاه           بدان گه که بخشش کند پادشاه