شبی در رؤیا دیدم که بنده و حاج آقا مرتضی نبوی در دو طرف استاد پرورش در صف نماز نشسته‌ایم. بعد از اتمام نماز، طبق روالی که افراد به یکدیگر دست می‌دهند و تقبل الله می‌گویند، استاد پرورش به حاج آقا مرتضی نبوی دست دادند و تقبل الله گفتند و خم شدند و دست ایشان را هم بوسیدند! من در عالم رؤیا تعجب کردم که …

استاد سید علی اکبر پرورش، یکی از اعضای حزب جمهوری اسلامی در کنار حضرات آیات، بهشتی، خامنه‌ای، هاشمی رفسنجانی ‌و دیگر بزرگان بود که فعالیت های سیاسی بسیاری در زمان انقلاب داشته است. مرتضی نجفی قدسی خاطراتی از این شخصیت انقلابی را در قالب کتاب «خاطراتی از استاد پرورش» به رشته تحریر درآورده که در شماره های گوناگون تقدیم حضور علاقمندان خواهد شد.

* تواضع و فروتنی

تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقین‏؛

(آرى،) این سراى آخرت را (تنها) براى کسانى قرار مى‏دهیم که اراده برترى‏جویى در زمین و فساد را ندارند؛ و عاقبت نیک براى پرهیزگاران است!‏

همه کسانی که مرحوم استاد پرورش را دیده، و یا حتی فقط یک بار ملاقات کرده باشند، آثار تواضع و فروتنی را در ایشان به وضوح یافته‌ اند. او بر اساس آموزه‌های قرآن و اهل بیت(ع) هیچ‌گاه خود را برتر از دیگران نمی‌ دید و به همه افراد حتی آنانی که نمی ‌شناخت، و یا کودک بودند، احترامی ویژه می ‌گذاشت، به گونه‌ای که افراد گمان می‌کردند ایشان آن‌ها را می‌شناسد.

می‌فرمود: باید با افراد طوری برخورد و معاشرت کنید که اگر بعد از ملاقات به شما گفتند این شخصی را که الآن دیدی از اولیاء خدا بود، از برخوردی که داشته‌اید پشیمان نشوید و خدا را شکر کنید که به وظیفه‌تان عمل کرده‌اید و وجود او را محترم شمرده‌اید.

مناسب می‌دانم خاطره‌ای را در اینجا نقل کنم که با خود حضرت استاد نیز در میان گذاشتم و وجه خاصی داشت و مؤید عملکرد ایشان بود.

شبی در رؤیا دیدم که بنده و حاج آقا مرتضی نبوی در دو طرف استاد پرورش در صف نماز نشسته‌ایم. بعد از اتمام نماز، طبق روالی که افراد به یکدیگر دست می‌دهند و تقبل الله می‌گویند، استاد پرورش به حاج آقا مرتضی نبوی دست دادند و تقبل الله گفتند و خم شدند و دست ایشان را هم بوسیدند!

من در عالم رؤیا تعجب کردم که چرا استاد پرورش این‌کار را کردند؟! با این‌که حاج آقا مرتضی نبوی خودشان را شاگرد معنوی استاد پرورش می‌دانند، چطور اجازه دادند تا استاد پرورش دست ایشان را ببوسند. این مطلب فکرم را به خود مشغول کرد تا این‌که خواستیم از اتاق خارج شویم.

استاد به بنده تعارف کردند شما بفرمایید! بنده عرض کردم خیر، حضرتعالی بفرمایید. هنگامی که با مقاومت بنده روبه‌رو شدند، به سمت در دیگر اتاق رفتند و من هم از همان در خارج شدم. به ناگاه دیدم استاد برگشتند و از دری که بنده از آن خارج شده بودم، پشت سر بنده از آن خارج شدند!

من از این کار استاد شرمنده شدم و عرض کردم: حاج آقا چرا این‌کارها را می‌کنید؟! آن بوسیدن دست حاج آقا مرتضی نبوی، و الآن هم پشت سربنده خارج شدید، آخر چرا این‌کارها را می‌کنید؟!

ایشان در جواب جمله بسیار زیبایی فرمودند که در خاطرم نقش بست و ماندگار شد. با صدایی آهسته فرمودند: «انسان تا افتادگی نکند، نمی‌تواند پرواز کند.» استاد این جمله بسیار عالی و حکیمانه را فرمود و خواب هم در اینجا تمام شد.

گذشت تا این‌که روزی این خواب را برای استاد پرورش نقل کردم. ایشان خوشحال شدند و تاریخ آن را جویا شدند. تاریخ آن را برایشان عرض کردم. فرمودند: این خواب ماجرایی دارد.

و آن این است که یک روز در جلسه‌ای که حاج آقای مرتضی نبوی هم تشریف داشتند، یکی از عزیزان حاضر در جلسه، شروع به تعریف و تمجید از حاج آقا مرتضی نبوی کرد. من احساس کردم که غرض او از این تعریف‌ها بیشتر تحقیر بنده است که در این جلسه حضور دارم.

تا چنین فکری به ذهنم خطور کرد، با خود گفتم: پرورش! مگر تو حاج آقا مرتضی را از خودت بهتر نمی‌دانی؟!‌ گفتم: چرا. به خود نهیب زدم که تو چه‌کار داری او با چه نیتی از حاج آقا مرتضی تعریف می‌کند. اصلاً چرا تو خودت از ایشان تعریف نمی‌کنی؟

اینجا بود که ورود کردم و عرض کردم: آقا این حرف‌ها که شما برای حاج آقا مرتضی می‌زنید که چیزی نیست، ما خیلی بالاتر از این‌ها را قائل هستیم و شروع کردم به تعریف از ایشان. و حقیقتاً آن تعریف‌هایی که در آن روز در آن جلسه از ایشان کردم، در حکم بوسیدن دست ایشان بود و من برداشتم از خواب شما این است که آن عملم در آن روز در تعریف از حاج آقا مرتضی نبوی بسیار خوب بوده است.

آری، انسان تا افتادگی نکند، نمی تواند پرواز کند. و شرط پرواز روحی و معنوی انسان، افتادگی و تواضع و فروتنی است و مسلماً انسان متکبر هیچ‌گاه اهل پرواز نخواهد بود؛ چرا که زمین‌گیر نفس خویش است.

* نیکی به مادر و رؤیت بهشت

وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً؛

و آدمى را به نیکى کردن با پدر و مادر خود سفارش کردیم.

نیکی به پدر و مادر یکی از آموزه‌های اساسی دین اسلام است که در قرآن کریم و روایات اهل‌بیت(ع) به آن بسیار سفارش شده است و شرح و بسط آن مجال خاص خود را می‌طلبد.

اما استاد پرورش در این زمینه الگو بود و خوش می‌درخشید و جلوه‌ای از نتیجه زحمت خود را نیز در همین دنیا دید.

استاد پرورش در سن شش سالگی پدر را از دست می‌دهد و مادر ایشان از کودکی برای ایشان هم مادر بود و هم باید جای پدر را پر می‌کرد. از این رو زحمات فراوانی برای رشد و تربیت تنها فرزندش کشید.

البته استاد پرورش نیز از هنگامی که بالغ شد، در خدمت مادر بود و حتی بعد از ازدواج نیز مادر را به همراه خود داشت و در خدمت به ایشان بسیار مصمم بودند.

در ایامی که استاد پرورش وزارت آموزش و پرورش را عهده‌دار بودند، مادر ایشان دچار کسالتی طولانی شدند. استاد هر روز عصرها به منزل می‌آمدند و به پرستاری مادر مشغول می‌شدند. بیماری مادر، سرطان مفصلی بود. به‌ قدری استخوان‌ها پوک شده بودند که اگر ایشان را تکان می‌دادند، احتمال خرد شدن استخوان‌ها بود و چاره‌ای جز این‌که پیوسته در بستر باشند نبود. در این حال پرستاری ایشان بسیار سخت و با مشقت بود.

در یکی از روزها به استاد پرورش عرض کردم: حاج‌آقا، شما الآن نائب رئیس مجلس هستید و فرصت شما مغتنم است. با این همه مشغله‌های مجلس و دیگر کارها چطور هر روز به پرستاری مادر مشغول می‌شوید؟! چرا برای ایشان پرستاری اختیار نمی‌کنید تا همه کارها را پرستار انجام دهد و وقت و فرصت شما باز شود؟

ایشان بلافاصله در پاسخ من با شدت فرمودند: نه خیر، بنده خودم می‌خواهم افتخار خدمتگزاری مادر را ببرم؛ چرا این افتخار را به دیگری بدهم و رویه ایشان در خدمت به مادر تا پایان عمر مادر ادامه داشت.

از قضایای عجیب روزهای پرستاری از مادر، این ماجراست که استاد پرورش برای شفای مادرشان تصمیم می‌گیرند چهل روز زیارت عاشورا بخوانند. البته ایشان اشاره داشتند که در همان روزهای نخست زیارت عاشورا، در عالم رؤیا می‌بینند که سی و شش روز موفق به خواندن این زیارت می‌شوند. می‌فرمودند برداشت بنده این بود که مادر سی و شش روز بیشتر در قید حیات نیست و روز سی و ششم از دنیا خواهند رفت.

فرمودند: به هر حال مشغول زیارت‌های روزانه بودم که تا روز سی و ششم، مادرم در حال احتضار قرار گرفت. من همیشه پایین پای مادر می‌نشستم. بعد از این‌که زیارت عاشورا را خواندم و بسیار منقلب بودم، به ذهنم خطور کرد که از باب فرمایش پیامبر اکرم(ص) که فرمودند: الجَنَّهُ تَحتَ‏ أقدامِ‏ الامَّهات‏؛ بهشت زیر پای مادران است.» کف پای مادرم را ببوسم.

به خدای متعال متضرعانه عرض کردم: خدایا، در زمان حیات این مادر هرگاه خواستم کف پای او را ببوسم نمی‌گذاشت، هم اکنون که هنوز از دنیا نرفته و در حال احتضار قرار دارد، دوست دارم کف پایش را ببوسم.

ایشان به بنده فرمودند: همین که پای مادر را بوسیدم و به چشمانم مالیدم، ناگهان از فضای اتاق خارج شدم و وارد بهشتی شدم که برایم بسیار عجیب و حیرت‌انگیز بود. مشغول تماشای سرسبزی‌ها و نهرهای بهشت و دیگر مظاهر آن بودم.

می‌فرمودند: من تا آن روز سرسبزی‌ها را در کشورهای مختلف دنیا زیاد دیده بودم، اما این سنخ سرسبزی را تاکنون ندیده بودم. دو تن از حوریان بهشتی را هم دیده بودند و رنگ لباس‌ها و شیوه پوشش آن‌ها را توصیف می‌کردند و لذتی از مشاهده مناظر بهشت داشتند تا این‌که ناگهان به فضای اتاق بازمی‌گردند و خود را در کنار مادر و پایین پای ایشان می‌بینند!

این مکاشفه، حقیقت فرمایش نبوی را روشن می‌کند که هر چه آنان می‌فرمایند، حقایقی است، و لیکن چشم حقیقت بین می‌خواهد. یعنی همان که پیامبر اکرم(ص) در مقام دعا می‌فرمایند:

اللّهُمَّ أرنی الاشیاءَ کَما هِیَ؛ خداوندا، اشیاء و عوالم را آنچنان که هست به من نشان ده!

خدای متعال اراده کرده بود که به پاس زحمات چندین ماهه استاد پرورش در پرستاری از مادر، این مکاشفه برایشان پدید آید و ایشان در همین دنیا حقیقت عمل خود را ببیند و نظاره گر «جَنَّاتُ‏ عَدْنٍ‏ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» شوند. رحمت الله علیه و اسکنه الله فی بحبوحات جناته!

لازم به ذکر است که این داستان را سال‌ها قبل، ایشان به عنوان شاهد مثال در یکی از سخنرانی‌های عرفانی‌شان در اصفهان بدون این‌که فاعل آن را ذکر کنند و نام خود را ببرند، ذکر کرده بودند، ولی بعدها بنده به طور خصوصی از ایشان شنیده بودم.

چندین سال پیش این ماجرا را برای مرحوم آیت‌الله خزعلی نقل کردم و ایشان بسیار شائق شدند تا به اصفهان رفته و از زبان خود مرحوم استاد پرورش شرح این مکاشفه را بشنوند. بنده قرار این ملاقات را گذاشتم و مرحوم حضرت آیت‌الله خزعلی نیز به اصفهان رفتند و با مرحوم استاد ملاقاتی طولانی داشتند و این قضیه و دیگر مطالب را از زبان استاد پرورش مستقیماً شنیدند.

وقتی از منزل ایشان بیرون آمدند، به بنده تلفن کردند و فرمودند: من از شما تشکر می‌کنم. ما آقای پرورش را می‌شناختیم، اما این‌گونه مطالب را از ایشان نمی‌دانستیم و چقدر خوب شد از زبان خود ایشان شنیدم. ما قول ایشان را صدق می‌دانیم و حتی تأکید خاص فرمودند که این مطالب را حتماً ضبط کنیم و به جهت اصرار ایشان بنده مجددا با استاد پرورش تماس گرفته و به صورت تلفنی شرح این ماجرا را از ایشان ضبط صدا کردم که نوارهای آن موجود است.

منبع؛ مهر