روشن‌ فکر کسی است که از آگاهی ویژه‌ای برخوردار است و به حکم این آگاهی، مسئولیتی پیش پای او وجود دارد که باید این رسالت را به سرانجام برساند.

 یادداشت پیش رو به قلم مهدی عبداللهی به بررسی مفهوم روشنفکر از منظر مرحوم دکتر شریعتی می پردازد.روشن‌فکر، انسانی است که دارای ایدئولوژی آگاهانه است و به اقتضای داشتن ایدئولوژی و آگاهی طبقاتی، آگاهی اجتماعی و آگاهی خاص زندگی و راه مشخص برای عمل و زیستن و اندیشیدن و ایدئال‌های مشخص، به‌عنوان فلسفه زندگی پیدا می‌کند و در برابر، همه این آگاهی‌ها او را متعهد می‌سازد؛ و این تعهد به اندازه‌ای سنگین است که او را از مرحله وابسته‌شدن به زندگی فردی می‌کَند و عاشق مجاهد و فدایی ایدئال‌های ایدئولوژی‌اش می‌کند.

روشن‌فکر و روشن‌فکری یکی از موضوع‌های محوری هندسه معرفت دینی دکتر شریعتی است. برای پی‌بردن به اهمیت این موضوع نزد دکتر کافی است توجه کنیم:
۱. روشن‌فکر از منظر او، وارث علم پیامبران و دارای همان آگاهی نبوی است؛
۲. دکتر خود را یک روشن‌فکر مذهبی دانسته، به این وصف افتخار می‌کند.
ازاین‌رو، تبیین مؤلفه‌های روشن‌فکری، شناخت زوایای شخصیت خود دکتر را نیز به دنبال خواهد داشت.

۱. چیستی روشن‌فکری

برای پی‌بردن به حقیقت روشن‌فکری از دیدگاه شریعتی، ابتدا باید انتلکتوئل و آسیمیله را که در مقابل روشن‌فکر قرار دارند، بشناسیم.

۱ـ۱. انتلکتوئل

برخی به اشتباه، روشن‌فکر را همان انتلکتوئل می‌دانند؛ در حالی که معادل صحیح آن «تحصیل‌کرده» بوده، نسبت آن با روشن‌فکر عموم و خصوص‌من‌وجه است؛ یعنی در کنار تحصیل‌کرده‌های روشن‌فکر، برخی تحصیل‌کرده‌ها روشن‌فکر نیستند و بعضی از روشن‌فکران نیز تحصیل‌کرده نیستند.
موضوع کار انتلکتوئل برخلاف تاجر و دهقان، کار بدنی و تولیدی نیست؛ موضوع کارش عبارت است از مجموعه اندوخته‌هایی که از طریق تعلیم و تربیت به دست آورده است.
انتلکتوئل‌های غربی قرن هفدهم طرز تفکر خاصی داشتند که برخی ویژگی‌های آن عبارتند از:
علم‌پرستی، مخالفت با سنن قومی و اجتماعی و مذهب، مخالفت با احساس و آثار زاییده اشراق و اتکای به منطق خشک علمی، عناد با گذشته، نوپرستی، اعتقاد به یک جهان‌بینی رو به کمال، تلاش برای ضددینی‌کردن جامعه.

۲ـ۱. آسیمیله

آسیمیلاسیون به معنی شبیه‌سازی است؛ یعنی خود را به عمد یا سهو، شبیه دیگری ساختن. آسیمیله یعنی متشبه، کسی است که به‌وسیله فرهنگ و خصایص قومی دیگر ازخودبیگانه شده است. آسیمیله، شبه‌اروپایی و شبه‌انتلکتوئلی است که خود را در مقابل تمدن جدید باخته، ادای آنها را درمی‌آورد. آسیمیله شبه‌اروپایی از اروپایی متجددتر می‌نماید و نسبت به مظاهر زندگی مدرن اروپایی از خود وی متعصب‌تر است.

با وجود اینکه تمام خصوصیت‌های انتلکتوئل اروپایی در آسیمیله کشورهای عقب‌مانده وجود دارد، اما تفاوت اساسی وی با انتلکتوئل در این است که انتلکتوئل در اروپا، مغز درست‌اندیش اندام جامعه و چراغی است فرا راه توده تا جامعه، آینده‌اش را درست دیده، موانع سر راهش را بزداید‌؛ ولی آسیمیله مقلد کورکورانه انتلکتوئل اروپایی است که انتلکتوئل، حرف در دهان او می‌نشاند، به همین دلیل، او چراغی است فرا راه نیروی خارجی که می‌خواهد وارد این سرزمین ناشناخته شود.

چنین موجوداتی به فقری رسیده‌اند که جز در رابطه با اروپایی و تشبه به شکل اروپایی، وجود خود را احساس نمی‌کنند و اگر موهبت «تقلید و تظاهر و تشبه» را از او بگیرند، وجودی فاقد ماهیت می‌شوند. آسیمیله با احساس حقارت در برابر اروپایی، سخن او را فصل‌الخطاب‌، و نقل قول او را، فضل خود شمرده، در یک کلام می‌کوشد با فنای خویش در او، به بقا برسد!

۳ـ۱. روشن‌ فکر

روشن‌فکر معادل کلروایان (Clairvoyant) در زبان فرانسه است؛ یعنی انسان روشن‌بینی که باز می‌اندیشد، زمان و موقعیت خود و مملکتش و مسائل مطرح در جامعه‌اش را تشخیص داده، قدرت تحلیل و استدلال و فهماندن به دیگری را دارد.

انتلکتوئل کسی است که کار فکری می‌کند؛ اما روشن‌فکر ممکن است کار بدنی بکند، اما خوب بفهمد. روشن‌فکر صفتی برای تفکر یک فرد است، اما انتلکتوئل صفتی است برای شغل فرد. روشن‌فکران برخلاف انتلکتوئل‌ها، یک گروه دارای پایگاه اجتماعی ممتاز نیستند، زیرا روشن‌فکری یک صفت بارز معنوی در انسان است، نه یک «فرم اجتماعی» مشخص. وظیفه انتلکتوئل و دانشمند، اداره زندگی، پیشرفت و قدرت جامعه، برخورداری، رفاه و «به‌بودن» انسان است، اما رسالت روشن‌فکر، حرکت زندگی، هدایت جامعه، و تکامل و «به‌شدن» انسان است.

۲. ویژگی های روشن‌ فکر

روشن‌فکر کسی است که از آگاهی ویژه‌ای برخوردار است و به حکم این آگاهی، مسئولیتی پیش پای او وجود دارد که باید این رسالت را به سرانجام برساند:
روشن‌فکر انسانی است که جایگاه خویش را احساس می‌کند؛ یعنی نسبت به وضع خویش در جهان، جامعه و تاریخ آگاهی دارد و طبیعی است که در هریک از این رابطه‌ها، به نوعی خود را متعهد و مسئول احساس می‌نماید:

در رابطه با جهان، «خود» مطرح می‌شود و مسئولیت «چگونه‌شدن» (اخلاق) و در رابطه با جامعه، «دیگران»، «چگونه‌بودن» (تمدن). در رابطه با تاریخ، «زمان» و «به چه سو و چگونه‌رفتن» (تکامل).
۱ـ۲. خودآگاهی، جهان‌آگاهی و جامعه‌آگاهی

ویژگی اول روشن‌فکر، آگاهی است. روشن‌فکر دارای جهان‌بینی متحول و قدرت تحلیل منطقی اوضاع زمان و جامعه‌ای است که در آن زیست می‌کند. نخستین قدم برای روشن‌فکر‌شدن، عبارت است از قدرت تشخیص، استنباط و قضاوت شخصی در برابر واقعیت‌ها. روشن‌فکر کسی است که با منطق خویش و بدون تقلید، هر مسئله‌ای را که در برابرش طرح می‌شود، تجزیه و تحلیل و بر اساس آن قضاوت می‌نماید و طبق این قضاوت، تصمیم می‌گیرد. روشن‌فکر، یک انسان خودآگاه است که خود، زمان، جنس و گرایش جامعه خود، شرایط موجود بیرونی و درونی خود را می‌شناسد؛ اما تاریک‌فکر کسی است که تصمیم یا قضاوتش، تقلیدی است، نه بر اساس تحلیل منطقی خودآگاهانه.

شاخصه بارز روشن‌فکر، شناخت حقیقی و مستقیم جامعه از طریق بررسی تاریخ و تماس با اجتماع و یافتن روابط گروهی‌، شناخت طبقات و بررسی سازمان‌ها، فرهنگ و مذهب است، نه اینکه بر نظریه‌ها و فرضیه‌های کلی علوم اجتماعی تکیه کرده، از انطباق واقعیت‌های محسوس اجتماعی بر آنها بپرهیزد. روشن‌فکر بیش از هر چیز باید تعیین کند که جامعه او در چه دوره‌ای از تاریخ قرار دارد. در همین قرن بیستم بسیاری از جامعه‌ها هستند که وارد تاریخ نشده، در دوره قبل از تاریخ زندگی می‌کنند.

روشن‌فکر نه فیلسوف است، نه دانشمند، نه مذهبی، نه نژادپرست، نه نویسنده و هنرمند؛ درعین‌حال که هریک از اینها می‌تواند باشد. روشن‌فکر خودآگاهی است که روح زمان و نیاز جامعه‌اش را حس می‌کند و بینش جهت‌یابی و رهبری فکری را داراست.

۲ـ۲. بینش انتقادی

روشن‌فکر دارای بینش انتقادی است؛ یعنی نسبت به «وضع موجود» معترض است و می‌کوشد آنچه را «وضع مطلوب» می‌داند، جانشین آن سازد.

شریعتی، برجسته‌ترین ویژگی انسان را اعتراض در مقابل مظالم اجتماعی می‌داند. کسی را که در مقابل تبعیض‌ها و حق‌کشی‌ها فریاد اعتراض برنیاورد، نمی‌توان انسان دانست. دلیل هستی را باید از آلبر کامو پرسید که در مقابل سخن دکارت گفت: چون علیه جهان، علیه طبیعت و علیه نظامی که انسان در آن قربانی است و علیه بودن اعتراض می‌کنم، پس هستم.

۳ـ۲. احساس تعهد انسانی به جامعه

روشن‌فکر کسی است که در پی تشخیص مسائل اجتماعی و آگاهی اجتماعی‌- سیاسی، وابستگی خود را به سرنوشت جامعه احساس می‌کند، مسیر جامعه و وضع تاریخ فردا را بازمی‌شناسد و احساس مسئولیت اجتماعی می‌کند. روشن‌فکر انسان آگاهی است دارای جهت اجتماعی، احساس وابستگی گروهی و تعهد انسانی در برابر این گروه.

البته گروهی که روشن‌فکر نسبت به آن احساس تعهد دارد، گروه نژادی، ملی و طبقاتی نیست، بلکه او تنها در برابر ملت استعمارزده و طبقه استثمارشده و انسانیت متعهد است. روشن‌فکر یک متعصب خودآگاه است که گروه او در موضع دیالکتیکی متغیر «او» و «جز او» تعیین می‌شود. در برابر طبیعت، گروهش جامعه بشری است، در برابر قطب امپریالیسم و نژادپرستی و استعمار، گروهش ملت، و در برابر قطب استثمار و حاکمیت طبقاتی، گروهش طبقه محکوم و استثمارشده.

قید انسانی یا اخلاقی تعهد روشن‌فکر نیز از آن روست که تنها منافع مشترک اقتصادی و اجتماعی نمی‌تواند ضامن این تعهد باشد؛ زیرا، اولاً، ممکن است روشن‌فکر عضو طبقه استثمارشده یا جامعه استعمارزده نباشد، اما در برابر آن متعهد باشد؛ ثانیاً، این تعهد برای روشن‌فکر، انسانی است، زیرا آنچه وی را در هر شرایطی نسبت به تعهد خویش وفادار می‌دارد، اخلاق و اعتقاد به ارزش‌های انسانی مافوق اقتصادی است.

«روشن‌فکر عبارت است از انسانی باسواد یا بی‌سواد، دانشمند یا عامی که آگاهی اجتماعی دارد و نسبت به زمان و اقتضای آن آگاه است و در رابطه خود با جامعه و در برابر تقدیر و سرنوشت آن، احساس مسئولیت مستقیم و جدی می‌کند. این چنین روشن‌فکری است که بصیرت یا آگاهی راهبرانه‌ای دارد.»

روشن‌فکر مترقی و آگاهی که می‌داند و عمل نمی‌کند، با منحط جاهل خواب‌آلودی که نمی‌داند که عمل کند، مساوی است. کسی که تمام مسائل اجتماعی را دقیق و عالمانه تحلیل می‌کند، اما از تعهد هر مسئولیت اجتماعی سر باز می‌زند، به اندازه کسی که اصلاً نمی‌داند جامعه چیست، ارزش وجودی دارد.

۴ـ۲. آگاهی‌بخشی به جامعه

وظیفه روشن‌فکر، خودآگاه‌کردن جامعه است. رسالت روشن‌فکران جوامع استعمارزده، در یک کلمه، عبارت است از: واردکردن واقعیت‌های ناهنجار موجود در بطن جامعه و زمان به احساس و آگاهی توده؛ بردن تضاد اجتماعی از میان جامعه به درون انسان.

باید آگاهی فکری، خودآگاهی مذهبی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و ایدئولوژیک در جامعه وجود داشته باشد؛ و این بزرگ‌ترین رسالت مستقیم و فوری و حیاتی روشن‌فکر است.

۳. روشن‌فکر، پیامبر و متفکر سیاسی

دکتر، آگاهی ایدئولوژیک روشن‌فکرانه را با شعور نبوی و تفکر سیاسی به اصطلاح افلاطونی آن یکی می‌داند. روشن‌فکر متفکری است که به آگاهی رسیده، در نتیجه دارای جهان‌بینی باز و قدرت تحلیل منطقی اوضاع زمان و جامعه خود است، با احساس وابستگی و جهت مشخص اجتماعی و ناچار حس مسئولیت که همه زاده همان «آگاهی» است. این آگاهی، یک آگاهی ایدئولوژیک و شمّ راه‌بری و شعور نبوت است که پیامبران از طریق خاصی دارا بوده‌اند.

نبوت، خبردادن از واقعیتی است که برای مردم غیب است، امامت و رهبری امتی که جهت حرکت خویش را گم کرده است، اما روشن‌فکر، نبی مرسل نیست، امام معصوم نیست. آری، اما پس از خاتمیت و در غیبت، او وارث آن رسالت و این امامت است.

به اعتقاد شریعتی، پیامبران، روشن‌فکران پیش از خاتمیت بودند؛ روشن‌فکران نیز، ادامه‌دهنده رسالت انبیای پس از ختم نبوت هستند: در اسلام، من خاتمیت را به این معنی می‌فهمم که رسالتی را که تاکنون پیامبران، در میان اقوام بر عهده داشتند، از این پس بر روشن‌فکران است که آن را ادامه دهند. روشن‌فکران که نه دارنده اطلاعاتی در یکی از شعبه‌های علوم‌اند، بلکه متفکرانی که از آن «شعور نبوت» برخوردارند.

مقصود دکتر از هم‌سنخی آگاهی روشن‌فکرانه با دانش انبیا، نزول وحی بر او نیست، بلکه مراد آن است که روشن‌فکر، «بر آن جهت بینایی دارد و بر آن جهت مسئولیت دارد و بر آن جهت زندگی می‌کند، و بر آن جهت جامعه را می‌راند».

از سوی دیگر، این آگاهی اجتماعی و تاریخی، علم کمال و رهبری، شعور انقلابی، درک مکتبی، شم هدایت یا درک آرمانی و بعثت اجتماعی روشن‌فکرانه را که ایدئال‌ساز و آفریننده است و برخلاف علوم و فنون که به انسان در «بودن»ش توجه دارند، معطوف به انسان در «شدن»ش است، می‌توان به پیروی از افلاطون، «آگاهی سیاسی» نامید.
سیاست یعنی:
الف) آگاهی نسبت به وضع و سرنوشت جمعی؛
ب) احساس وابستگی به اجتماع؛
ج) حس مسئولیت فرد در برابر آن و داشتن یک «وجدان گروهی یا اجتماعی»؛
د) شرکت در حیات و حرکت اجتماعی که فرد با آن، اشتراک سرنوشت دارد. انسان، تنها حیوان اجتماعی است که به «بودن خویش در میان دیگران و اشتراک با آنها» آگاه است. همین آگاهی است که سیاست نام دارد. سیاسی‌بودن، یعنی درک مرحله تاریخ و اجتماعی جامعه خود، درک سرنوشت حاکم بر او و جامعه‌اش و وابستگی متقابل او و مردمش، و احساس وابستگی به جمع و یافتن مسئولیت‌های خویش در قبال جمع، و سپس مسئولیت یک پیش‌آهنگ برای هدایت حرکت و نجات جمع را در خود یافتن.
روشن‌فکر یک متفکر سیاسی است؛ اما باید دقت داشت:

روشن‌فکر، رسالتش، رهبری‌کردن سیاسی جامعه نیست، رسالت روشن‌فکر خودآگاهی‌دادن به متن جامعه است فقط‌وفقط همین و دیگر هیچ. اگر روشن‌فکر بتواند به متن جامعه خودآگاهی بدهد، از متن جامعه، قهرمانانی برخواهند خاست که لیاقت رهبری‌کردن خود روشن‌فکر را هم دارند و تا وقتی که از متن مردم قهرمان نمی‌زاید، روشن‌فکر رسالت دارد.

حاصل آنکه، روشن‌فکر برخلاف تصور برخی، همان دانشمند، فیلسوف، هنرمند یا تکنیسینی که اسلام را با بینش جدید علوم و تمدن امروز غربی می‌نگرد، نیست؛ بلکه:
انسان آگاه مسئولی است اعم از کارگر، کشاورز، دانشجو، نویسنده، هنرمند، دانشمند، بی‌سواد… که از استحمار، استعمار، استبداد، فاصله طبقاتی یا هر رنج دیگر انسان و مردم رنج می‌برد و خود را مسئول ریشه‌کن‌کردن آن می‌داند و به دنبال یک ایدئولوژی می‌گردد و یک آگاهی، یک ایمان.

ملاک روشن‌فکری، آگاهی اجتماعی و شم آرمان‌یابی و راه‌جویی و استعداد ویژه بینایی و هدایت و درک واقعیت اجتماعی، زمان، دشواری‌ها و راه حرکت، نجات و کمال است.

۴. رسالت روشن‌فکری‌

بزرگ‌ترین مسئولیت روشن‌فکران این است که علت‌های واقعی توقف و عقب‌ماندگی جامعه‌های خویش را کشف کرده، به هم‌وطنان خود در مورد سرنوشت تاریخی و اجتماعی شومشان هشدار دهند، و سرانجام راه‌حل مناسبی پیشنهاد کنند.

هدف روشن‌فکران، ایجاد آگاهی در مردم، بخشیدن ایمان جوشان به آنها و تعیین ایدئال در زندگی انسان عصر خودشان، و در یک کلام، رهایی و نجات توده است.
کار اصلی هر روشن‌فکر در این جهان و در این عصر، یک مبارزه آزادی‌بخش فکری و فرهنگی است برای نجات آزادی انسان از منجلاب وقیح سرمایه‌داری و استثمار طبقاتی، نجات عدالت اجتماعی از چنگال خشن و فرعونی دیکتاتوری مطلق مارکسیستی و نجات خدا از قبرستان مرگ‌آمیز و تیره آخوندیسم!
تحقق این هدف به طی مقدمات آن منوط است که شریعتی در آثار خود ذکر کرده است:

۱. شناخت تمدن غرب:

روشن‌فکر تنها در صورتی می‌تواند به‌راستی تقلید از اروپا را محکوم کرده، غرب‌زدگی را از خود براند و از فرهنگ و تاریخ خویشتن دم زند که افزون بر تاریخ و جامعه خود، فرهنگ و تمدن اروپایی را به‌درستی و عمیق شناخته باشد.

۲. بازگشت به خویشتن:

روشن‌فکر جز این رسالتی ندارد که بر اساس فرهنگ و شخصیت معنوی و ملی یک جامعه، بدان خودآگاهی ملی یا طبقاتی بدهد.
امروز سنگین‌ترین و حیاتی‌ترین رسالت روشن‌فکران کشورهای اسلامی، پیش از هر چیز، بازگشت به خویشتن و بازیافتن شخصیت خویش است.
برای این امر، روشن‌فکر باید وضعیت موجود و عوامل پیدایش آن و درد جامعه را بشناسد، و مردم را از این درد آگاه کند.

۳. بازگشت به اسلام با تکیه بر تشیع علوی:

بازگشت به مذهب، ترویج سنت‌های متداول دینی نیست. روشن‌فکر امروز باید اسلام را به‌عنوان مکتبی که انسان، فرد و جامعه را احیا می‌کند و رسالت رهبری آینده بشریت را به عهده دارد، بشناسد. او باید به‌عنوان یک وظیفه عینی، از راه رشته تحصیلی خود، نگاه تازه‌ای به اسلام و شخصیت‌های آن بیاندازد؛ چرا که اسلام چنان جلوه‌های مختلفی دارد که هر کس می‌تواند در رشته خودش، زاویه تازه‌ای برای دیدن آن پیدا کند.

اسلام سرشار از عناصر اجتماعی، سیاسی و ضدطبقاتی، دارای بینش این‌جهانی و فرهنگ مبارزه و حماسه است. اگر روشن‌فکر بتواند این منبع سرشار فرهنگی را استخراج کرده، به مردمی که به اسلام ایمان دارند، آگاهی اسلامی بدهد، رسالت روشن‌فکری خویش را انجام داده است.

ازاین‌رو، روشن‌فکر باید یک پروتستانتیسم اسلامی ایجاد کند تا همان طور که پروتستانتیسم مسیحی، اروپای قرون وسطی را منفجر کرده، عوامل انحطاطی را که به نام مذهب، اندیشه و سرنوشت، جامعه را متوقف کرده بودند، سرکوب نمود، بتواند فورانی از اندیشه و حرکت تازه به جامعه اسلامی ببخشد.

تکیه بر تشیع علوی، تکیه بر مترقی‌ترین و زنده‌ترین و فعلی‌ترین ارزش‌ها و عناصری است که روشن‌فکر به‌عنوان تعهد خودش با آن درگیر است و تکیه به این تشیع و شناخت این تشیع، خلع‌سلاح‌کردن عوامل دروغینی است که از این تشیع به نفع جهل و زور و انحراف و تزویر سوءاستفاده کردند و می‌کنند.

دکتر معتقد است، روشن‌فکران داخلی به خیال اینکه ادای روشن‌فکران اروپایی را در برابر کلیسا درمی‌آورند، طوطی‌وار سخنی را که استعمار به دهانشان انداخته، بازگو می‌کنند که مذهب از زندگی جداست؛ حال آنکه، روشن‌فکران مذهبی و غیرمذهبی باید بر خویشتن فرهنگی اسلامی تکیه کنند، چه تنها خویشتنی است که از همه به ما نزدیک‌تر است و تنها فرهنگ و تمدنی است که الآن زنده است و تنها روح و ایمانی است که در متن جامعه الآن روشن‌فکر تپش دارد.

روشن‌فکر به دنبال کشاندن مذهب به متن زندگی دنیوی است، و از مذهبی که فقط به فکر آخرت است، بیزار است؛ ازاین‌رو، او باید اسلام را از صورت تکراری سنت‌های ناآگاهانه‌ای که بزرگ‌ترین عامل انحطاط است، به‌صورت یک اسلام آگاهی‌بخش مترقی معترض و ایدئولوژی روشنگر مطرح کند. برای دستیابی به هدف روشن‌فکرانه، باید اسلام سنتی و فرهنگی را به اسلام ایدئولوژیک تبدیل کرد تا بتواند جمود جامعه را به حرکت، و جهل را به آگاهی تبدیل کند و این انحطاط چندین قرنه، به یک رستاخیز قیامت‌زا مبدل شود.

دکتر بهره‌گیری از دین را به‌عنوان یک تاکتیک، پیش پای روشن‌فکر غیرمذهبی نهاده، او را به استفاده از دین به دلیل کارکرد مثبتش در تحقق رسالت روشن‌فکرانه، فرا می‌خواند:
اتکای من به مذهب طوری است که یک روشن‌فکر که احساس مذهبی هم ندارد، می‌تواند با من بیاید و بر آن تکیه کند. منتهی من تکیه‌ام به‌عنوان یک ایمان و یک مسئولیت اجتماعی است، ولی آن روشن‌فکر فقط به‌عنوان مسئولیت اجتماعی می‌تواند با من شریک شود.

او حتی می‌کوشد عناصر اسلام واقعی و ایدئولوژی روشن‌فکر مسئول امروز را یکی نشان دهد.

۴. وحدت کلمه:

روشن‌فکران مسلمان باید مردمشان را روشن کنند تا به جای دشمنی با دشمن و کینه یهود و نصارای استعمارگر، دشمنی با دوست و کینه برادران مسلمان خود را در دل ننشانند.
.
۵. آفات روشن‌فکری

به اعتقاد دکتر شریعتی، «بزرگ‌ترین آفت یک روشن‌فکر تقلید است»؛ یعنی زندانی‌شدن در چارچوب‌های ساخته‌شده توسط دیگران.
آسیمیله‌شدن عوام که مصرف‌کنندگان تولیدات اروپایی‌اند، یک بدبختی اجتماعی، و آسیمیله‌شدن تحصیل‌کرده‌ها که کارچاق‌کن دستگاه‌های صنعتی و اداری استعمار در یک کشور درحال‌شدن هستند، مصیبت بزرگ اجتماعی است؛ اما: آسیمیله‌شدن روشن‌فکران که منجیان و پیامبران ملت خویش‌اند… فاجعه‌ای است که در آن، مسئله مرگ و حیات، و وجود و عدم یک ملت با تمام سرمایه‌های مادی و معنوی‌اش مطرح است.
برخلاف تصور روشن‌فکران، زندان تقلید به چارچوب‌های سنتی اختصاص نداشته، اندیشه و شیوه‌های دیکته‌شده از سوی بیگانگان نیز می‌توانند روشن‌فکر را زندانی خود کنند. اشتباه بزرگ روشن‌فکران این است که هنگامی که از غرب‌زدگی سخن می‌گویند، خود را فراموش می‌کنند، در صورتی که فاجعه غرب‌زدگی روشن‌فکران و تقلید ناآگاهانه از غرب به مراتب ریشه‌براندازتر از بیماری گروه فرنگی‌مآب مصرف‌کننده مدرن است.

با این حال، واقعیت آن است که روشن‌فکران کشورهای غیراروپایی که در قرن اخیر وارد مدرنیزاسیون، یعنی تقلید از اشکال اروپایی زندگی شده‌اند، نسخه‌بدل انتلکتوئل‌های اروپای جدیدند. تحصیل‌کرده‌ها و روشن‌فکران ما، همه خصوصیات فکری، معنوی، قضاوت‌ها، جهت‌گیری‌های فلسفی، علمی، اجتماعی و مذهبی تحصیل‌کرده‌ها و روشن‌فکران اروپایی را آگاه و ناآگاه اخذ کرده‌اند؛ تا آنجا که برای روشن‌فکربودن، تنها یک زبان خارجی و یک کتاب لغت کفایت می‌کند.

فاجعه بزرگ ما این است که اساساً روشن‌فکر جدید ما… تداوم … رشد فرهنگی جامعه ما نیست. پدر فرهنگی مردم ما علی است و امام صادق، و پدر فرهنگی او… و مادر فکری‌اش میرزا ملکم‌خان لاتاری! دانشگاه ما، نه در کنار، که در برابر حوزه ما برپا شد. نه بر هزار سال سنت دانشگاهی ما، که بر روی صفر! با تغذیه جزوه‌هایی که از زبان فرنگی به زبان جن ترجمه شده بود.
یکی از وجوه ازخودبیگانگی روشن‌فکران، شعار تفکیک روحانیت از سیاست بود؛ شعاری که روشن‌فکر ما بی‌آنکه، اختلاف محیط، زمان، مکان، شرایط و حتی اختلاف موضوع جامعه خود را با اروپا و کلیسای ضد مردم و ضد عقل و علم درک کند، در جامعه ما تکرار می‌کرد. ازخودبیگانگی لفظی و بیماری علمی و فلسفی نیز، دیگر بیماری‌های روشن‌فکری هستند که درمانشان به مبارزه سیاسی‌- اجتماعی است.
.
۶. نقد روشن‌فکری دینی

مجال اندک این نوشتار ایجاب می‌کند با چشم‌پوشی از اشکالات جزئی دیدگاه‌های شریعتی درباره روشن‌فکری، تنها به چند ایراد اساسی نظریه وی اکتفا کنیم:
۱. بزرگ‌ترین اشکال نظریه روشن‌فکری شریعتی، نامعقول‌بودن حقیقت آن است. هم‌سنخ‌پنداری آگاهی روشن‌فکرانه با شعور نبوی، مستلزم آن است که یا مقام انبیای الهی را در حد مصلحان اجتماعی تنزل دهیم، یا اینکه، روشن‌فکران را در جایگاه بندگان برگزیده الهی بنشانیم که مورد خطاب مستقیم خداوند می‌باشند.

به تصریح مکرر خود دکتر، روشن‌فکری زاییده تحصیل علم نیست، قطعاً به او وحی نیز نمی‌شود، بلکه آگاهی روشن‌فکرانه که از جنس شدن و ایدئولوژی است، بر جهان‌بینی روشن‌فکر مبتنی است.[۷۰] در این صورت، چگونه می‌توان تصور کرد روشن‌فکران ضددین مثل مارکس با جهان‌بینی ماتریالیستی و الحادی و ایدئولوژی اصالت دنیا، ادامه‌دهندگان راه انبیائی باشند که منادیان جهان‌بینی توحیدی و ایدئولوژی آخرت‌محور هستند؛ به‌خصوص که دکتر، آگاهی روشن‌فکرانه را نوری الهی می‌داند.

واقعیت آن است که دکتر برای درمان دردی که به‌درستی تشخیصش داده، نسخه‌ای ناخوانا پیچیده است، در حالی که علاج این بیماری چندان هم سخت نیست. اگر به اعتقاد شریعتی، مذهب، ابزار تحقق رسالت روشن‌فکری است و اگر تبیین راه‌کارهای دینی امور دنیوی برای مردم ضروری است، چه لزومی به این است که دست به دامان روشن‌فکران دینی غیرآگاه به منابع دین و بدتر از آن روشن‌فکران ضد دین شده، ایشان را به ایجاد پروتستانتیسم اسلامی فراخوانیم؟ کافی است اسلام‌شناسان راستین را که قدرت فهم آموزه‌های وحیانی از منابع اصیل آن، یعنی قرآن و روایات را دارند، به استنباط آموزه‌های دین در امور دنیوی دعوت کنیم.

۲. دین ایدئولوژیک جایگاه مهمی در تحقق رسالت روشن‌فکر از منظر دکتر شریعتی دارد؛ بنابراین اشکالات آن بحث بر این ضلع از هندسه معرفت دینی وی نیز وارد است.

از منظر شریعتی، یکی از وظایف روشن‌فکر در جامعه اسلامی، تبیین و تبلیغ دین ایدئولوژیک در میان توده به جای اسلام فرهنگی است؛ چرا که برخلاف دیدگاه مشهور، رنسانس به تنهایی، عامل پدیدآمدن قرون جدید نشد، بلکه نهضت اصلاح مذهبی بود که به‌عنوان یک «علت قریب فکری»، روح قرون وسطی را متزلزل کرد. دقیقاً به همین دلیل است که رنسانس اسلامی را مطرح کرده، روشن‌فکر را مارتین لوتر آن می‌داند. وی مؤمنان مذهبی و روشن‌فکران ضدمذهبی را با وجود تضاد شدید و متعصبانه فکری، از نظر فکر مذهبی، همفکر می‌داند؛ چرا که هر دو، مذهب را به یک گونه می‌فهمند، حال آنکه، به اعتقاد او، عالم در اصطلاح اسلامی، کسی است که دارای آگاهی هدایتی و شعور راهبری است؛ یعنی همان روشن‌فکر.
۳. اهتمام فراوان دکتر به بعد ایدئولوژیک و کارکردهای اجتماعی دین، سبب شده است که ابعاد فردی و عبادی دین، در منظومه فکری او جایگاهی نداشته باشند. اگر روشن‌فکران پیامبران عصر خاتمیت باشند و پیامبران همان روشن‌فکران عصر وحی، نه تنها همه‌جانبه بودن اسلام را انکار کرده‌ایم، بلکه منزلت انبیای الهی را در حد مصلحان و بیدارگران اجتماعی فروکاسته‌ایم؛ در حالی که، قلمرو دعوت انبیا که بر محور تعالیم وحیانی است، بسیار گسترده‌تر از رسالت روشن‌فکری به قرائت دکتر است؛ ازاین‌رو، نمی‌توان روشن‌فکری و پیامبری را از یک حقیقت دانست.
رویکرد کارکردگرایانه دکتر به دین، او را بر آن داشته است که روشن‌فکران غیرمذهبی را نه تنها کنار نگذاشته، بلکه آنها را در صف روشن‌فکران مذهبی به استفاده ابزاری از دین سفارش می‌کند و معتقد است، روشن‌فکر غیرمذهبی باید بین واقعیت و آنچه هست و حقیقت – یعنی آنچه وی به صحت آن معتقد است – تمایز نهد؛ ازاین‌رو، روشن‌فکر غیرمذهبی به‌رغم عدم ایمان به صحت دین، به دلیل وجود مذهب در جامعه مذهبی، باید برای دستیابی به آرمانش از آن کمک بگیرد.
او مبارزه روشن‌فکران با مذهب را نیز تنها از این منظر، بزرگ‌ترین خدمت به عمّال جنایت و ارتجاع می‌داند که داعیه‌داران دین را در حمله به نهضت روشن‌فکری قوی دست‌تر می‌کند!
۴. یکی دیگر از اصول ایدئولوژیک شریعتی که در بحث روشن‌فکری نیز نمود دارد، تقدم دنیا بر آخرت است. او بیش از آنکه دل‌نگران سعادت اخروی ابدی انسان‌ها باشد، به سامان‌یافتگی زندگی دنیوی مردمان توجه دارد. اشکال سابق نیز در واقع برخاسته از این نگرش دکتر است؛ چرا که اگر سعادت اخروی برای وی مهم‌تر می‌بود، ابتدا باید روشن‌فکر غیرمتدین را به پی‌بردن به حقانیت دین و دین‌داری توصیه می‌کرد، سپس از دین به‌عنوان ابزار تحقق آرمان‌های روشن‌فکری بهره می‌گرفت.
روشن است که در ایدئولوژی اسلامی، دنیا مقدمه آخرت است؛ ازاین‌رو باید نگاه ابزاری به آن داشته باشیم، بلکه اصلاً ریشه تمامی لغزش‌های انسان، اصالت‌بخشیدن به دنیا و مقدم‌کردن آن بر آخرت است:

حُبُّ الدُّنیا رأسُ کُلِّ خَطیئهٍ

دلبستگی به دنیا، ریشه همه گناهان است.
۵. شریعتی در حالی که روشن‌فکر را از همه تخصص‌ها تهی کرده، وظیفه اجتهاد در دین و بازسازی آن را بر دوش وی می‌نهد؛ اما پر واضح است که صرف آگاهی از زمان و تعهد انسانی و بدون مبانی فقهی و حدیثی و دیگر علوم لازم برای اجتهاد، این کار تنها از تفسیربه‌رأی سر درمی‌آورد. آیا پیدایش اندیشه‌های التقاطی در میان نسل جوان و بروز گروه‌هایی چون فرقان، محصول تجویز چنین نسخه‌ای نبوده است؟