در تاریخ نظریه های علوم اجتماعی، برای انقلاب ها جایگاهی ویژه قایل شده اند، زیرا این رخداد بسیار به ندرت در یک پهنه سیاسی روی می دهد. به همین دلیل نیز ما درس «جامعه شناسی انقلاب ها» را داریم، یعنی جامعه ای که انقلاب بزرگی را از سرگذرانده مختصاتی پیدا می کند که باید به صورت ویژه مطالعه شود.

کرین برینتون که از مهم‌ ترین نظریه‌ پردازان انقلاب بوده و کتاب معروف او «کالبد شکافی چهار انقلاب» (۱۹۵۲) سال‌ها پیش به فارسی نیز ترجمه و منتشر شده است، به‌خوبی فرآیندهای انقلابی را تجربه و تحلیل می‌کند. نظریه‌پردازان سیاسی و اجتماعی عموما انقلاب‌های سیاسی یعنی حرکات بسیار پرشور و تنش‌آمیز سیاسی را با پیامدهای سیاسی بلافصل در راس جامعه را از انقلاب‌های بزرگ جدا می‌کنند. گروه نخست، انقلاب‌هایی هستند که دارای دو شاخص ناگهانی و رادیکالیسم هستند اما بیش از هر چیز راس جامعه را تغییر می‌دهند، بدون آنکه در پایه‌های جامعه تغییر چندانی ایجاد کنند. مثال تاریخی این‌گونه انقلاب‌ها را می‌توان در «انقلاب امریکا» (۱۷۷۶) و «انقلاب الجزایر» (۱۹۵۴) دید که هر دو در حقیقت جنبش‌های آزادی‌بخش ضداستعماری، نخستین آنها علیه بریتانیا و دومی علیه فرانسه بودند.

این در حالی است که انقلاب‌های بزرگ سیاسی نظیر انقلاب فرانسه (۱۷۸۹)، انقلاب روسیه (۱۹۱۷)، انقلاب چین (۱۹۴۹) و انقلاب اسلامی ایران (۱۹۷۹) را می‌توان نمونه‌هایی از انقلاب‌های بزرگ به‌حساب آورد که گستردگی، عمق و شدت آنها نه‌تنها راس جامعه بلکه پایه‌های جامعه را نیز به‌صورت درازمدت تغییر می‌دهند. انقلاب‌های گروه دوم برخلاف گروه نخست بسیار مشکل‌تر قابل ‌تحلیل هستند زیرا میزان تغییرات چه از لحاظ کمی و چه از لحاظ کیفی آنقدر زیاد و پیامدها و کنشگران درجه نخست و درجه‌های بعدی، پیش‌صحنه‌ها و پشت‌صحنه‌ها، عناصر درونی و برونی و پیوند و درهم‌آمیزی این عناصر چنان بیشمارند که عملا تا ده‌ها و بلکه صدها سال نمی‌توان شاهد ظهور تحلیل‌هایی عمیق و قابل‌اعتماد درباره آنها بود کمااینکه تنها از نیمه قرن بیستم شاهد انتشار کتاب‌های تعیین‌کننده‌ای درباره انقلاب فرانسه و در سال‌های اخیر شاهد تحلیل‌هایی بسیار جدی درباره انقلاب روسیه هستیم.

با وجود این، شاید بتوان نخستین روندهای تحلیلی را درباره انقلاب بزرگی چون انقلاب ایران، بیان کرد و از همان ابتدا پرسید چرا انقلاب؟ چرا انقلاب در پایان دهه ۱۳۵۰ در ایران به امری ناگزیر بدل شده بود؟ به باور ما برای این امر می‌توان البته به‌صورت بسیار موقت، نسبی و بی‌شک متغیر، پاسخ‌هایی را در سطح جامعه‌شناسی عرضه کرد که ریشه‌های خود را در تغییراتی می‌یابند که ایران در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ می‌یابند. سیاست‌های مدرنیته تحمیلی و از بالا براساس مدل ژاکوبینی رضاشاه، هرچند توانست نهادهای نخستین دولت مدرن را در ایران تا حدی بسازد، اما آمرانه و وابسته بودن این نظام و به‌خصوص واقعی آنچه بسیاری می‌خواستند (و می‌خواهند) از آن به عنوان «استبداد روشنگرانه» سخن بگویند، شکست خود را نه ‌فقط با شهریور ۱۳۲۰ بلکه با بی‌ثباتی پس‌ از آن تجربه کرد.

جامعه‌ایرانی به‌ زحمت توانست دموکراسی کوتاه‌مدت دوره ملی شدن نفت را تاب بیاورد و بنابراین توانی برای مقامت در برابر کودتای امریکایی- انگلیسی ۱۳۳۲ نداشت. دولت دوم محمدرضا پهلوی، در ابتدا از سیاست‌های به‌شدت ناسیونالیستی رضاشاهی فاصله گرفت، اما به دلیل وابستگی و استبداد ذاتی کنشگرانش، بار دیگر به وسوسه‌هایی مشابه آن دولت رسید و راه‌حل مشکلاتی را که با ورود درآمدهای گسترده نفتی به ایران، افزایش تورم، فاصله طبقاتی، ظهور طبقه متوسط پرتوقع، تضاد هر چه بیشتر اکثریت جامعه با غربی کردن سبک‌های زندگی و سایر مشکلات را در آن یافت که به یک باستان‌گرایی توخالی از یک‌سو و به یک مدرنیسم شکننده و اسلوبی است از سوی دیگر رو بیاورد که در هر دو جبهه با ناباوری رو به رو شد: نتیجه روشن بود. همه‌کسانی که باید پشتیبان این مدرنیسم و این تاریخ پربار باشند آن را تنها گذاشتند چون هیچ‌کدام باوری به این عناصر اسطوره‌ای نداشتند.

در این حال، در اکثر قریب به‌اتفاق موارد، بیش و پیش از همه مردم و اقشار متوسط و پایین جامعه بودند که بیشترین فشار اقتصادی و روانی را به دلیل افزایش فاصله طبقاتی و تفاوت در سبک‌های زندگی از نظام گذشته خوردند بودند و انگیزه‌ای قدرتمند برای پیروی از جریان پویا و قدرتمند رهبری انقلاب را در قالب شخصیت امام خمینی(ره) داشتند و البته گروه‌های دیگر نیز در این جریان وارد شدند و در حد خود مشارکت داشتند.

اما در برابر این پرسش که آیا انقلاب ناگزیر بود یا نه؟ همچون سایر انقلاب‌های بزرگ این پرسش یا بسیار دیر پرسیده می‌شود یا بسیار زود: بسیار دیر زیرا اکثریت نیروهایی که درگیر انقلاب شدند تا چند سال پیش از آن ابدا تصور چنین ماجرایی را نمی‌کردند و سپس نیز تمام تلاش خود را کردند که کار به یک انقلاب اجتماعی خشونت‌آمیز با همه پیامدهای آن نکشد و البته بسیار زود: به این دلیل ساده که وقتی انقلاب شد باید سال‌ها و سال‌ها انتظار کشید تا بتوان سخنی کاملا مستحکم گفت. اما شاید بتوان ادعا کرد بهترین زمان برای پایان یافتن آرام رژیم پهلوی و ورود کشور ایران در ساختن مدرنیته‌ای منطبق بر نیازها و ظرفیت‌های واقعی آن، درست پیش از کودتای ۱۳۳۲ یعنی در زمانی بود که محمدرضا پهلوی کشور را ترک کرد اما سیاست‌های امریکا و به‌خصوص تشکیل سازمان سیا در سال ۱۹۴۷، دو سال پس از جنگ جهانی، آغاز کردن جنگ سرد با شوروی پیشین بود که در این راه تصور آن بود که جلوگیری از رشد دموکراسی و فضاهای آزاد سیاسی، بهترین و پرحاصل‌ترین کار است. ازاین‌رو بود که از نخستین اقدامات این سازمان ترتیب دادن کودتای ۱۳۳۲ (۱۹۵۳) بود در حالی ‌که در همان زمان ایران امکان گذار دست‌کم نسبی به جامعه‌ای دموکراتیک را داشت. ۶۰سال بعد، امریکا نه‌تنها نتوانست دشمن اصلی مقابل خود یعنی شوروی را از میدان به در کند و روسیه در حال بازسازی قدرت خود در همان قالب است و نه ‌تنها قدرت‌های کمونیستی- سرمایه‌داری جدیدی نظیر چین نیز ظاهرشده‌اند، بلکه پهنه خاورمیانه به یک ویرانه تبدیل‌شده است که جز ایران تقریبا هیچ نقطه سالمی در آن باقی نمانده است.

واقعیت آن است که در نظریه‌های سیاسی، تقریبا به ‌جز مارکسیست‌های لنینی، که آشکارا هدف «ساختن» و «برانگیختن» انقلاب‌ها را، هدف اعلام‌شده خود می‌دانند، به‌ندرت ممکن است نظریه‌ای از انقلاب را یافت که از آن به‌ عنوان یک فرآیند اجتماعی مورد توصیه سخن بگوید و به دنبال این باشد که از آن به مثابه یک راه‌حل اجتماعی دفاع ‌کند، زیرا این امری روشن است که انقلاب‌ها به دلیل شتابی که در خود دارند، به دلیل انفجارآمیز بودن‌شان، زیر و رویی اجتماعی که ایجاد می‌کنند، رادیکالیسمی که در خود حمل می‌کنند و بسیاری دلایل دیگر هرچند می‌توانند بزرگ‌ترین نظام‌های قدرت را سرنگون کنند، اما عموما، دارای پی‌آمدهای سختی هستند که گاه با چندین جنگ داخلی و خارجی شروع می‌شوند، با تنش‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و… ادامه یافته و دوران تثبیت آ‌نها می‌تواند ده‌ها سال به طول بکشد و در تمام این مدت دشمنی با نظام‌های جدیدی که بر سر کار آورده‌اند تا به حداکثر ممکن می‌رسد و فشار از درون و برون، می‌تواند دایما جامعه پساانقلابی را با بحران‌های پیش‌بینی ‌نشده و

غیر قابل مدیریت رو‌به‌رو کند. از این ‌رو است که «ناگزیر بودن» انقلاب‌های اجتماعی لزوما به دلیل وجود فروپاشی‌های ارزشی، اخلاقی، بی‌انضباطی‌ها، سودجویی‌ها و فرصت‌طلبی‌ها و پریشانی‌های اقتصادی و تخریب عمومی نظام‌های انسجام اجتماعی پیش از انقلاب اتفاق نمی‌افتند، بلکه بیشتر به دلیل نبود راه‌حل دیگری روی می‌دهند و یک بدیل حاد و سخت و پرهزینه هستند که پس‌ از آن مهم‌ترین مساله رسیدن دوباره به انسجام کامل اجتماعی است.

در انقلاب ایران، این هدف از ابتدا در شعارهای انقلاب منعکس شد و در قانون اساسی و در گروهی از اسناد بالاسری جای گرفت و شاید مهم‌ترین نکته در آن رسیدن به استقلال ژئوپولتیک در کشور باشد که بدون آن هیچ شکلی از دموکراسی یا ثبات اجتماعی و سیاسی نه به‌صورت درونی و نه به‌صورت بیرونی، امکان‌پذیر نخواهد بود.

موفقیت‌هایی که به‌خصوص در چند سال اخیر برای کشور ما در عرصه بین‌المللی ممکن شده است (مذاکرات هسته‌ای)، جایگاه ویژه‌ای به آن داده است که آن را به یکی از معدود قدرت‌های باثبات منطقه تبدیل کرده است که می‌تواند و باید در بهبود وضعیت این پهنه آشوب‌زده به یک بازیگر اساسی بدل کند. این آشوب بدون هیچ شک و تردیدی نتیجه کار همان قدرت نهایی است که رسیدن به دموکراسی و پایان یافتن مسالمت‌آمیز قدرت پهلوی را با کودتای ۱۳۳۲ متوقف کردند و نزدیک به چهل سال کشور ما را از یافتن شانسی دوباره برای هدف‌گیری استقلال و رشد اجتماعی متوقف کردند.

ازاین‌رو بزرگ‌ترین هدفی که امروز می‌تواند در چشم‌انداز همه ایرانیان قرار داشته باشد آن است که انقلاب بتواند به اهداف اساسی خود ولو به صورتی تدریجی، برسد. این اهداف باید در موقعیتی به دست بیایند که مشکلات جهان آشوب‌زده به ضرب نو‌لیبرالیسم اقتصادی بی‌رحم، هر روز بیشتر می‌شوند و ما در منطقه‌ای زندگی می‌کنیم که بیش از نیم‌قرن است آرامش آن به دو دلیل اساسی ازمیان‌رفته است: یکی وجود یک قدرت آپارتایدی و نظامی‌گرا که دلیل وجودی‌اش از میان بردن یا کاهش مشکل یهودستیزی در غرب و انتقال آن به جهان اسلام بوده است و کارکرد امروزی‌اش اینکه پایگاه نظامی پیشرفته قدرت‌های غربی در منطقه باشد؛ و دلیل دیگر آنکه قدرت‌های بزرگ هیچ ابایی از پیش رفتن تا حد جنون در نظامی‌گری‌های خود برای داشتن هژمونی در توزیع و قیمت‌گذاری منابع انرژی ارزان (که گلوگاه اقتصادهای نوظهور هند، چین و برزیل هستند) ندارند و در این راه، در سیاستی متناقض از رژیم‌های محلی اغلب دیکتاتور و حامی تروریسم جهانی دفاع می‌کنند اما در گریزی به جلو، تمام اثرات این کار را چه در قالب بحران مهاجرت، چه در قالب گسترش ترور و خشونت و از میان رفتن دستاوردهای دموکراتیک در کشورهای خود، نادیده می‌گیرند.

نویسنده: ناصـر فکوهی ( استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران و مدیر موسسه انسان‌شناسی و فرهنگ)

منبع: روزنامه اعتماد و تارنمای انسان شناسی و فرهنگ، تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

هدف پرس شیعه مشارکت در فرایند اطلاع رسانی است. از این رو انتشار این مطلب به معنای تایید محتوای آن نیست.