دیشب پسرم را در خواب دیدم. می گفت : در مدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات حضرت زهراء(سلام الله علیها) به ما سر می زدند. اما حالا ! دیگر چنین خبری نیست. می گویند : شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت صدیقه هستند !

 مصطفی هرندی می گوید: قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج می زد. برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز با پیکر شهید حرکت کردیم. خسته بود و خوشحال می گفت : یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم. فقط همین شهید جامانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه ، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.
خبر خیلی سریع رسیده بود تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد از میدان خراسان تشییع با شکوهی برگزار شد. می خواستیم چند روزی تهران بمانیم. اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب از مسجد حرکت کنیم.
***
با ابراهیم و چند نفر از رفقا جلوی مسجد ایستاده بودیم. بعد از اتمام نماز بود. مشغول صحبت و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. اورا می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم، پسرش را از بالای ارتفاعات آورده بود. سلام کردیم و جواب داد.
همه ساکت بودند. برای جمع جوان ما غریبه می نمود. انگار می خواهد چیزی بگوید. اما !
لحظاتی بعد سکوتش را شکست، آقا ابراهیم ممنونم، زحمت کشیدی، اما پسرم ! پیرمرد مکثی کرد و گفت : پسرم از دست شما ناراحت است !!
لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود از تعجب ، آخر چرا !!
بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود. صدایش هم لرزان و خسته :
دیشب پسرم را در خواب دیدم. می گفت : در مدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات حضرت زهراء(سلام الله علیها) به ما سر می زدند. اما حالا ! دیگر چنین خبری نیست. می گویند : شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت صدیقه هستند !
پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع مارا گرفته بود. به ابراهیم نگاه کردم. دانه های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط می خورد و پایین می آمد. می توانستم فکرش را بخوانم. گمشده اش را پیدا کرده . گمنامی !

***
بعد از این ماجرا نگاه ابراهیم به جنگ و شهدا بسیار تغییر کرد. می گفت : دیگر شک ندارم. شهدای جنگ ما چیزی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و اله) و امیرالمونین (علیه السلام) کم ندارند. مقام آنها پیش خدا خیلی بالاست.
بارها شنیدم می گفت : اگر کسی آرزو می کرده، همراه امام حسین (علیه السلام) در کربلا باشد، وقت امتحان فرار رسیده. ابراهیم مطمئن بود، دفاع مقدس محلی برای رسیدن به مقصود و سعادت و کمال انسانی است.
برای همین هرجا می رفت از شهدا می گفت. از رزمنده ها و بچه های جنگ تعریف می کرد. اخلاق و رفتارش هم روز به روز تغییر می کرد و معنوی تر می شد.
در همان مقر اندرزگو معمولا دو سه ساعت اول شب را می خوابید و بعد بیرون می رفت. موقع اذان بر می گشت و برای نماز صبح بچه ها را صدا می زد. با خودم گفتم ابراهیم مدتی است که شبها اینجا نمی ماند. یک شب به دنبال ابراهیم رفتم. دیدم برای خواب به آشپزخانه سپاه رفت.
فردا از پیرمردی که داخل آشپزخانه کار می کرد پرس و جو کردم. فهمیدم بچه های آشپزخانه همگی اهل نماز شب هستند. ابراهیم برای همین به آنجا می رود. اما اگر بخواهد داخل مقر نماز شب بخواند همه می فهمند.
این اواخر حرکات و رفتار ابراهیم من را یاد حدیث امام علی (علیه السلام) به نوف بکالی می انداخت که فرمودند:

شیعه من کسانی هستند که عابدان در شب و شیران در روز باشند.

کتاب سلام بر ابراهیم – ص ۱۱۹
زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان بی‌مزار شهید ابراهیم هادی