در پیش از ظهر روز نهم محرم ، شمر بن ذی ­الجوشن به همراه چهار هزار نفر سپاهی به سرزمین کربلا وارد شد.[۱] او حامل نامه­ای از سوی عبیدالله بن زیاد خطاب به عمر بن سعد بود که پس از رسیدن به کربلا، نامه  را تقدیم پسر سعد کرد. در این نامه، ابن ­زیاد از او ­خواسته بود که یا حسین(علیه السلام) را مجبور به پذیرش بیعت کند و یا با او بجنگد. عبیدالله همچنین در این نامه عمر بن سعد را تهدید کرد که اگر چنانچه از فرمان او سرباز زند از لشکر کناره بگیرد و مسئولیت آن را به شمر بن ذی الجوشن واگذار نماید.[۲] ابن ­سعد با خواندن نامه، شمر را مورد سرزنش قرار داد و گفت: «وای بر تو؛ خداوند تو و اهل خانه ات را مقرب درگاه خود نسازد و چیزی را که تو به سبب آن پیش من آمدی زشت بدارد. به خدا سوگند،می  دانم که تو عبیدالله را از قبول آنچه که من برای او نوشته بودم[۳] باز داشتی و کاری را که من امیدوار بودم با صلح و سازش به سرانجام برسد را تباه ساختی. به خدا سوگند حسین(علیه السلام) تسلیم نخواهد شد، زیرا روح پدرش در کالبد اوست.»

شمر به او گفت: «چه خواهی کرد آیا فرمان امیر را اطاعت کرده و با دشمنش می­جنگی و یا کناره خواهی گرفت و مسؤلیت لشکر را به من می ­سپاری؟» عمر بن سعد گفت: «امارت لشکر را به تو واگذار نخواهم کرد من در تو شایستگی این کار را نمی­ بینم پس خود این کار را به پایان خواهم رساند؛ تو فرمانده پیاده نظام لشکر باش.»[۴]

امان نامه برای فرزندان ام البنین(س)

زمانی که شمر نامه ابن ­زیاد را (که خطاب به عمر بن سعد نوشته شده بود) از او می­گرفت، به همراه عبدالله بن ابی­المحل – برادرزاده ام­ البنین- به عبیدالله گفتند: «ای امیر؛ خواهرزادگان ما همراه با حسینند اگر صلاح می­بینی نامه امانی برای آنها بنویس.» عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا امان ­نامه ­ای برای آنها بنویسند.[۵] عبدالله بن ابی­ المحل امان ­نامه را به وسیله غلام خود-کزمان یا عرفان- به کربلا فرستاد. او پس از ورود به کربلا، متن امان­ نامه را برای فرزندان ام ­البنین قرائت کرد که با مخالفت فرزندان ام­ البنین روبرو شد.[۶] در روایتی دیگر آمده که شمر خود امان­ نامه را گرفته با خود به کربلا آورد او پس از ورود به کربلا و تقدیم نامه ابن ­­زیاد به عمر بن سعد، به اردوگاه سپاه امام حسین(علیه السلام) نزدیک شد و فریاد برآورد: «خواهرزادگان ما کجایند؟» عباس(علیه السلام) و برادرانش در نزد اباعبدالله الحسین(علیه السلام) نشسته بودند. عباس(علیه السلام) ساکت بود و جواب شمر را نمی­داد امام(علیه السلام) به حضرت عباس(علیه السلام) فرمودند: «هر چند او فاسق است اما پاسخش را بده همانا او از دایی­های شما است.»[۷] عباس و عبدالله و جعفر و عثمان فرزندان علی بن ابی­طالب(علیه السلام) بیرون آمدند و گفتند:«چه می­خواهی؟» شمر به آنها گفت: «ای خواهرزادگان من، شما در امان هستید من برای شما از عبیدالله امان گرفته ­ام»؛ اما عباس(علیه السلام) و برادرانش همگی گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر(ص) امان نداشته باشد.»[۸]

آماده شدن برای جنگ

عمر بن سعد در شامگاه روز نهم محرم الحرام خود را آماده­ی جنگ با سید و سالار شهیدان(علیه السلام) کرد و به سپاهیانش فرمان داد تا برای جنگ آماده شوند او در میان سپاهیان خود ندا در داد که: «یا خیل الله ارکبی و بالجنه ابشری؛ ای لشکریان خدا! سوار شوید که شما را به بهشت بشارت می­دهم.!» کوفیان هم سوار شده، مهیای نبرد شدند.[۹] هیاهو و سر و صدای لشکر بلند شد. امام(علیه السلام) در جلوی خیمه خویش نشسته بود و به شمشیر خود تکیه داده بود. خواهرش زینب(س) با شنیدن سر و صدای لشکر کوفه، به برادرش نزدیک شد و گفت: «برادرم آیا صداهایی را که نزدیک می­شوند، می­شنوید؟» امام(علیه السلام) سر را بلند کرد و فرمود: «من رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که به من فرمود: تو [به زودی] نزد ما خواهی آمد.» زینب کبری(س) پس از شنیدن این سخن سیلی به صورت خود زد و گفت: «وای بر من.» امام حسین(علیه السلام) به خواهرش فرمود: «خواهرم واویلا مکن؛ آرام باش خدای رحمان تو را ببخشاید.» در این هنگام حضرت عباس(علیه السلام) نزد حضرت(علیه السلام) آمد و به امام(علیه السلام) عرض کرد: «ای برادر این سپاه دشمن است که تا نزدیکی خیمه ­ها به پیش آمده است.» امام(علیه السلام) در حالی که برمی­خاست فرمود: «ای عباس؛ جانم به فدایت؛ بر اسب خود بنشین و نزد آنها برو و بپرس که چه می­خواهند و برای چه به پیش آمده­اند؟» حضرت عباس(علیه السلام) با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر هم از جمله آنان بودند نزد سپاه دشمن آمدند و پرسیدند: «چه رخ داده و چه می­خواهید؟» گفتند: «فرمان امیر است که به شما بگوییم یا بیعت کنید و یا آماده کارزار شوید.» عباس(علیه السلام) گفت: «از جای خود حرکت نکنید تا نزد ابی­ عبدالله(علیه السلام) رفته و پیام شما را به عرض ایشان برسانم.» آنان پذیرفتند پس عباس(علیه السلام) به تنهایی نزد امام حسین(علیه السلام) آمد تا موضوع را به ایشان خبر دهد.[۱۰] امام(علیه السلام) به حضرت عباس(علیه السلام) فرمودند: «اگر می­توانی آنها را راضی کن که جنگ را تا فردا به تأخیر اندازند و امشب را به ما مهلت دهند تا با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم خدا می­ داند که من به خاطر او نماز و تلاوت کتاب او را بسیار دوست می­دارم.»[۱۱]

در طول مدتی که حضرت عباس(علیه السلام) با امام(علیه السلام) مشغول گفتگو بود همراهان او هم از این فرصت استفاده کرده به گفتگو با سپاه عمر بن سعد پرداختند و آنان را از جنگ با امام حسین(علیه السلام) بر حذر می­داشتند و در ضمن آنان را از پیشروی باز می­داشتند. پس، حبیب بن مظاهر آغاز به سخن کرد و به زهیر بن قین گفت: «تو با این قوم صحبت می­کنی یا اینکه من صحبت کنم.» زهیر گفت: «تو سخن بگو.» حبیب بن مظاهر خطاب به آنان گفت:

«ای مردم، آگاه باشید که به خدا سوگند بدترین قوم در نزد خداوند قومی هستند که در حالی که ذریه پیامبر اکرم(ص) و اهل بیت او  و شب زنده­داران و عبادت ­کنندگان را کشته ­اند بر او وارد می­ شوند.» عزره بن قیس به او گفت: «تو تا می­  توانی، خود را پاک جلوه می­دهی.» زهیر گفت:

 «ای عزره خداوند او را پاکیزه و هدایت کرده است؛ ای عزره از خدا بترس و بدان که من خیر خواه توام. ای عزره تو را به خدا مبادا از کسانی باشی که گمراهان را بر کشتن جانهای پاک یاری بدهید.» عزره گفت: «ای زهیر تو نزد ما از شیعیان این خاندان نبودی بلکه عثمانی بودی.» گفت: «آیا بودنم در اینجا نشان آن نیست که با آنهایم. بدان به خدا سوگند من هرگز برایش نامه­ای ننوشتم و پیکی نزدش نفرستادم و هرگز به او وعده یاری ندادم لیکن مسیر راه من و او را با هم یک جا گرد آورد چون او را دیدم و یاد رسول خدا(ص) و منزلت وی نزد او افتادم و دانستم که سوی دشمن خویش و حزب شما می­رود آن گاه مصلحت چنین دیدم که یاری­اش دهم و در حزب او باشم و جان خویش را برای آنچه که شما از حق خدا و رسول(ص) ضایع کردید سپر جانش گردانم.»[۱۲]

در این هنگام ابوالفضل العباس(علیه السلام) نزد سپاهیان دشمن بازگشت و درخواست امام(علیه السلام) را به اطلاع آنان رساند و از آنان آن شب را مهلت خواست. ابن ­سعد در پذیرش این در خواست تردید داشت از این­رو با سران لشکرش مشورت کرد. او ابتدا نظر شمر را جویا شد و خطاب به او گفت: «ای شمر نظرت در این باره چیست؟» شمر گفت: «هرچه تو بگویی؛ چرا که تو فرمانده این لشکر هستی و رای رای توست.» آن گاه ابن ­سعد نظر دیگران را پرسید عمرو بن حجاج گفت: «سبحان الله اهل دیلم و کفار از تو چنین تقاضای می­کردند سزاوار بود که با آنان موافقت کنی.» قیس بن اشعث-از دیگر فرماندهان سپاه عمر بن سعد- نیز گفت: «با در خواست آنان  موافقت کن به جان خودم سوگند که آنها صبح فردا با تو به مقابله برخواهند خاست.» عمر بن سعد گفت: به خدا سوگند اگر بدانم که چنین می­کنند شب را به آنان مهلت نمی­دهم.[۱۳]

مهلت به امام حسین(علیه السلام)

سرانجام ابن ­سعد با مهلت یک شبه به امام حسین(علیه السلام) و یارانش موافقت نمود. او شخصی را با عباس بن علی(علیه السلام) همراه کرد و به سوی اردوگاه سپاه امام(علیه السلام) فرستاد. فرستاده عمر بن سعد در مکانی که تمامی سپاهیان امام حسین(علیه السلام) سخنش را به وضوح می­شنیدند ایستاد و فریاد زد: «ما تا فردا به شما مهلت می­دهیم اگر تسلیم شدید، شما را نزد امیرمان عبیداللّه بن زیاد می­بریم، اما اگر خوددارى کردید و از پذیرش بیعت سر باز زدید شما را رها نخواهیم کرد و با شما خواهیم جنگید.»[۱۴]

پس از قبول درخواست امام(علیه السلام)، سپاه کوفه به دستور عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشتند.

امام جعفر صادق(علیه السلام) در ضمن حدیثی، در توصیف این روز فرمودند: «تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین(علیه السلام) و اصحابه بکربلاء و اجتمع علیه خیل اهل الشام و اناخوا علیه و فرح ابن ­مرجانه و عمر بن سعد بتواتر الخیل و کثرتها و استضعفوا فیه الحسین(علیه السلام) و اصحابه و ایقنوا انه لایاتی الحسین(علیه السلام) ناصر و لا یمده اهل العراق؛ تاسوعا روزی است که حسین(علیه السلام) و اصحاب او در کربلا محاصره شدند و سپاه شامی بر ضد آنان گرد هم آمدند. ابن ­زیاد و عمر بن سعد نیز از فراهم آمدن آن همه نیرو خوشحال شدند و آن روز حسین(علیه السلام) و یارانش را ناتوان شمردند و یقین کردند که دیگر برای او کمکی نخواهد رسید و عراقیان نیز او را پشتیبانی نخواهند کرد.»[۱۵]

پی نوشتها:

[۱]-الکوفی، ابن ­ اعثم؛ الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول، ص۱۹۹۱، ج۵، ص۹۴ و ابن شهرآشوب؛ مناقب آل ابیطالب، قم، علامه، ۱۳۷۹ق، ج۴، ص۹۸.

[۲]-الطبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، ۱۹۶۷،ج۵،صص۴۱۴-۴۱۵؛ شیخ مفید؛ الارشاد، قم، کنگره شیخ مفید، ص۱۴۱۳، ج۲،ص۸۸؛ مسکویه، ابوعلی؛ تجارب الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، تهران، سروش، چاپ دوم، ۱۳۷۹ش، ج۲، صص۷۲-۷۳ و ابن اثیر، علی بن ابی الکرم؛ الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر-داربیروت، ۱۹۶۵،ج۴، ص۵۵.

[۳]- در روز هشتم امام(علیه السلام) با عمر سعد ملاقاتی برگزار کرده در پی این دیدار عمر سعد نامه­ای به عبیدالله نوشت و در آن نامه یادآور شد که اجازه دهد امام(علیه السلام)  به همان جایی که آمده باز گردد یا به یکی از مرزهای کشورهای اسلامی برود. الطبری، پیشین، ص۴۱۴؛ شیخ مفید، پیشین، ص۸۹؛ مسکویه، پیشین، ص۷۱ و ابن اثیر، پیشین، ص۵۵.

[۴]-الطبری، پیشین، ص۴۱۵ و شیخ مفید، پیشین، ص۸۹؛ مسکویه، پیشین، ص۷۳ و طبرسی؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، تهران، اسلامیه، چاپ سوم، ۱۳۹۰ق، ج۱، ص۴۵۴.

[۵]-الطبری، پیشین، ص۴۱۵ و ابن ­اثیر، پیشین، ص۵۶.

[۶]-الطبری، پیشین، ص۴۱۵؛ ابن ­اعثم، پیشین، ص۹۴ و ابن ­اثیر، پیشین، ص۵۶.

[۷]- حسنی، ابن ­عنبه؛ عمده الطالب فی انساب آل ابیطالب، قم، انصاریان، ۱۴۱۷، ص۳۲۷.

[۸]- البلاذری، احمد بن یحیی؛ انساب الاشراف، تحقیق محمد باقر محمودی، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، ۱۹۷۷، ج۳، ص۱۸۴؛ الطبری، پیشین، ص۴۱۶ و شیخ مفید، پیشین، ص۸۹ و برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: الخوارزمی، الموفق بن احمد؛ مقتل الحسین(علیه السلام)، تحقیق و تعلیق محمد السماوی، قم، مکتبه المفید، بی­تا، ج۱، ص۲۴۶ و ابن ­اثیر، پیشین، ص۵۶.

[۹]-البلاذری، پیشین، ص۱۸۴؛ الطبری، پیشین، ص۴۱۶ و شیخ مفید، پیشین، ص۸۹. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: الخوارزمی، پیشین، ص۲۴۹ و طبرسی، پیشین، ص۴۵۴..

[۱۰]-البلاذری، پیشین، صص۱۸۴-۱۸۵؛ الطبری، پیشین، صص۴۱۶-۴۱۸ و ابن ­اعثم، پیشین، صص۹۷- ۹۸. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: شیخ مفید، پیشین، ص۹۰؛ الخوارزمی، پیشین، صص۲۴۹-۲۵۰ و مسکویه، پیشین، صص۷۳- ۷۴.

[۱۱]-الطبری، پیشین، ص۴۱۷؛ شیخ مفید، پیشین، ص۹۱ و ابن ­اثیر، پیشین، ص۵۷.

[۱۲]-الطبری، پیشین، صص۴۱۶-۴۱۷؛ ابن ­اعثم، پیشین، ص۹۸؛ الخوارزمی، پیشین، ص۲۴۹-۲۵۰ و با اندکی اختلاف در البلاذری، پیشین، ص۱۸۴.

[۱۳]-الطبری، پیشین، ص۴۱۷؛ ابن ­اعثم،  پیشین، ص۹۸ و  ابن ­اثیر، پیشین، ص۵۷.

[۱۴]-الطبری، پیشین، ص۴۱۸؛ ابن ­اعثم، پیشین، ص۹۹ و شیخ مفید، پیشین، ص۹۱و برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: مسکویه، پیشین، ص۷۴ و طبرسی، پیشین، ص۴۵۵.

[۱۵]-کلینی؛ الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵ش، ج۴، ص۱۴۷؛ مجلسی، محمد باقر؛ بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، تهران، اسلامیه، بی­تا، ج۴۵، ص۹۵ و عاملی، شیخ حر؛ وسائل الشیعه، قم، آل البیت(علیه السلام)، ۱۴۰۹، ج۱۰، ص۴۶۰.

منبع:سید علی اکبر حسینی؛وقایع روز تاسوعا