آنچه که در دستور کار آمریکا در قبال انقلاب اسلامی ایران قرار گرفته، استفاده از ابزار قدرتمند رسانه ای در قالب جنگ نرم است که از این میان، شبکه های ماهواره ای، فضای مجازی اینترنت و صنعت رؤیا سازی هالیوود از جایگاه خاصی برخوردار می باشد.

در مرحله اول این بخش از سیاست خارجی ایالات متحده در فشار آوردن بر حکومت فعلی ایران برای تعدیل و کاهش خواست های ملی، منطقه ای و بین المللی اش متمرکز می شود. و در ادامه قرار بر این شد که اگر تغییر در ساختار حکومت جمهوری اسلامی در ایران از طریق فشار رسانه ها مقدور نیافتاد، طرح براندازی و حذف حکومت در دستور کار قرار گیرد.

در همین راستا، اوّلین وظیفه رسانه ها و از جمله، هالیوود در قبال ایران، تضعیف و مخدوش کردن چهره ایران عنوان شده است و در این زمینه به زعم نگارنده، هشت خط مشی برگزیده شد:

۱- انقلاب ایران باید سیاه و خشن جلوه داده شود.

۲- تمدن ایران باید متحجر و عقب مانده جلوه داده شود.

۳- فرهنگ ایران باید به نوعی فرهنگ سنتی و کهن نموده شده و راه برای ورود مصادیق فرهنگی غرب به این کشور باز شود.

۴- تلاش برای القاء مفاهیم خودساخته ای همچون هولوکاست هسته ای و … در قبال ایران، تمدن ایرانی و انقلاب اسلامی.

۵- تلاش برای جداسازی مظاهر ایرانیت و اسلامیت و در برخی موارد با تأکید بر تمجید از ایرانی گری و تقبیح تفکر اسلامی

۶- مهم تر اینکه، تمجید از ایرانیت و اسلامیت در کنار تقبیح نظام جمهوری اسلامی که به نوعی همان سیاست های خط مشی تغییر و یا براندازی از طریق فشار روانی(جنگ نرم) را دنبال می کند.

۷- مخاطبان غربی باید ذهنشان آماده ی هر نوع عکس العمل وحشیانه ای از طرف ایران (هولوکاست هسته ای) باشد. و در صورت اعمال برخورد نظامی از سوی ایالات متحده، ملت آمریکا از این برخورد در جهت حفظ امنیت شان حمایت کنند.

۸- بایستی حتی المقدور فاصله میان حکومت و ملت در ایران زیاد شود و نیز از ریزش حامیان و طرفداران حکومت به صف مخالفان جمهوری اسلامی حمایت مادی و معنوی شود.

عینیت بخشی هالیوود به جنگ نرم علیه جمهوری اسلامی ایران

حال می خواهیم به این مسأله بپردازیم که هریک از خط مشی های گفته شده در مبحث پیشین، از منظر صنعت فیلم سازی ایالات متحده، چه مسیری را دنبال کرده اند؛ و آیا هالیوود توانسته در این گونه موارد موفق عمل کند؟ و یا شاید این احتمال نیز وجود داشته باشد که بر خلاف خط مشی های فوق عمل کرده باشد! پاسخ به این سئوال و سئوال های مشابه، البته به صورت مستند و با ارائه ی نمونه ها و مصادیق فیلم و … می تواند این پژوهش را در رسیدن به نتیجه هایی که قرار است از این بحث ها گرفته شود، یاری رساند.

رسانه ها دنبال کننده سیاست های خصمانه آمریکا

این معلوم و بر همگان مبرهن است که رسانه و بخصوص صنعت سینما، جزء لاینفک سیاست یک کشور محسوب می شود و از این منظر می تواند تأثیرات اساسی روی خط مشی های سیاست حتی در سطح کلان از طریق باورپذیری این سیاست ها از جانب مخاطبانش داشته باشد. همه نظریه های مختلفی که در زمینه رسانه ها وجود دارد، متفق القول بر این عقیده اند که رسانه ها همیشه در دست و تحت تسلط اقلیتی خاص بوده است. بر طبق همین اصل، صنعت فیلم سازی هالیوود نیز با توجه به نیاز به بودجه های کلان در دست اقلیت خاصِ ثروتمند قرار دارد. با نگاهی به تاریخچه هالیوود می توان به این نتیجه رسید که این اقلیت ثروتمند کسانی نیستند جز صهیونیست های لس آنجلس نشین و بعضاً گاهی حتی خارج از ایالات متحده و با ملیتی غیر آمریکایی؛ کمااینکه کمپانی برادران وارنر، والت دیزنی، و حتی کارگردانان و تهیه کنندگان معروفی مثل کاپولا، جرج کلونی و … از این دست هستند.

رونق دیگر سازی هالیوود بعد از جنگ جهانی دوم

اما با نگرشی سطحی به نحوه عملکرد هالیوود می توان این گونه بیان داشت که هالیوود در سال های پس از جنگ جهانی دوم، اغلب تماشاگران ثابت و همیشگی اش را از دست داد. یکی از راه های مقابله با این وضعیت، تولید فیلم های گوناگون برای مخاطبان کمتر یا تماشاگران خاص بود که از این دست فیلم ها می توان به فیلم هایی با ماهیت دیگر سازی و ضدیت با شوروی و بعدها ضدیت با اسلام و ایران و برخی دیگر از کشور ها اشاره کرد. اما راه دیگر برای مقابله با وضعیت پیش آمده فوق برای هالیوود راهی بر عکس سیستمِ ضدیت و دیگر سازی بود؛ یعنی استودیو های هالیوود که شکل و ساختار تازه ای یافته بودند، به تولید فیلم های عظیم و معمولاً پرهزینه روی آوردند به این امید که بتوانند تماشاگران از دست رفته را دوباره به سالن های سینما بکشانند. یا به عبارتی دلیل و انگیزه تولید فیلم های پرهزینه و پرفروش همین بود، و فیلمی در این گردونه موفق بود که تماشاگران بیشتری را جذب کند.

هویت سازی کاذب هالیوودی برای آمریکایی ها

پس، از نگرش فوق نیز می توان چنین استنباط کرد که در هالیوود جهت گیری های مشخص و بعضاً متفاوتی در زمینه جذب تماشاگر وجود دارد. و اینکه تصور کنیم این صنعت رؤیاسازی غول پیکر صرفاً در تلاش برای دیگر سازی است ، سخت در اشتباه هستیم. البته این بدان مفهوم نیست که بخواهیم وظیفه خطیری تحت عنوان هویت سازی از طریق مصادیق تجربی برای آمریکاییان که هالیوود به عهده گرفته را نادیده بگیریم.

نکته حائز اهمیت دیگر در این مبحث، تئوری «برخوردتمدن های ساموئل هانتینگتون»، و کلیت این نظریه که همان برتری نژاد غربی و تمدن وسترن بر سایر تمدن هاست و این که این تئوری مورد توافق و عمل بسیاری از سیاست گذاران سیاست خارجی ایالات متحده نیز قرار گرفته؛ آمریکا بر مبنای این گونه تئوری ها از طرفی هم درتلاش برای تبیین تئوری آمریکایی خود یعنی «نظم نوین جهانی» یا به قول مک لوهان، «دهکده جهانی» است؛ که اتفاقاً آمریکا بایستی کدخدای این دهکده باشد و هم تلاشش را برای تبیین نوعی آخرزمان آرماگدونی معطوف داشته که البته صنعت فیلم¬سازی ایالات متحده یعنی “هالیوود” هم این حساسیت را درک کرده و در همین راستا به تشریح و تبیین عملکرد خود پرداخته است.

* دکتر مرتضی اشرافی، کارشناس مسایل سیاسی